{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میا كه براىِ لحظه اى ترسيده بود تا تعادلش روىِ صندلى بهم

میا كه براىِ لحظه اى ترسيده بود تا تعادلش روىِ صندلى بهم و روىِ زمين بيفته؛ ناخودآگاه يكى از دستهاش رو به شونه پسر و دستِ ديگه اش رو به سر زانوىِ پسر رسوند و اونهارو محكم گرفت.
"ويسكيه يه آدمِ رندوم و غريبه؟آره..بود!"
دخترك آهى كشيد و خواست چيزى بگه اما، انگار تازه متوجه موقعيتى كه توش قرار داشت، شد.
نگاهى به دستهاش كه يكى از اونها روىِ شونه و دست ديگه اش روى سر زانوىِ پسر مقابلش قرار داشت انداخت و به سرعت اونهارو از بدن پسر بزرگتر فاصله داد:
"چه فرقى داره!"
زيرِلب غر زد و باعث شد پسر مقابلش بخنده.
تهیونگ آروم خنديد و با بلند كردن دستش؛ قسمتى از موهاىِ میا رو كه مقابل نگاهش سايه انداخته بود رو؛ پشت گوشش زد و آروم لب زد:
"يكم محتاط باش، دخترِ خوب!"
میا كه تمامِ توجهش روىِ دست پسر مقابلش روىِ موهاش قرار داشت بود، قسمتِ داخليه لپش رو بينِ دندونش گرفت و اون رو گزيد تا مثل احمقها لبخند نزنه!
"نميخوام!"
بدونِ اينكه حتى دليلش رو بدونه، تنها با تهیونگ مخالفت كرد.
دست پسر بزرگتر روىِ موهاى میا براى لحظه اى از حركت ايستاد.
نگاهش از اون فاصله كمى كه باهم داشتن؛ بينِ چشمهاىِ كشيده دختر چرخيد و ابرويى بالا انداخت:
"خيلى وقت بود كسى از دستورم سرپيچى نكرده بود!تقريبا حسش رو فراموش كرده بودم..!"
دخترِ كوچكتر بدونِ اينكه نگاهش رو از چشمهاىِ خمار مقابلش بگيره؛ با جديت لب زد:
"من سربازِ تيمت نيستم!"
تهیونگ ابرويى بالا انداخت و به نرمى خنديد.سرباز تيمش..؟قطعا سرباز تيمش نبود!
چون اگر يك درصد تهیونگ همچين تفكرى داشت؛ بعد از مخالفت دخترِ مقابلش؛ سرش داد ميكشيد!
دستش رو از روى موهاى میاا برداشت.انگشت شصتش رو آروم روى استخون گونه میا كشيد و لب زد:
"البته كه نيستى..!اينجا تو فرمانده اى و من سربازتم..میا!خب فرمانده كوچولو..بهم بگو دستور چيه تا سربازِ تيمت، ازت اطاعت كنه..؟!"
دیدگاه ها (۶)

اون پسر ٣١ ساله كه تو ارتش خدمت ميكرد؛ يك كاريزماىِ عجيب داش...

درحالى كه پايه گيلاس بينِ دستهاش قرار داشت؛ نگاهى به اطرافش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط