My professor
My professor
Chapter:2
Part:52
هیزل که نفس نفس میزد بعد از اون همه داد و فریاد حالا ساکت به جئون نگاه می کرد ...
انتظار داشت جونگ کوک جا خورده باشه ... انتظار داشت تو حرفاش عجله ببینه اما تسلطش نشون میداد اونم از قبل میدونسته
هیزل :میشه بگی ... چرا برادرت منو بسته؟
جونگکوک:اگه لازم نبود مطمئن باش با همین طناب همشونو دار میزدم .....
کلافگی هیزل برگشت و سعی کرد تن صداشو کنترل کنه
هیزل :باشه باشه لازم بود !!سوال منم اینه که چرا لازم بود؟!!! رک و راست بهم بگین چخبر شده !
سکوت کوتاهی کرد و ادامه داد :
هیزل:نمیخوام بهم بگی که «عاااخ چقد تو مهمی هیزل!» .... ... هیچ خری نیستم من...بهم بگو زایلازین تو مواد اولیه ی آمپول چه غلطی میکنه؟ چرا یه قلم از موادی که از سونگ خواستیو من نمیشناسم؟! اصلا بگو عقلم پاره سنگ برداشته و حافظمو از دست دادم ... اما قانعم کن ... !!! اینجا چخبره جونگ کوک؟! ...
جونگ کوک از جاش بلند شد ... پشت به هیزل ایستاد ... چند قدم دور شد و دستاشو پشت سرش به هم قفل کرد ...
هیزل:نمیخوای بازم کنی؟!
جونگکوک:قبل اینکه بری باید همه چیزو بشنوی پس فعلا باید بسته بمونی
هیزل :من تا همه چیزو نشنوم فرار نمیکنم خیالت تخت
جونگکوک:خیالم تخت نیست حتی نمیدونم طاقت شنید نشو داری یا نه ...
هیزل :نگران نباشید استاد من تو عمارت شما مار خوردم افعی شدم. دیگه هیچی نمیتونه از پا درم بیاره...
جئون روشو سمت هیزل چرخوند ... و نگاهش مو به تن دختر راست کرد
یه نگاه سرد و خالی از احساس ... همون چشمای کدر و دوران دیده...دوباره برگشته بودن ... طوری که انگار هیزل برق اون چشمای بچگونه رو دیروز
توی صورت یه پسر دیگه دیده بود ....
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🪶
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:52
هیزل که نفس نفس میزد بعد از اون همه داد و فریاد حالا ساکت به جئون نگاه می کرد ...
انتظار داشت جونگ کوک جا خورده باشه ... انتظار داشت تو حرفاش عجله ببینه اما تسلطش نشون میداد اونم از قبل میدونسته
هیزل :میشه بگی ... چرا برادرت منو بسته؟
جونگکوک:اگه لازم نبود مطمئن باش با همین طناب همشونو دار میزدم .....
کلافگی هیزل برگشت و سعی کرد تن صداشو کنترل کنه
هیزل :باشه باشه لازم بود !!سوال منم اینه که چرا لازم بود؟!!! رک و راست بهم بگین چخبر شده !
سکوت کوتاهی کرد و ادامه داد :
هیزل:نمیخوام بهم بگی که «عاااخ چقد تو مهمی هیزل!» .... ... هیچ خری نیستم من...بهم بگو زایلازین تو مواد اولیه ی آمپول چه غلطی میکنه؟ چرا یه قلم از موادی که از سونگ خواستیو من نمیشناسم؟! اصلا بگو عقلم پاره سنگ برداشته و حافظمو از دست دادم ... اما قانعم کن ... !!! اینجا چخبره جونگ کوک؟! ...
جونگ کوک از جاش بلند شد ... پشت به هیزل ایستاد ... چند قدم دور شد و دستاشو پشت سرش به هم قفل کرد ...
هیزل:نمیخوای بازم کنی؟!
جونگکوک:قبل اینکه بری باید همه چیزو بشنوی پس فعلا باید بسته بمونی
هیزل :من تا همه چیزو نشنوم فرار نمیکنم خیالت تخت
جونگکوک:خیالم تخت نیست حتی نمیدونم طاقت شنید نشو داری یا نه ...
هیزل :نگران نباشید استاد من تو عمارت شما مار خوردم افعی شدم. دیگه هیچی نمیتونه از پا درم بیاره...
جئون روشو سمت هیزل چرخوند ... و نگاهش مو به تن دختر راست کرد
یه نگاه سرد و خالی از احساس ... همون چشمای کدر و دوران دیده...دوباره برگشته بودن ... طوری که انگار هیزل برق اون چشمای بچگونه رو دیروز
توی صورت یه پسر دیگه دیده بود ....
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🪶
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط