𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p3۸
تهیونگ ضربان قلبش رو در تک تک قسمت های بدنش حس میکرد. دست های کوچیکش رو جلوی دهنش گرفته بود و با ذوق بالا و پایین میپرید. هاله ی زردش حالا از همیشه پر رنگ تر شده بود.
اما همیشه تو زندگی تهیونگ پشت هر اتفاق کوچیکی که خوشحالش میکرد، مثل کیک بستنی اسمارتیزی، یه چیز بزرگ بود که همه چیز رو خراب میکرد، مثل خیانت پدرش.
برای همین تهیونگ همیشه شکاک بود.
- ولی.. نکنه... نکنه حلقه برای یکی دیگه باشه؟
همون موقع جونگکوک کلید رو توی قفل در چرخوند و با کیسه های خریدی که دست هاش رو پر کرده بودن وارد شد. کیسه هارو زمین گذاشت:« پس بلاخره پیداش کردی؟ دوسش داری؟»
تهیونگ نگاهی به حلقه ی نقره ای مینیمال که ترکیبی از سلیقه ی جونگکوکو خودش بود انداخت. خیلی ظریف بود و به نظر می اومد اندازه ی دستش باشه.
- خیلی دوسش دارم...ولی از کجا بدونم مال کس دیگه ای نبوده؟
جونگکوک تک خنده ای کرد:« اگر مال کس دیگه ای بود که توی یخچال نمیذاشتمش تا ببینیش.»
- درسته، ولی مدرک قوی ای نیست.
جونگکوک نگاهی به امگا کوچولوی لجباز و شکاکش انداخت:« هومم پس مدرک قوی میخوای؟ داخل انگشتر رو نگاه کن.»
تهیونگ انگشتر تکون داد و با چشم های نیمه باز که سعی میکرد تیزبین باشن داخل انگشتر رو نگاه کرد.
( کیم تهیونگ، تمشک کوچولو) داخل انگشتر به دو زبان انگلیسی و کره ای نوشته شده بود. اما چیز دیگه ای هم توجه تهیونگ رو جلب کرد. حروفی نا آشنا! حروفی گرد، شبیه به حروف انگلیسی، فرانسوی؟ تهیونگ حتمال میداد فرانسوی باشه، هرچند مطمين نبود . اما نمیتونست اون رو بخونه.
- این، این نوشته ی عجیب چیه؟
« چیز مهمی نیست، تمشک کوچولو. کنجکاو نیستی توی کیسه های خرید چی هست؟»
تهیونگ با سرعت حلقه رو توی انگشتش انداخت و سمت کیسه های خرید دوید.
تهیونگ با چشمهای گرد شده، به داخل کیسهها خیره شد؛ انگار یک کمدِ کامل و پر از لباسهای رنگارنگ و نرم، در اون ۸ کیسه پنهان شده بود.
- واییی خیلی خوشگلننن، اما اینا که برات خیلی کوچیکه جونگکوکک
جونگکوک از اینکه تهیونگ از لباس ها راضی بود لبخند رضایت زد:« چون اون لباسا مال من نیستن، مال تو ان! »
- ولی.. ولی این همه لباس؟
« فکر کردم نیاز داشته باشی، لباس های من خیلی برات بزرگن. و فکر کنم اگر تا ۵ دقیقه دیگه یه شلوار نپوشی کنترلمو از دست بدم.
- اما... اما.. این همه لباس برای یک روز زیاد نیست؟ من فقط یک روز اینجا می مونم!!!
« اوه یادم رفت بهت بگم. من با مامانت صحبت کردم. از دیروز در تلاشم که قانعش کنم و بلاخره راضی شد تو اینجا زندگی کنی. هرچند بهم گفت حتی یک تار مو از سرت کم بشه زندم نمیذاره. »
۷۰ لایک ۲۰۰ کامنت ۲۵ بازنشر
p3۸
تهیونگ ضربان قلبش رو در تک تک قسمت های بدنش حس میکرد. دست های کوچیکش رو جلوی دهنش گرفته بود و با ذوق بالا و پایین میپرید. هاله ی زردش حالا از همیشه پر رنگ تر شده بود.
اما همیشه تو زندگی تهیونگ پشت هر اتفاق کوچیکی که خوشحالش میکرد، مثل کیک بستنی اسمارتیزی، یه چیز بزرگ بود که همه چیز رو خراب میکرد، مثل خیانت پدرش.
برای همین تهیونگ همیشه شکاک بود.
- ولی.. نکنه... نکنه حلقه برای یکی دیگه باشه؟
همون موقع جونگکوک کلید رو توی قفل در چرخوند و با کیسه های خریدی که دست هاش رو پر کرده بودن وارد شد. کیسه هارو زمین گذاشت:« پس بلاخره پیداش کردی؟ دوسش داری؟»
تهیونگ نگاهی به حلقه ی نقره ای مینیمال که ترکیبی از سلیقه ی جونگکوکو خودش بود انداخت. خیلی ظریف بود و به نظر می اومد اندازه ی دستش باشه.
- خیلی دوسش دارم...ولی از کجا بدونم مال کس دیگه ای نبوده؟
جونگکوک تک خنده ای کرد:« اگر مال کس دیگه ای بود که توی یخچال نمیذاشتمش تا ببینیش.»
- درسته، ولی مدرک قوی ای نیست.
جونگکوک نگاهی به امگا کوچولوی لجباز و شکاکش انداخت:« هومم پس مدرک قوی میخوای؟ داخل انگشتر رو نگاه کن.»
تهیونگ انگشتر تکون داد و با چشم های نیمه باز که سعی میکرد تیزبین باشن داخل انگشتر رو نگاه کرد.
( کیم تهیونگ، تمشک کوچولو) داخل انگشتر به دو زبان انگلیسی و کره ای نوشته شده بود. اما چیز دیگه ای هم توجه تهیونگ رو جلب کرد. حروفی نا آشنا! حروفی گرد، شبیه به حروف انگلیسی، فرانسوی؟ تهیونگ حتمال میداد فرانسوی باشه، هرچند مطمين نبود . اما نمیتونست اون رو بخونه.
- این، این نوشته ی عجیب چیه؟
« چیز مهمی نیست، تمشک کوچولو. کنجکاو نیستی توی کیسه های خرید چی هست؟»
تهیونگ با سرعت حلقه رو توی انگشتش انداخت و سمت کیسه های خرید دوید.
تهیونگ با چشمهای گرد شده، به داخل کیسهها خیره شد؛ انگار یک کمدِ کامل و پر از لباسهای رنگارنگ و نرم، در اون ۸ کیسه پنهان شده بود.
- واییی خیلی خوشگلننن، اما اینا که برات خیلی کوچیکه جونگکوکک
جونگکوک از اینکه تهیونگ از لباس ها راضی بود لبخند رضایت زد:« چون اون لباسا مال من نیستن، مال تو ان! »
- ولی.. ولی این همه لباس؟
« فکر کردم نیاز داشته باشی، لباس های من خیلی برات بزرگن. و فکر کنم اگر تا ۵ دقیقه دیگه یه شلوار نپوشی کنترلمو از دست بدم.
- اما... اما.. این همه لباس برای یک روز زیاد نیست؟ من فقط یک روز اینجا می مونم!!!
« اوه یادم رفت بهت بگم. من با مامانت صحبت کردم. از دیروز در تلاشم که قانعش کنم و بلاخره راضی شد تو اینجا زندگی کنی. هرچند بهم گفت حتی یک تار مو از سرت کم بشه زندم نمیذاره. »
۷۰ لایک ۲۰۰ کامنت ۲۵ بازنشر
- ۳.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط