{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر جوان جلو رفت و آرام گفت:اقا اجازه می دهید به خانم شما

پسر جوان جلو رفت و آرام گفت:اقا اجازه می دهید به خانم شما نگاه کنم؟ مرد عصبانی شد ویقه جوان را گرفت ....
جوان گفت من فقط می خواستم کاری که دیگران بدون اجازه انجام می دهند را با اجازه شما انجام دهم ٬٬٬کجای کارم عیب دارد؟... و مرد با تاملی یقه جوان را رها کرد و رفت....
دیدگاه ها (۱)

اینم بچه داشته

خراب کرده ام آقا خودت درستش کنامید آخر دنیا خودت درستش کننما...

نماز

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

Theft on the Wedding Contract NightPART:TWOلیان دستم را گرفت...

LESSON

part 7

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۲ — «من به بادیگارد نیاز ندارم!»...

.....//برده ی زیبا//......

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤 پارت ۳۳ | «التماس»دو مأمور دست‌های کوک را گرفتند و او را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط