بلخره دو روز گذشته بود ساعت کامل پر از تنش پر از سردی ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹⁰⁹
بلخره دو روز گذشته بود. ۴۸ ساعت کامل پر از تنش، پر از سردی و یا حتی پشیمانی.
تنشِ در میان هوا به قدری غلیظ بود که میشد ان را با تیغی به دو نیم کرد.نیمی برای عاشق،و نیمی برای معشوق.دو طرف..دو عاشق.دو روح. دو تن. دو قلب. دو فکر. دو تنفس. و اینگونه بود که شد...
دو، دو ، دو ، دو ، دو ، دو،....
نمیشد یکی دیگه هم اضافه میشد؟میشد فقط دو نباشه؟ میشه اصلا تا سه نشده بازی هم نشه؟
شاید.اما باید بدستش بیاری!
جونگکوک:شیشه ی مربا رو میدی؟
سرش پایین بود.برای نگاه کردن بالا نمیاورد. اما عاجزانه درخواست میکرد. فقط برای گرفتن یک شیشه ی مربا نه،فقط برای گرفتن توجه،رضایت و خشنودی!
منظتر موند کسی دست به کار بشه. نگاهش ثابت ماند. که در اخر دست کوچیکی اون شیشه رو به جلو هل داد.
خب ذره ی کمی محبت پشت این شیشه پنهان شده!
لب هاش تکون نخورد،اما لبخند زد. مربا را با طعم عشق بجویید!
این جمله را بارها و بارها در ذهن خود تکرار کرد.
تهیونگ:المانی ها برای همکاری در پروژه ی ساخت و ساز شهرک رفاهی درخواست دادن.اما خب..اونا نمیدونن هدف از این پروژه چیه! . چه نظری در این بابت داری؟
تهیونگ نگاهش رو از روی میز برداشت و به چشمای جونگکوک داد. با انتظار نگاهش میکرد..چون میدونست مرد مرد مرموز روبه روش چیزی در سر میسازه و عملی میکنه!
جونگکوک:قبول کن. خب ما که به سود این شهرک نیاز نداریم با به سود هدفمون نیاز داریم.قبول کن و حتی بگو ما فقط ۱۵ درصد سود رو میگیرم اما ۲۰ در صد کمک میکنیم.
حالتش به سرعت تغییر کرد. بلخره احساسات و کار جدا بودن. درواقعه...یک کار بی احساس لیاقت احساسات نداشت.
تهیونگ اخمی کرد ودرواقع گیج شده بثد چرا باید این کار رو کنند.چه کسی ۵ درصد کمتر سود نسبت به کاری که کرده اسن میگیرد؟
تهیونگ:خب چرا؟چرا ۲۰ درصد مایه بزاریم ولی..
حرفش توسط جونگکوک قط شد
بلخره دو روز گذشته بود. ۴۸ ساعت کامل پر از تنش، پر از سردی و یا حتی پشیمانی.
تنشِ در میان هوا به قدری غلیظ بود که میشد ان را با تیغی به دو نیم کرد.نیمی برای عاشق،و نیمی برای معشوق.دو طرف..دو عاشق.دو روح. دو تن. دو قلب. دو فکر. دو تنفس. و اینگونه بود که شد...
دو، دو ، دو ، دو ، دو ، دو،....
نمیشد یکی دیگه هم اضافه میشد؟میشد فقط دو نباشه؟ میشه اصلا تا سه نشده بازی هم نشه؟
شاید.اما باید بدستش بیاری!
جونگکوک:شیشه ی مربا رو میدی؟
سرش پایین بود.برای نگاه کردن بالا نمیاورد. اما عاجزانه درخواست میکرد. فقط برای گرفتن یک شیشه ی مربا نه،فقط برای گرفتن توجه،رضایت و خشنودی!
منظتر موند کسی دست به کار بشه. نگاهش ثابت ماند. که در اخر دست کوچیکی اون شیشه رو به جلو هل داد.
خب ذره ی کمی محبت پشت این شیشه پنهان شده!
لب هاش تکون نخورد،اما لبخند زد. مربا را با طعم عشق بجویید!
این جمله را بارها و بارها در ذهن خود تکرار کرد.
تهیونگ:المانی ها برای همکاری در پروژه ی ساخت و ساز شهرک رفاهی درخواست دادن.اما خب..اونا نمیدونن هدف از این پروژه چیه! . چه نظری در این بابت داری؟
تهیونگ نگاهش رو از روی میز برداشت و به چشمای جونگکوک داد. با انتظار نگاهش میکرد..چون میدونست مرد مرد مرموز روبه روش چیزی در سر میسازه و عملی میکنه!
جونگکوک:قبول کن. خب ما که به سود این شهرک نیاز نداریم با به سود هدفمون نیاز داریم.قبول کن و حتی بگو ما فقط ۱۵ درصد سود رو میگیرم اما ۲۰ در صد کمک میکنیم.
حالتش به سرعت تغییر کرد. بلخره احساسات و کار جدا بودن. درواقعه...یک کار بی احساس لیاقت احساسات نداشت.
تهیونگ اخمی کرد ودرواقع گیج شده بثد چرا باید این کار رو کنند.چه کسی ۵ درصد کمتر سود نسبت به کاری که کرده اسن میگیرد؟
تهیونگ:خب چرا؟چرا ۲۰ درصد مایه بزاریم ولی..
حرفش توسط جونگکوک قط شد
- ۱.۱k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط