ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷²
ساعت از ده گذشته بود.
مهمانی هنوز کاملا زنده بود.
همه چیز ادامه داشت، موسیقی قطع نشده بود، چند نفر وسط سالن میرقصیدند و بقیه دور میزها مشغول حرف زدن بودند.
داهی نگاهی به ساعت گوشیاش انداخت و بعد آه کوتاهی کشید." بچهها... من باید برم."
بلافاصله صدای اعتراض بلند شد.
"چی؟"
"الان؟"
"شوخی میکنی؟"
"هنوز اول شبه!"
داهی خندید."برای شما شاید."
دوستش بازوش رو گرفت." بمون دیگه"
_نمیتونم
شروع کرد با همه خداحافظی کردن، بغل، شوخی، قول برای دیدار بعدی..
همه چیز عادی بود.
اما در تمام آن مدت، یک نفر ساکتتر از بقیه مونده بود.
جونگکوک، تکیه داده به صندلی.
در ظاهر مشغول گوش دادن به حرفهای دیگران ولی در واقع فقط نگاهش داهی را دنبال میکرد.
داهی بعد از خداحافظی با بقیه بالاخره به جونگکوک رسید.
برای لحظهای کوتاه روبهروی هم ایستادند، شلوغی اطراف هنوز ادامه داشت.
اما انگار صدای جمع کمی دورتر شده بود.
_خب...
داهی کیفش رو تو دستش جابهجا کرد." من رفتم"
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد، یک هفته ندیده بودش و حالا دوباره داشت میرفت." زود نیست؟"
سؤال قبل از اینکه بتواند جلو خودش را بگیرد از دهنش خارج شد.
داهی لبخند کمرنگی زد." هست.."
"پس چرا میری؟"
کمی فکر کرد، باید میگفت پدرم نمیزاره بمونم؟" چون فردا صبح باید زنده بیدار شم"
برای اولین بار اون شب، لبخند واقعی روی صورت جونگکوک نشست.
داهی برای یک لحظه خیره ماند.
انگار یادش رفته بود چقدر این لبخند رو دوست داره
و سریع نگاهش را دزدید." خب..."
صداش کمی آرومتر شد." شب بخیر."
جونگکوک سر تکان داد." شب بخیر."
چند ثانیه دیگر هم هیچکدام چیزی نگفتند، انگار هر دو منتظر بودند دیگری حرفی بزند.
اما هیچکدام نگفتند.
داهی بالاخره برگشت و سمت در رفت،
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت.
تا وقتی که از میان جمعیت رد شد
تا وقتی که دستگیره در را گرفت
تا وقتی که از سالن خارج شد
و تا وقتی که در پشت سرش بسته شد...
بعد از اون، مهمانی هنوز همان مهمانی بود.
همان موسیقی
همان خندهها
همان آدمها
اما جونگکوک ناگهان متوجه شد که حواسش دیگه هیچجای این جمع نیست.
دارم تمرین میکنم کتابی تر و ادبی تر بنویسم😃😂
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷²
ساعت از ده گذشته بود.
مهمانی هنوز کاملا زنده بود.
همه چیز ادامه داشت، موسیقی قطع نشده بود، چند نفر وسط سالن میرقصیدند و بقیه دور میزها مشغول حرف زدن بودند.
داهی نگاهی به ساعت گوشیاش انداخت و بعد آه کوتاهی کشید." بچهها... من باید برم."
بلافاصله صدای اعتراض بلند شد.
"چی؟"
"الان؟"
"شوخی میکنی؟"
"هنوز اول شبه!"
داهی خندید."برای شما شاید."
دوستش بازوش رو گرفت." بمون دیگه"
_نمیتونم
شروع کرد با همه خداحافظی کردن، بغل، شوخی، قول برای دیدار بعدی..
همه چیز عادی بود.
اما در تمام آن مدت، یک نفر ساکتتر از بقیه مونده بود.
جونگکوک، تکیه داده به صندلی.
در ظاهر مشغول گوش دادن به حرفهای دیگران ولی در واقع فقط نگاهش داهی را دنبال میکرد.
داهی بعد از خداحافظی با بقیه بالاخره به جونگکوک رسید.
برای لحظهای کوتاه روبهروی هم ایستادند، شلوغی اطراف هنوز ادامه داشت.
اما انگار صدای جمع کمی دورتر شده بود.
_خب...
داهی کیفش رو تو دستش جابهجا کرد." من رفتم"
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد، یک هفته ندیده بودش و حالا دوباره داشت میرفت." زود نیست؟"
سؤال قبل از اینکه بتواند جلو خودش را بگیرد از دهنش خارج شد.
داهی لبخند کمرنگی زد." هست.."
"پس چرا میری؟"
کمی فکر کرد، باید میگفت پدرم نمیزاره بمونم؟" چون فردا صبح باید زنده بیدار شم"
برای اولین بار اون شب، لبخند واقعی روی صورت جونگکوک نشست.
داهی برای یک لحظه خیره ماند.
انگار یادش رفته بود چقدر این لبخند رو دوست داره
و سریع نگاهش را دزدید." خب..."
صداش کمی آرومتر شد." شب بخیر."
جونگکوک سر تکان داد." شب بخیر."
چند ثانیه دیگر هم هیچکدام چیزی نگفتند، انگار هر دو منتظر بودند دیگری حرفی بزند.
اما هیچکدام نگفتند.
داهی بالاخره برگشت و سمت در رفت،
جونگکوک نگاهش را از او برنداشت.
تا وقتی که از میان جمعیت رد شد
تا وقتی که دستگیره در را گرفت
تا وقتی که از سالن خارج شد
و تا وقتی که در پشت سرش بسته شد...
بعد از اون، مهمانی هنوز همان مهمانی بود.
همان موسیقی
همان خندهها
همان آدمها
اما جونگکوک ناگهان متوجه شد که حواسش دیگه هیچجای این جمع نیست.
دارم تمرین میکنم کتابی تر و ادبی تر بنویسم😃😂
- ۱.۶k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط