My professor
My professor
Chapter:2
Part:51
تهیونگ به محض اینکه اسم جونگ کوک رو شنید محکم دهن دخترو پوشوند و اخما شو تو هم داد
تهیونگ :صدا تو ببر وگرنه خودم میبرمش فهمیدی؟! ببر صداتو پارک هیزل
چشمای خشن تهیونگو نگاه کرد و اشکاش از گوشه ی چشماش ریخت
دوباره یه دنیا سوال رو سرش ریخته بود ... از شدت تنفرش نسبت به تهیونگ دستاشو محکم مشت کرد و از خشم لرزید ....
.....
کارخونه متروکه بزرگ و نسبتا تاریک بود ... دیوارای بلندش با خزه و گیاهای خودرو پوشیده شده بود ... ماشین آلات زنگ زده و از کار افتاده انقدر درب و داغون بودن که نمیشد تشخیص داد اینجا زمانی دقیقا چه چیزی ساخته میشده .....
هیزل به یه صندلی چوبی بسته شده بود و یه بخاری نفتی قدیمی رو کنارش روی زمین گذاشته بودن ... بخاری سرمای داخل رو کمی قابل تحمل می کرد
دختر کلافه و مضطرب پاشو تکون میداد و هر از گاهی اونقدر کلافه میشد که بی وقفه داد میکشید و تهیونگ رو صدا میزد تا جواب سوالاشو بده ... اما جز سكوت نیمه شب چیزی دستگیرش نمیشد
هیزل :تھیونگ قسم میخورم با دستای خودم خفت میکنم مگه من گروگانتم عوضی؟!!!چی از جونم میخوای؟؟؟!!! اگه جونگ کوک بفهمه منو بستی دکور صورتتو میاره پایین ...تهیونگ ؟؟؟؟؟!!!!؟
در فلزی با صدای گوش خراشی باز شد و قامت جونگ کوک تو چارچوب ظاهر شد
هیزل با دیدنش چنان از جا پرید که یادش رفت به صندلی بسته شده ...
جونگ کوک با عجله بهش نزدیک شد ... قدمای محکمش تنها چیزی بود که تو این موقعیت برای هیزل صدای امنیت میداد
کفشای ظریف دختر که تو سالن جا مونده بودن رو تو دستش گرفته بود
جلوش زانو زد ... و پاهای یخ زده و زخمی هیزل رو گرفت.
کفشاشو آروم براش پوشید و بخاری رو بهش نزدیک تر کرد .....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:51
تهیونگ به محض اینکه اسم جونگ کوک رو شنید محکم دهن دخترو پوشوند و اخما شو تو هم داد
تهیونگ :صدا تو ببر وگرنه خودم میبرمش فهمیدی؟! ببر صداتو پارک هیزل
چشمای خشن تهیونگو نگاه کرد و اشکاش از گوشه ی چشماش ریخت
دوباره یه دنیا سوال رو سرش ریخته بود ... از شدت تنفرش نسبت به تهیونگ دستاشو محکم مشت کرد و از خشم لرزید ....
.....
کارخونه متروکه بزرگ و نسبتا تاریک بود ... دیوارای بلندش با خزه و گیاهای خودرو پوشیده شده بود ... ماشین آلات زنگ زده و از کار افتاده انقدر درب و داغون بودن که نمیشد تشخیص داد اینجا زمانی دقیقا چه چیزی ساخته میشده .....
هیزل به یه صندلی چوبی بسته شده بود و یه بخاری نفتی قدیمی رو کنارش روی زمین گذاشته بودن ... بخاری سرمای داخل رو کمی قابل تحمل می کرد
دختر کلافه و مضطرب پاشو تکون میداد و هر از گاهی اونقدر کلافه میشد که بی وقفه داد میکشید و تهیونگ رو صدا میزد تا جواب سوالاشو بده ... اما جز سكوت نیمه شب چیزی دستگیرش نمیشد
هیزل :تھیونگ قسم میخورم با دستای خودم خفت میکنم مگه من گروگانتم عوضی؟!!!چی از جونم میخوای؟؟؟!!! اگه جونگ کوک بفهمه منو بستی دکور صورتتو میاره پایین ...تهیونگ ؟؟؟؟؟!!!!؟
در فلزی با صدای گوش خراشی باز شد و قامت جونگ کوک تو چارچوب ظاهر شد
هیزل با دیدنش چنان از جا پرید که یادش رفت به صندلی بسته شده ...
جونگ کوک با عجله بهش نزدیک شد ... قدمای محکمش تنها چیزی بود که تو این موقعیت برای هیزل صدای امنیت میداد
کفشای ظریف دختر که تو سالن جا مونده بودن رو تو دستش گرفته بود
جلوش زانو زد ... و پاهای یخ زده و زخمی هیزل رو گرفت.
کفشاشو آروم براش پوشید و بخاری رو بهش نزدیک تر کرد .....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴.۵k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط