عشق حقیقیپارت
عشق حقیقی...★(پارت:۳)
مدتی میشد که جونگکوک سرش پایین بود و با افکارش غرق بود و تهیونگ فقط به او نگاه میکرد...حالا جاهاشون عوض شده بود!جونگکوک پایین رو نگاه میکرد و تهیونگ مثل طلسم شده ها به جونگکوک نگاه میکرد...درحال نگاه کردن به اثر هنری رو به روش بود که مادرش صدایش کرد...
م/ت:پسرم؟!برید داخل اتاق حرفاتون رو بزنید...(لبخند)
تهیونگ:باشه مامان!
آن دو به اتاق رفتن و پس از یه ساعت برگشتند...
لیا:ما حرفامون رو زدیم!(لبخند)
تهیونگ:درسته فقط باید برای نامزدی و عروسی برنامه بچینیم!
پ/ت:حتما اون ها رو هم میچینم!
جونگکوک تنها در سکوت به آن دو نگاه میکرد...قرار شد بعد از دوسال خواهرش و تهیونگ باهم نامزد کنن...
«یک ماه بعد»
تو این یک ماه جونگکوک فکرش تمام و کمال شده بود یه اسم«تهیونگ!»همش به او فکر میکرد...درس هاش کمی افت پیدا کرده بود ولی اهمیت نمیداد!...
جانی:خوب حالا چرا اون؟!
جونگکوک:نمیدونم فقط میدونم همین که بهش نگاه کردم حس جدیدی پیدا کردم و وقتی هم با جیمین حرف زدم گفت که این حس«عشق»نام داره...
جانی:نمیخوام بزنم تو ذوقت اما...میدونی که آدما به عشق اولشون نمیرسن...!این و تا حالا بهت نگفتم اما من یادمه...من عاشق شدم!همین الانش هم هنوز عاشقشم...ولی اون...اون یکی دیگه رو دوست داره...پس بدون که آدما به عشق اولشون نمیرسن...در همین حد بدون...
جونگکوک کمی فکر کرد...ولی چیزی نگفت...بعد از دانشگاه به سمت عمارت حرکت کرد...ذهنش درگیر حرف جانی بود...«آدما به عشق اولشون نمیرسن!»...یعنی...جونگکوک هم به تهیونگ نمیرسید...؟!آهی کشید و به راهش ادامه داد...
«یک سال بعد،اتاق تهیونگ»
تهیونگ:لعنتی!(عربده)
یونگی:هی هی آروم باش!چیشده؟!
تهیونگ:اون...اون پسر شده تمام فکر من بدون اینکه من بخوام!از احساسات مسخره ام سر در نمیارم!(داد)
یونگی:خوب من...یه چیزی بهت میگم شاید حرفم و باور نکنی و شاید برات مسخره باشه ولی من این حس و خیلی خوب میشناسم...اسمش«عشق»
تهیونگ:چی؟!عشق؟!من عاشق کسی نشدم!من یادم نمیاد عاشق کسی باشم!...فقط میدونم وقتی به اون پسر نگاه میکنم...قلبم تند میزنه!دلم میخواد همش نگاهش کنم!دلم میخواد همش ببوسمش!اون...با چشمای کهکشانیش...دلم و با خودش میبره هیونگ...(آروم)
یونگی تعجب کرد...خیلی کم پیش میاومد که تهیونگ بهش بگه«هیونگ»
یونگی:خوب الان دیگه مطمئن شدم!تهیونگ باید قبول کنی...تو عاشق شدی!
تهیونگ:ولی اون همجنس خودمه!چطور میتونم عاشق کسی بشم که همجنس خودمه؟!
یونگی:این و یادت نره...عشق به جنسیت نیست!عشق به قلبه...هیچوقت یادت نره...و تا دیر نشده برو بهش اعتراف کن...شاید فردا دیگه نباشه...
تهیونگ فکر کرد...حق با یونگی بود...
تهیونگ:الان زوده...من هنوز از احساساتم با خبر نیستم!
یونگی سر تکون داد و بیرون رفت...
تهیونگ:تو...کی هستی؟!کی هستی که من و عاشق چشمانت کردی...عاشق لبخندت...عاشق لب هات...عاشق صحبت کردنت...
در همین فکر ها بود که به خواب عمیقی فرو رفت...و در خواب تصویر پسر رو دید که با لبخند بهش اشاره میکنه...اون دو کنار ساحل بودن...جونگکوک به تهیونگ میگفت بیا...تهیونگ لبخند محوی زد و کنارش رفت...ولی تمام این ها در خواب تهیونگ بود...
شرط«۲۵لایک،۱۵کامنت،۱۰بازنشر»
بچه ها تو کامنت ها نگید بعدی بعدی به خدا میزارم وقت بشه حتما میزارم💜
مدتی میشد که جونگکوک سرش پایین بود و با افکارش غرق بود و تهیونگ فقط به او نگاه میکرد...حالا جاهاشون عوض شده بود!جونگکوک پایین رو نگاه میکرد و تهیونگ مثل طلسم شده ها به جونگکوک نگاه میکرد...درحال نگاه کردن به اثر هنری رو به روش بود که مادرش صدایش کرد...
م/ت:پسرم؟!برید داخل اتاق حرفاتون رو بزنید...(لبخند)
تهیونگ:باشه مامان!
آن دو به اتاق رفتن و پس از یه ساعت برگشتند...
لیا:ما حرفامون رو زدیم!(لبخند)
تهیونگ:درسته فقط باید برای نامزدی و عروسی برنامه بچینیم!
پ/ت:حتما اون ها رو هم میچینم!
جونگکوک تنها در سکوت به آن دو نگاه میکرد...قرار شد بعد از دوسال خواهرش و تهیونگ باهم نامزد کنن...
«یک ماه بعد»
تو این یک ماه جونگکوک فکرش تمام و کمال شده بود یه اسم«تهیونگ!»همش به او فکر میکرد...درس هاش کمی افت پیدا کرده بود ولی اهمیت نمیداد!...
جانی:خوب حالا چرا اون؟!
جونگکوک:نمیدونم فقط میدونم همین که بهش نگاه کردم حس جدیدی پیدا کردم و وقتی هم با جیمین حرف زدم گفت که این حس«عشق»نام داره...
جانی:نمیخوام بزنم تو ذوقت اما...میدونی که آدما به عشق اولشون نمیرسن...!این و تا حالا بهت نگفتم اما من یادمه...من عاشق شدم!همین الانش هم هنوز عاشقشم...ولی اون...اون یکی دیگه رو دوست داره...پس بدون که آدما به عشق اولشون نمیرسن...در همین حد بدون...
جونگکوک کمی فکر کرد...ولی چیزی نگفت...بعد از دانشگاه به سمت عمارت حرکت کرد...ذهنش درگیر حرف جانی بود...«آدما به عشق اولشون نمیرسن!»...یعنی...جونگکوک هم به تهیونگ نمیرسید...؟!آهی کشید و به راهش ادامه داد...
«یک سال بعد،اتاق تهیونگ»
تهیونگ:لعنتی!(عربده)
یونگی:هی هی آروم باش!چیشده؟!
تهیونگ:اون...اون پسر شده تمام فکر من بدون اینکه من بخوام!از احساسات مسخره ام سر در نمیارم!(داد)
یونگی:خوب من...یه چیزی بهت میگم شاید حرفم و باور نکنی و شاید برات مسخره باشه ولی من این حس و خیلی خوب میشناسم...اسمش«عشق»
تهیونگ:چی؟!عشق؟!من عاشق کسی نشدم!من یادم نمیاد عاشق کسی باشم!...فقط میدونم وقتی به اون پسر نگاه میکنم...قلبم تند میزنه!دلم میخواد همش نگاهش کنم!دلم میخواد همش ببوسمش!اون...با چشمای کهکشانیش...دلم و با خودش میبره هیونگ...(آروم)
یونگی تعجب کرد...خیلی کم پیش میاومد که تهیونگ بهش بگه«هیونگ»
یونگی:خوب الان دیگه مطمئن شدم!تهیونگ باید قبول کنی...تو عاشق شدی!
تهیونگ:ولی اون همجنس خودمه!چطور میتونم عاشق کسی بشم که همجنس خودمه؟!
یونگی:این و یادت نره...عشق به جنسیت نیست!عشق به قلبه...هیچوقت یادت نره...و تا دیر نشده برو بهش اعتراف کن...شاید فردا دیگه نباشه...
تهیونگ فکر کرد...حق با یونگی بود...
تهیونگ:الان زوده...من هنوز از احساساتم با خبر نیستم!
یونگی سر تکون داد و بیرون رفت...
تهیونگ:تو...کی هستی؟!کی هستی که من و عاشق چشمانت کردی...عاشق لبخندت...عاشق لب هات...عاشق صحبت کردنت...
در همین فکر ها بود که به خواب عمیقی فرو رفت...و در خواب تصویر پسر رو دید که با لبخند بهش اشاره میکنه...اون دو کنار ساحل بودن...جونگکوک به تهیونگ میگفت بیا...تهیونگ لبخند محوی زد و کنارش رفت...ولی تمام این ها در خواب تهیونگ بود...
شرط«۲۵لایک،۱۵کامنت،۱۰بازنشر»
بچه ها تو کامنت ها نگید بعدی بعدی به خدا میزارم وقت بشه حتما میزارم💜
- ۱۴.۵k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط