عشق در تاریکی فصل ۲ پارت ۱.
عشق در تاریکی فصل ۲ پارت ۱.
<< ویو ات >>
دو ماه گذشت… و من هنوز بعضی وقتا باورم نمیشه همهچی بالاخره آروم شده.
اون روزی که فهمیدم جونیور و ملینا باهمن… فکر میکردم دنیا قراره منفجر شه، ولی نه.
جونیور اولش انکار کرد، بعدش عصبی شد، بعدش خسته شد… و آخرش هم مثل همیشه، برگشت همون برادر احمق مهربون خودم شد.
ملینا هم که… خب، هنوزم وقتی هیجانزده میشه جیغ میزنه و میپره بغل آدم. فقط الان دیگه رسمیتر شده
وقتی فهمیدن من باردارم، قضیه یه کم سخت شد.
جونیور یه هفته کامل با کوک حرف نزد.
نه از اون قهرای نمایشی… از اون ساکتای خطرناک.
ولی من میدونستم تهش چی میشه.
چون جونیور فقط میترسید.
و وقتی بالاخره نشست روبهرویم و گفت:
×تو هنوز بچهای… چطور میخوای بچه نگه داری؟
من فقط نگاهش کردم و گفتم:
+من تنها نیستم.
اون موقع بود که برای اولین بار نگاهش رفت سمت کوک… و دید که من راست میگم.
بعدش آروم شد.
ملینا هم که وقتی فهمید قراره عمه بشه، رسماً از خوشحالی کنترل خودشو از دست داد. گفت اسم بچه رو خودش انتخاب میکنه و من هنوز دارم برای فرار از اون بحث تلاش میکنم.
و حالا…
امروز.
روز عروسیه.
جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم، ولی راستش بیشتر از اینکه عروس باشم… شبیه کسیام که داره نفسشو نگه میداره.
لباسم سفیده. ساده نیست. ولی همونیه که کوک انتخاب کرد و گفت:
_باید وقتی نگاهت میکنم، یادم بیاد چرا زندهام.
دستمو گذاشتم روی شکمم.
دو ماهه.
هنوز خیلی کوچیکه… ولی من همهچیز رو باهاش حس میکنم.
در اتاق آروم باز شد.
ملینا با لباسش دوید داخل، ولی قبل از اینکه چیزی بگه وایساد و فقط نگام کرد.
*آت…
با لبخند نگاهش کردم.
+نکن گریه.
ولی دیره.
چشمهاش برق زد و همون لحظه پرید سمتم.
*تو خیلی خوشگلی لعنتی!
خندیدم و محکم بغلش کردم.
+نفس میخوای؟
*نه من الان دارم میمیرم از خوشحالی.
در پشت سرش باز شد.
جونیور اومد داخل.
ساکتتر از همیشه. کراواتش کامل بسته نشده بود، موهاش یه کم بههم ریخته بود… همونجوری که همیشه وقتی استرس داشت.
نگاه کرد بهم.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد خیلی آروم گفت:
×آمادهای؟
نفس عمیق کشیدم.
واقعاً آماده بودم؟
شاید نه.
ولی دیگه مهم نبود.
چون این بار فرار نبود.
این بار انتخاب بود.
سرمو تکون دادم.
+آره.
نگاهش یه لحظه رفت روی شکمم.
بعد برگشت سمت چشمهام.
×بهتره مراقبش باشی.
لبخند زدم.
+میدونم.
و اون لحظه، همون جونیور قدیمی رو دیدم… همونی که همیشه قبل از دعوا، قبل از خنده، قبل از هرچی… فقط نگران خانوادهشه.
دوباره در باز شد.
و صدای یکی از همراهها اومد:
؟وقتشه.
قلبم تند زد.
ملینا دستمو گرفت.
*بریم ملکه.
خندیدم.
+خفه شو.
ولی ته دلم لرزید.
چون وقتی از اون در بیرون رفتم…
میدونستم قراره برسم به کسی که دو سال تمام، بیوقفه اسممو توی سکوت صدا زده.
جونگکوک.
و این بار… دیگه هیچ فاصلهای بینمون نبود.
اسلاید ۲ لباس عروس ات .
اسلاید ۳ لباس جونگکوک.
اسلاید ۴ لباس جونیور و ملینا.
آغاز فصل ۲. نظرتون؟
برام خیلیییی مهمه🤍
<< ویو ات >>
دو ماه گذشت… و من هنوز بعضی وقتا باورم نمیشه همهچی بالاخره آروم شده.
اون روزی که فهمیدم جونیور و ملینا باهمن… فکر میکردم دنیا قراره منفجر شه، ولی نه.
جونیور اولش انکار کرد، بعدش عصبی شد، بعدش خسته شد… و آخرش هم مثل همیشه، برگشت همون برادر احمق مهربون خودم شد.
ملینا هم که… خب، هنوزم وقتی هیجانزده میشه جیغ میزنه و میپره بغل آدم. فقط الان دیگه رسمیتر شده
وقتی فهمیدن من باردارم، قضیه یه کم سخت شد.
جونیور یه هفته کامل با کوک حرف نزد.
نه از اون قهرای نمایشی… از اون ساکتای خطرناک.
ولی من میدونستم تهش چی میشه.
چون جونیور فقط میترسید.
و وقتی بالاخره نشست روبهرویم و گفت:
×تو هنوز بچهای… چطور میخوای بچه نگه داری؟
من فقط نگاهش کردم و گفتم:
+من تنها نیستم.
اون موقع بود که برای اولین بار نگاهش رفت سمت کوک… و دید که من راست میگم.
بعدش آروم شد.
ملینا هم که وقتی فهمید قراره عمه بشه، رسماً از خوشحالی کنترل خودشو از دست داد. گفت اسم بچه رو خودش انتخاب میکنه و من هنوز دارم برای فرار از اون بحث تلاش میکنم.
و حالا…
امروز.
روز عروسیه.
جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم، ولی راستش بیشتر از اینکه عروس باشم… شبیه کسیام که داره نفسشو نگه میداره.
لباسم سفیده. ساده نیست. ولی همونیه که کوک انتخاب کرد و گفت:
_باید وقتی نگاهت میکنم، یادم بیاد چرا زندهام.
دستمو گذاشتم روی شکمم.
دو ماهه.
هنوز خیلی کوچیکه… ولی من همهچیز رو باهاش حس میکنم.
در اتاق آروم باز شد.
ملینا با لباسش دوید داخل، ولی قبل از اینکه چیزی بگه وایساد و فقط نگام کرد.
*آت…
با لبخند نگاهش کردم.
+نکن گریه.
ولی دیره.
چشمهاش برق زد و همون لحظه پرید سمتم.
*تو خیلی خوشگلی لعنتی!
خندیدم و محکم بغلش کردم.
+نفس میخوای؟
*نه من الان دارم میمیرم از خوشحالی.
در پشت سرش باز شد.
جونیور اومد داخل.
ساکتتر از همیشه. کراواتش کامل بسته نشده بود، موهاش یه کم بههم ریخته بود… همونجوری که همیشه وقتی استرس داشت.
نگاه کرد بهم.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد خیلی آروم گفت:
×آمادهای؟
نفس عمیق کشیدم.
واقعاً آماده بودم؟
شاید نه.
ولی دیگه مهم نبود.
چون این بار فرار نبود.
این بار انتخاب بود.
سرمو تکون دادم.
+آره.
نگاهش یه لحظه رفت روی شکمم.
بعد برگشت سمت چشمهام.
×بهتره مراقبش باشی.
لبخند زدم.
+میدونم.
و اون لحظه، همون جونیور قدیمی رو دیدم… همونی که همیشه قبل از دعوا، قبل از خنده، قبل از هرچی… فقط نگران خانوادهشه.
دوباره در باز شد.
و صدای یکی از همراهها اومد:
؟وقتشه.
قلبم تند زد.
ملینا دستمو گرفت.
*بریم ملکه.
خندیدم.
+خفه شو.
ولی ته دلم لرزید.
چون وقتی از اون در بیرون رفتم…
میدونستم قراره برسم به کسی که دو سال تمام، بیوقفه اسممو توی سکوت صدا زده.
جونگکوک.
و این بار… دیگه هیچ فاصلهای بینمون نبود.
اسلاید ۲ لباس عروس ات .
اسلاید ۳ لباس جونگکوک.
اسلاید ۴ لباس جونیور و ملینا.
آغاز فصل ۲. نظرتون؟
برام خیلیییی مهمه🤍
- ۱۶۸
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط