{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی

تو به من خندیدی
و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
- خانه کوچک ما
- سیب نداشت

حمید مصدق
دیدگاه ها (۱۳)

من به تو خندیدمچون که می دانستمتو به چه دلهره از باغچه ی همس...

دخترک خندید وپسرک ماتش بردکه به چه دلهره از باغچه ی همسایه، ...

عه عه چقدر بچه ام خودم خبر نداشتم

من این شعر و جوابیه هاشو خیلی دوست دارم شما هم دوست داشتید ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط