{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷³

با اینکه آخرهفته بود، پشت میزِکارش مشغول نوشتن چیزی بود.

بخاطر مهمانی دیشب امروز کمی خسته بود.

ولی دیشب همه چیز انگار خیلی خوب بود، حس عجیبی داشت وقتی ارتباط چشمی بینشون میان اون همه آدم گهگاهی براش یاد آوری می‌شد...

حس هیجان داشت، انگار هردو می‌دونستن که اون‌یکی هم میدونه چیزی با این نگاه رد و بدل میشه.
چیزی که هردو ازش می‌ترسیدند.

متوجه شد خیلی وقته نمی‌نویسه؛ اخم کرد و روان نویس رو روی کاغذ فشرد برای کلمه بعدی
ولی دیگه حتی یادش رفته بود راجع به چی می‌نویسه، باید متن رو از اول می‌خوند..

شروع به خواندن کرد ولی وسطش نگاهش از کاغذ خارج شد و رو هوا معلق موند.

از این بی تمرکزی که حتی نمی‌خواست اسم شخصی که باعثشه رو بیاره کلافه شده بود.

گوشیش رو برداشت و رو صفحه چت دوستش رفت که عکسای دیشب اونجا بود..

روی تصویر داهی زوم کرد که لبخند بزرگی داشت
چندین دقیقه رو همون صفحه مونده بود..

لبخند بی اختیاری روی لبش شکل گرفته بود که هر لحظه میخواست بزرگتر بشه.

ناگهانی سوالی توی ذهنش به وجود اومد: تا کی باید به این بازی ادامه می‌داد؟
بازی ای‌که دیوونه کننده بود که خودشم نمی‌دونست بعدش چی میشه
ولی برای تنبیه داهی لازم بود...
______________

خودش رو روی کاناپه پرت کرد و کتاب رو باز کرد.

وسط جمله های طولانی متوجه شد نمی‌خونه و فقط به کتاب زل زده.

دوباره تمرکز کرد و دوباره فکرش به جونگکوک ختم شد.

بار ها تلاش کرد ولی هربار با یادآوری چیز جدیدی ذوق زده می‌شد..
ولی دیگه که چی؟
آخرش چی می‌شد؟
باید انتهایی برای این بازی وجود داشته باشه تا چیز دیگه ای شروع بشه...
صورتش رو توی بالش فشرد." خدایا.. دارم دیوونه میشم"

دوستان درگیر اسباب کشی بودم خیلی مضخرفه



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۴)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷³ادام چرا انقد کم جا میشهههههامروز به مح...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁴ویس خیلی رومخمههههههجونگکوک پشت میز نشس...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷²ساعت از ده گذشته بود.مهمانی هنوز کاملا ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷¹هی! هیچ‌کس تکون نخوره" صدای سوهو وسط شل...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶⁴داهی امروز تو شرکت هان موند. به این فکر...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁶انگشت ها بهم برخورد کرد. با دیدن تتو دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط