My lovely idol
✿My lovely idol✿ 2
✯part:¹⁴
همه چیز عالی بود تا اینکه برای برگشت میخواستن برن سمت در خروجی که خبر نگار ها و یکسری از مردم دور تا دور اعضا رو گرفته بودن هیونا گوشه آستین جونگکوک رو گرفته بود تا میون جمعیت و بادیگارد ها گم نشه
بادیگارد های کمپانی جلو بودن و طبق چیزی که هیونا گفته بود مراقب بودن پنج نفر هم از بادیگارد های دیگه که برای مراسم بودن از پشت مراقب هیونا بودن
توی لحظه ای که هیچ کس حواسش نبود یکی از بادیگارد ها سریع بر میگرده و چاقو رو توی شکم هیونا فرو میکنه و در میاره توی کم تر از چند لحظه هیونا تعادلش رو از دست میده و مرد بین جمعیت ناپدید میشه جونگکوک بر میگرده و هیونا رو تو حالتی میبینم که روی زمین افتاده و غرق خون شده اعضا همه نگران میشن جونگکوک تا میاد سمت هیونا قدم برداره بادیگارد ها جلوسو میگیرد
جونگکوک: ولم کنین
بادیگارد: اینجا خطرناکه باید ببریمتون سمت ماشین
اعضا همه نگران بودن و جونگکوک تقلا میکرد تا بره پیش هیونا ولی بادیگارد ها اجازه نمیدادن اعضا توی ماشین کمپانی بودن و راه نیفتاده بودن جونگکوک بی قرار و اعصبانی بود فورا آمبولانس رسید و هیونا رو بردن بیمارستان ماشین کمپانی راه افتاد کل راه جونگکوک اعصبی رو نگران بود ولی انگار زندانی شده بود
جونگکوک: درست کنارم بود و من نتونستم حواسم بهش باشه
جیمین: اون حالش خوب میشه
جونگکوک بهم ریخته بود فقط میخواست هیونا رو ببینه ولی زندانی شده بود
کارمند کمپانی: جای نگرانی نیست اتفاقی افتاد بهتون خبر میدیم
جونگکوک: فقط باید میزاشتی باهاش میرفتم(بلند)
نامجون دست جونگکوک رو میگیره
نامجون: میدونی که اینا کاره ای نیستم فقط وظیفه اش رو انجام میده آروم باش
جونگکوک: لعنت به هرچی وظیفه و مزخرفاتتون
جیمین: هیونا از پس همه چیز بر میاد
جونگکوک: دقیقا مشکل همین جاست چرا همیشه باید تنهایی از پس همه چیز بر بیاد؟ (اروم)
جونگکوک آروم گرفت ولی اشک های بی اختیار سرازیر شدن صورتش رو توی دست هاش پنهون کرد
جونگکوک: چرا هیونا؟
جونگکوک برگشت خونه اجازه رفتن به بیمارستان رو نداشت و تا صبح نخوابید صبح کمپانی به جونگکوک خبر داد که هیونا حالش خوبه جونگکوک نتونست تحمل کنه و سریع آماده شد سوار ماشین شد و با سرعت سمت بیمارستان راه افتاد کم تر از نیم ساعت رسید اتاق هیونا رو پیدا کرد و رفت داخل هیونا رنگش پریده بود و خواب بود جونگکوک با دیدن هیونا قلبش تیر کشید اون لباس بیمارستان اون سرم اون رنگ پریدگی پوستش اون بوی اتاق از همشون متنفر بود
سمت هیونا رفت بوسه ای روی سرش گذاشت و دستش رو گرفت
جونگکوک: ببخشید مراقبت نبودم
بعد از لحظه ای دکتر در اتاق رو باز کرد و بالای سر هیونا رفت و چکاب های لازم رو شروع کرد
جونگکوک: دکتر حالش چطوره؟
دکتر: فعلا همه چیز ثابته هنوز خطر رو پشت سر نذاشته
جونگکوک: یعنی چی؟
دکتر: بخاطر دارو هایی که اخیرا میخورده بدنش ضعیف تر از اونیه که بتونیم دارو بهش بدیم دارو ها قوی هستن اگر بدن قدرت کافی نداشته باشه دارو دادن فقط آسیب بیشتر میزنه
دکتر بعد از توضیحاتش از اتاق بیرون رفت جونگکوک کنجکاو شده بود
جونگکوک: کدوم دارو؟
گوشی رو برداشت و به نامجون زنگ زد
(。・ω・。)ノ♡
خوشگلا بخاطر اینکه مهربونم امشب جای دو پارت براتون یه پارت میزارم🤲🏻✨👌🏻😉
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:¹⁴
همه چیز عالی بود تا اینکه برای برگشت میخواستن برن سمت در خروجی که خبر نگار ها و یکسری از مردم دور تا دور اعضا رو گرفته بودن هیونا گوشه آستین جونگکوک رو گرفته بود تا میون جمعیت و بادیگارد ها گم نشه
بادیگارد های کمپانی جلو بودن و طبق چیزی که هیونا گفته بود مراقب بودن پنج نفر هم از بادیگارد های دیگه که برای مراسم بودن از پشت مراقب هیونا بودن
توی لحظه ای که هیچ کس حواسش نبود یکی از بادیگارد ها سریع بر میگرده و چاقو رو توی شکم هیونا فرو میکنه و در میاره توی کم تر از چند لحظه هیونا تعادلش رو از دست میده و مرد بین جمعیت ناپدید میشه جونگکوک بر میگرده و هیونا رو تو حالتی میبینم که روی زمین افتاده و غرق خون شده اعضا همه نگران میشن جونگکوک تا میاد سمت هیونا قدم برداره بادیگارد ها جلوسو میگیرد
جونگکوک: ولم کنین
بادیگارد: اینجا خطرناکه باید ببریمتون سمت ماشین
اعضا همه نگران بودن و جونگکوک تقلا میکرد تا بره پیش هیونا ولی بادیگارد ها اجازه نمیدادن اعضا توی ماشین کمپانی بودن و راه نیفتاده بودن جونگکوک بی قرار و اعصبانی بود فورا آمبولانس رسید و هیونا رو بردن بیمارستان ماشین کمپانی راه افتاد کل راه جونگکوک اعصبی رو نگران بود ولی انگار زندانی شده بود
جونگکوک: درست کنارم بود و من نتونستم حواسم بهش باشه
جیمین: اون حالش خوب میشه
جونگکوک بهم ریخته بود فقط میخواست هیونا رو ببینه ولی زندانی شده بود
کارمند کمپانی: جای نگرانی نیست اتفاقی افتاد بهتون خبر میدیم
جونگکوک: فقط باید میزاشتی باهاش میرفتم(بلند)
نامجون دست جونگکوک رو میگیره
نامجون: میدونی که اینا کاره ای نیستم فقط وظیفه اش رو انجام میده آروم باش
جونگکوک: لعنت به هرچی وظیفه و مزخرفاتتون
جیمین: هیونا از پس همه چیز بر میاد
جونگکوک: دقیقا مشکل همین جاست چرا همیشه باید تنهایی از پس همه چیز بر بیاد؟ (اروم)
جونگکوک آروم گرفت ولی اشک های بی اختیار سرازیر شدن صورتش رو توی دست هاش پنهون کرد
جونگکوک: چرا هیونا؟
جونگکوک برگشت خونه اجازه رفتن به بیمارستان رو نداشت و تا صبح نخوابید صبح کمپانی به جونگکوک خبر داد که هیونا حالش خوبه جونگکوک نتونست تحمل کنه و سریع آماده شد سوار ماشین شد و با سرعت سمت بیمارستان راه افتاد کم تر از نیم ساعت رسید اتاق هیونا رو پیدا کرد و رفت داخل هیونا رنگش پریده بود و خواب بود جونگکوک با دیدن هیونا قلبش تیر کشید اون لباس بیمارستان اون سرم اون رنگ پریدگی پوستش اون بوی اتاق از همشون متنفر بود
سمت هیونا رفت بوسه ای روی سرش گذاشت و دستش رو گرفت
جونگکوک: ببخشید مراقبت نبودم
بعد از لحظه ای دکتر در اتاق رو باز کرد و بالای سر هیونا رفت و چکاب های لازم رو شروع کرد
جونگکوک: دکتر حالش چطوره؟
دکتر: فعلا همه چیز ثابته هنوز خطر رو پشت سر نذاشته
جونگکوک: یعنی چی؟
دکتر: بخاطر دارو هایی که اخیرا میخورده بدنش ضعیف تر از اونیه که بتونیم دارو بهش بدیم دارو ها قوی هستن اگر بدن قدرت کافی نداشته باشه دارو دادن فقط آسیب بیشتر میزنه
دکتر بعد از توضیحاتش از اتاق بیرون رفت جونگکوک کنجکاو شده بود
جونگکوک: کدوم دارو؟
گوشی رو برداشت و به نامجون زنگ زد
(。・ω・。)ノ♡
خوشگلا بخاطر اینکه مهربونم امشب جای دو پارت براتون یه پارت میزارم🤲🏻✨👌🏻😉
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۴.۱k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط