{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اون پسر ٣١ ساله كه تو ارتش خدمت ميكرد؛ يك كاريزماىِ عجيب

اون پسر ٣١ ساله كه تو ارتش خدمت ميكرد؛ يك كاريزماىِ عجيب داشت كه از نظر میا؛ اون جذبه خاصش بخاطرِ جايى بود كه توش كار ميكرد.
قطعا خدمت تو ارتش آسون نبود و اين رو شخصيت و خصوصياتِ اخلاقيه پسر مقابلش تاثيرات خودش رو گذاشته بود!
تهیونگ لبه صندلى نشست.يكى از پاهاش رو روىِ جاىِ مخصوص و پايه صندلى و پاىِ ديگه اش رو كفِ زمين تكيه و با همون نگاه عجيبش، به دخترِ مقابلش خيره شد.
نوك زبونش رو به ديواره لپش فشرد و از سر تا پاىِ میا رو از نظر گذروند.
اون دختر، دوست صميميه خواهرش بود.دراصل میا از دبيرستان با خواهرش دوست و حالا كه ٢٠ سالش شده بود صميمى تر از قبل شده بودن.
از نظر تهیونگ، اون دختر شخصيت پيچيده اى داشت كه دوست داشت اون رو آروم آروم كشف كنه.
درست مثلِ مهمات، بمب و نارنجك هايى كه تو ارتش اونهارو پيدا و خنثى ميكرد؛ عجيب دلش ميخواست كه همون بلا رو سر دختر مقابلش هم بياره!
"خواهرم بايد احمق باشه كه، تورو اينجا تنها گذاشته باشه!"
تهیونگ گفت و بالاخره شد اولين نفرى كه اين سكوت آزاردهنده بينشون رو شكست.
میا لبِ پايينش رو گزيد و به وضوح ديد كه توجه پسر مقابلش؛ چطور به اونها جلب شد:
"خودم خواستم!"
تهیونگ بدونِ اينكه نگاهش رو از لبهاىِ دخترِ كوچكتر بگيره؛ ابرويى بالا انداخت:
"تو بار تنها باشى برات مشكل بوجود مياد..میا!"
دخترِ كوچكتر شونه اى بالا انداخت و نگاهى به لباس هاى پسر مقابلش انداخت:
"تازه..برگشتى؟"
تهیونگ يك جفت بوت، شلوار ارتشى و يك بوليز ساده مشكى رنگ به تن داشت و قطعا تازه برگشته بود.
"مرخصى گرفتم!"
میا هومى كشيد و دستش رو دراز كرد تا كمى از ويسكى كه اون پسر براش خريده بود رو بنوشه اما؛ زمانى كه ليوان توسط پسر بزرگتر، از دستش كشيده شد؛ متعجب به پسر بغل دستش خيره شد:و
"ويسكى ميخواى؟"
اين رو درحالى گفت كه ليوان رو سمتِ بارمن هل ميداد و بهش اشاره ميزد تا ليوان رو خالى كنه.
"آره..؟"
"يه ليوان ويسكى..يا يخه زياد!"
میا كمى سرش رو كج كرد به چهره بى حوصله پسر مقابلش نگاه كرد:
"اونم ويسكى بود..تهیونگ!"
پسر بزرگتر پلكى زد.كمى خم و يكى از دستهاش رو به پايه صندلى كه دختر مقابلش روش نشسته بود رسوند و با يك حركت؛ اون رو تا جاىِ ممكن به خودش نزديك كرد.
دیدگاه ها (۰)

میا كه براىِ لحظه اى ترسيده بود تا تعادلش روىِ صندلى بهم و ر...

درحالى كه پايه گيلاس بينِ دستهاش قرار داشت؛ نگاهى به اطرافش ...

https://wisgoon.com/jeon_diana7سیسیا فالو کنین فیکاش عالیه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط