{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 44

ات که تا الان ساکت بود آروم خندید همون خنده باعث شد ناخودآگاه نگام بره سمتش...و سریع نگاهمو برگردوندم جیمین لبخند شیطانی زد.

جیمین:«خیلی خب شروع کنیم.»
یه بطری خالی آب برداشت و وسط زمین گذاشت چرخوندش...بطری چند دور چرخید و...ایستاد روی...جین...

جیمین:«حقیقت یا جرئت؟»
جین:«حقیقت.»
جیمین:«عاشق شدی یا نه؟»
جین:«بله.»
تهیونگ:«واااااااااااو سوال بعدی.»
جین:«خفه شو.»
همه خندیدن بطری دوباره چرخید...این بار روی تهیونگ ایستاد.

جیمین:«حقیقت یا جرئت؟»
تهیونگ:«جرئت.»
جیمین:«برو بیرون کلبه و سه بار داد بزن من سیب زمینی ام.»
تهیونگ:«بی شعور🗿🔪.»
جیمین:«قوانینه.»
تهیونگ غرغرکنان بلند شد در رو باز کرد باد و بارون ریخت تو.

تهیونگ:«من سیب زمینی اممممم.»
رعد زد جیمین از خنده افتاد رو زمین...
تهیونگ:«من سیب زمینی اممممم.»
جین:«دارم خفه میشم.»
تهیونگ:«من سیب زمینی اممممم.»

بعد در رو بست و برگشت...
تهیونگ:«راضی شدی شیطان؟»
جیمین:«خیلی.»
بطری دوباره چرخید...چرخید...چرخید...و...روی ات ایستاد ات کمی جا خورد جیمین لبخند زد.

جیمین:«حقیقت یا جرئت؟»
ات:«حقیقت.»
جیمین یه نگاه معنی دار به من کرد و من همون لحظه فهمیدم بدبخت شدیم..

جیمین:«تا حالا عاشق شدی؟»
ات چند ثانیه ساکت شد فضا آروم شد حتی صدای بارونم کمتر به نظر میرسید ات آروم گفت...

ات:«آره.»
نمیدونم چرا.... ولی قلبم یه لحظه محکم کوبید..

تهیونگ:«اووووووووو.»
جین:«ولش کنین.»
جیمین:«طرف کیه؟»
ات لبخند تلخی زد...
ات:«اون دیگه یه سواله اضافه ست.»
جیمین:«ههه گیر کردم.»

بطری دوباره چرخید...و این بار...ایستاد روی من لعنت جیمین انگار جایزه برده باشه از جاش پرید.
جیمین:«بالاخرهههههههه.»
جونگکوک:«سوالت رو بپرس.»
جیمین:«حقیقت یا جرئت؟»
جونگکوک:«حقیقت.»
جیمین:«خیلی خب...»
تهیونگ و جین هم خم شدن جلو...
جیمین:«تو الان از کسی خوشت میاد؟»
سکوت کامل حتی آتیش شومینه هم انگار ساکت شد.

تهیونگ:«وااااااااای.»
جین:«تموم شد.»
ات سرشو پایین انداخت منم اخم کردم.
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«دروغگو.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«دروغگوووو.»
جونگکوک:«نه.»
جیمین:«همچنان دروغگو.»
جونگکوک:«میخوای پرتت کنم تو شومینه؟»
جیمین:«باشه ساکت شدم.»

همه خندیدن...اما نمیدونستن اون جواب...بیشتر از هر چیزی دروغ بود بطری باز چرخید...این بار بین من و ات ایستاد.جیمین یه دفعه از جا بلند شد..
جیمین:«نه نه نه نه نه.»
تهیونگ:«چیه؟»
جیمین:«قانون ویژه.»
جونگکوک:«الان چه کوفتیه؟»
جیمین:«وقتی بطری بین دو نفر وایسه، هر دو باید جرئت انجام بدن.»
جین:«این قانونو همین الان ساختی.»
جیمین:«مدرک داری؟»
جین:«...»
تهیونگ:«نداره.»

جیمین با ذوق گفت..
جیمین:«خیلی خب!»
ات:«چیکار باید بکنیم؟»
لبخند جیمین ترسناک تر شد...
جیمین:«شما دوتا باید...»
جونگکوک:«اگر حرف احمقانه بزنی میکشمت.»
جیمین:«باید پنج دقیقه بیرون کلبه قدم بزنین و تنها حرف بزنین.»
من: «...»
ات: «...»
تهیونگ:«عهههههه چه قانون خوبی.»
جین:«من این دوتا رو نمیشناسم.»
جیمین:«برید دیگه.»
جونگکوک:«نمیریم.»
جیمین:«میرین.»
جونگکوک:«نمیریم.»
جیمین:«میرین.»
ات یه خنده کوچیک کرد.ــ

ات:«فکر کنم باید بریم اقا..»
بهش نگاه کردم اونم آروم نگام کرد...نه ناراحت بود...نه گریه میکرد...فقط منتظر بود یه نفس کشیدم.

جونگکوک:«باشه.»
جیمین و تهیونگ همزمان:«ییییییییییییییییییییسسسسسسس.»
جونگکوک:«خفه شین.»

کت مو برداشتم ات هم بلند شد و هر دوتامون رفتیم سمت در کلبه...در باز شد هوای سرد و بوی بارون خورد تو صورتمون...
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 45از زبان جونگکوک:در...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 46از زبان جونگکوک:ات...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 43از زبان ات:بارون ه...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 42حدود نیم ساعت بعد....

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 39جیمین:«عهههههه.»جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط