درحالى كه پايه گيلاس بينِ دستهاش قرار داشت؛ نگاهى به اطرا
درحالى كه پايه گيلاس بينِ دستهاش قرار داشت؛ نگاهى به اطرافش انداخت.
از جاهاى پر سر و صدا خوشش نميومد و زمانى كه دوستهاش اصرار كرده بودن كه امشب رو به مناسبت تموم شدنِ امتحاناتشون به كلاب برن، میا قبول كرده بود.
آهى كشيد و پيشونيش رو به پيشخوان تكيه داد.
هركدوم از دوستهاش يك طرفى براى خودشون خوش ميگذروندن.
بعضياشون تو پيست رقص مشغول رقصيدن بودن و چندتاشون درحال صحبت با دختر و پسرهايى كه همينجا باهاشون آشنا شدن، بودن.
همونطور كه پيشونيش رو به پيشخوان تكيه داده بود؛ ناگهان حس كرد شخصى كنارش نشست.
ابروهاش آروم بهم نزديك و تكيه اش رو از پيشخوان گرفت و به شخصى كه با يك لبخند مضحك نگاهش ميكرد، خيره شد.
پسرى كه دو ليوان ويسكى دستش بود، يكى از اونهارو سمتِ دختر گرفت و گفت:
"ميتونم بشينم؟"
دخترك، نيم نگاهى به ليوان ويسكيش انداخت و تابى به چشمهاش داد:
پسر كه چشمهاىِ آبى داشت، ابرويى بالا انداخت و آروم خنديد.
زمانى كه میا ليوان رو از دستش نگرفت؛ اون رو مقابلش روىِ پيشخوان قرار داد و لب زد:
نه.
دخترِ كوچكتر، نگاهى به بارمن مقابلش كه مشغول خشك كردن ليوان ها بود انداخت و سرش رو به نشونه منفى تكون دادى.
پسر غريبه هومى كشيد.انگار كه دنبال كلماتى بود كه با كنارهم قرار دادنشون؛ روىِ دخترك تاثير بزاره!
"ميتونيم بريم يجايى كه بتون…"
جمله اش هنوز تموم نشده بود كه؛ صداىِ شخص سومى توجه میا رو جلب كرد:
متعجب نگاهش رو سمتى كه اون صداىِ آشنا رو شنيد، سوق داد.
با ديدنِ شخصى كه بالاى سر اون پسر ايستاده بود، آبِ دهانش رو بزور قورت داد و درمقابلِ لبخند محوى كه دختر مقابلش بهش زد؛ تنها بهش خيره شد.
تهیونگ هردو دستش رو، روىِ شونه هاى پسر گذاشت و بدون اينكه لحظه اى نگاهش رو از دخترِ مقابلش بگيره؛ لب زد:
"يالا پسرِ خوب..از سر جاىِ من، بلند شو!"
گفت و فشارِ محكمى به شونه هاش وارد كرد.پسرِ غريبه كه بخاطر اون فشار روىِ شونه هاش؛ صورتش توى هم رفته بود اخمِ غليظى بينِ ابروهاش نشست.
انگار كه به غرورش برخورده بود!سرش رو برگردوند و نگاهى به تهیونگ انداخت:
"اما من.."
تهیونگ باز هم بى توجه به جمله پسر؛ بينش پريد و اينبار با لحنى بى حوصله تر از قبل لب زد:
"يا بلند ميشى، يا سرت رو تا پنج ثانيه ديگه ميكوبم به لبه پيشخوان!تصميم با خودت..پسر!"
بعد از اتمامِ جمله اش؛ دستهاش رو از روىِ شونه هاش برداشت و از پشت سرش، با برداشتن چند قدم مقابلش قرار گرفت.
پسر كه انگار همين حالا هم تصميمش رو گرفته بود؛ فحشى زيرلب نثار شانس كرد و بالاخره از روىِ صندلى بلند شد.
گوشه لبهاىِ پسر بزرگتر، به سمت بالا متمايل شد.
انگار كه ميدونست هيچوقت قرار نيست تو هيچ زمينه اى شكست بخوره!
از جاهاى پر سر و صدا خوشش نميومد و زمانى كه دوستهاش اصرار كرده بودن كه امشب رو به مناسبت تموم شدنِ امتحاناتشون به كلاب برن، میا قبول كرده بود.
آهى كشيد و پيشونيش رو به پيشخوان تكيه داد.
هركدوم از دوستهاش يك طرفى براى خودشون خوش ميگذروندن.
بعضياشون تو پيست رقص مشغول رقصيدن بودن و چندتاشون درحال صحبت با دختر و پسرهايى كه همينجا باهاشون آشنا شدن، بودن.
همونطور كه پيشونيش رو به پيشخوان تكيه داده بود؛ ناگهان حس كرد شخصى كنارش نشست.
ابروهاش آروم بهم نزديك و تكيه اش رو از پيشخوان گرفت و به شخصى كه با يك لبخند مضحك نگاهش ميكرد، خيره شد.
پسرى كه دو ليوان ويسكى دستش بود، يكى از اونهارو سمتِ دختر گرفت و گفت:
"ميتونم بشينم؟"
دخترك، نيم نگاهى به ليوان ويسكيش انداخت و تابى به چشمهاش داد:
پسر كه چشمهاىِ آبى داشت، ابرويى بالا انداخت و آروم خنديد.
زمانى كه میا ليوان رو از دستش نگرفت؛ اون رو مقابلش روىِ پيشخوان قرار داد و لب زد:
نه.
دخترِ كوچكتر، نگاهى به بارمن مقابلش كه مشغول خشك كردن ليوان ها بود انداخت و سرش رو به نشونه منفى تكون دادى.
پسر غريبه هومى كشيد.انگار كه دنبال كلماتى بود كه با كنارهم قرار دادنشون؛ روىِ دخترك تاثير بزاره!
"ميتونيم بريم يجايى كه بتون…"
جمله اش هنوز تموم نشده بود كه؛ صداىِ شخص سومى توجه میا رو جلب كرد:
متعجب نگاهش رو سمتى كه اون صداىِ آشنا رو شنيد، سوق داد.
با ديدنِ شخصى كه بالاى سر اون پسر ايستاده بود، آبِ دهانش رو بزور قورت داد و درمقابلِ لبخند محوى كه دختر مقابلش بهش زد؛ تنها بهش خيره شد.
تهیونگ هردو دستش رو، روىِ شونه هاى پسر گذاشت و بدون اينكه لحظه اى نگاهش رو از دخترِ مقابلش بگيره؛ لب زد:
"يالا پسرِ خوب..از سر جاىِ من، بلند شو!"
گفت و فشارِ محكمى به شونه هاش وارد كرد.پسرِ غريبه كه بخاطر اون فشار روىِ شونه هاش؛ صورتش توى هم رفته بود اخمِ غليظى بينِ ابروهاش نشست.
انگار كه به غرورش برخورده بود!سرش رو برگردوند و نگاهى به تهیونگ انداخت:
"اما من.."
تهیونگ باز هم بى توجه به جمله پسر؛ بينش پريد و اينبار با لحنى بى حوصله تر از قبل لب زد:
"يا بلند ميشى، يا سرت رو تا پنج ثانيه ديگه ميكوبم به لبه پيشخوان!تصميم با خودت..پسر!"
بعد از اتمامِ جمله اش؛ دستهاش رو از روىِ شونه هاش برداشت و از پشت سرش، با برداشتن چند قدم مقابلش قرار گرفت.
پسر كه انگار همين حالا هم تصميمش رو گرفته بود؛ فحشى زيرلب نثار شانس كرد و بالاخره از روىِ صندلى بلند شد.
گوشه لبهاىِ پسر بزرگتر، به سمت بالا متمايل شد.
انگار كه ميدونست هيچوقت قرار نيست تو هيچ زمينه اى شكست بخوره!
- ۵۶۳
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط