فصل دوم
فصل دوم:
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩------------- پارت شانزدهم:
ران-سعی کرد لبخند بزنه،و لبخند هم زد
اما نه اونقدر صمیمی که قبلا بود-بلکه غریب و نا آشنا دست ایزانا رو فشرد و ایزانا-دست دیگهشو به سمت سویون گرفت:انتخاب کاکوچو بود-بگیرش!
سعی میکرد چشماشو از روی شکم سویون برداره-نمیخواست،نمیتونست که بهش نگاه بندازه!
و سویون هم-نگاهشو می دزدید،معذب بود
خیلی زیاد...اصلا دوست نداشت به دستش نگاه بندازه-اونو یاد گذشته مینداخت و این خوب نبود
اما واضح بود که هردو هنوز هم از دیدن هم دیگه عذاب میکشن-طوری که تحملش سخت بود،اما سویون در نهایت هدیهشو گرفت:ممنونم،واقعا لازم نبود!
ایزانا جواب نداد-حتی دیگه نگاهشو به ران و سویون هم ننداخت،بالاجبار راهشو گرفت و رفت و پشت سرش
سانزو از راه رسید-ران پلکاشو روی هم فشرد،انگار که عذاب امشب هیچوقت قرار نبود واسش تموم بشه
و سانزو-
با کت و شلوار مشکی براقی که نگاه همه رو به خودش جلب کرده بود اونجا بود-اما نه بخاطر کت و شلوار،بلکه بخاطر موهای صورتی و بلندی که از پشت بسته شده بودن چشمارو روی خودش انداخته بود
بعد هم بدون صبر و بی اهمیت به اخم ران-خودشو جلو کشید و سویون رو انقدر محکم توی بغلش فشرد که برجستگی شکمش رو کاملا حس کنه
سانزو،توی دلش آرزو میکرد که ای کاش میتونستن به اون دوران برگردن،به نوزده سالگی کوتاهی که واسشون سرتا سر لذت و سرگرمی بود
و بعد-انگار که هنوز سیر نشده باشه،خودشو عقب کشید و گونه های سویون رو بوسید و نرم تر توی بغل نگهش داشت:منم دلم تنگ شده بود-خیلی زیاد!
سویون،با احساس خفه شدن به زور توی کمر سانزو کوبید و لب زد،تمام اون مدت-سانزو هیچ ارتباطی با هیچکس نداشته بود-نه با هایتانی ها حرف میزد و نه تلفن های سویون رو جواب میداد،سانزو برای مدت زیادی با اونها قهر بود،انقدر قهر که بتونه زخم عمیق روی قلبشو ترمیم کنه
اما در اخر-سویون رو رها کرد و دسته گل سفید رو به سمتش گرفت:بدجوری قلمبه شدی-مامان شدن چطوریه؟
سویون،گل رو با علاقه بو کشید و بعد کنار باقی کادوها گذاشت:خوبه-اگه تهوع های سره صبحی و قش کردن هاشو در نظر نگیریم!
گفت و به ران نگاه کرد و ران-سعی کرد واقعا به سانزو لبخند بزنه،هرچند بیشتر شبیه نشون دادن دندوناش با غیض بود!
بعدشم اصلا تلاش نکرده بود که بهش دست بده:فکر نمیکردم بیای-خوشحال شدم!
گفت و سانزو-متقابلا دستشو توی جیبش فرو برد و جواب داد:قیافت که چیز دیگهای رو میگه...
ران تند شد:چی میگه سانزو؟
و سانزو با سماجت و غرور توی چشم های ران زل زد-یه چیزی شبیه "آشغال عوضی" توی نگاهش سره ران داد میزد اما هیچی نگفت،و ران هم با گرفتنش نگاهش و شل کردن کراواتش بهش توپید:فقط از جلوی چشمام گم شو!
سویون سرزنش وار زمزمه کرد:ران!
و سانزو-با تکون دادن سرش به سویون لبخند زد:بیخیال،زیاد مزاحمتون نمیشم-بخاطر تو اومدم فقط!
یکبار دیگه دستشو روی بازوی سویون کشید-گفت و ازشون دور شد و سویون-نگاهشو منحرف کرد:خیلی بی ملاحظهای ران!
متقابلا،ران هم به سمت دیگهای زل زد:این بی ملاحظه همونیه که توی تخت اسمشو فریاد میکشی!
و همونیه که الان پدر بچهته- سویون...
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
ㅤׁ ᨦദ ֹֹ 🔗 ˳ ๋ 𝐾𝑒𝑒𝑝 𝑐𝑎𝑙𝑚 𝑎𝑛𝑑 𝑏𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 ︪︩ 𓆪 ׅ ๋
་ ˖ 🍋 ៹࣪ ֹ 𝓱𝓪𝓻𝓾𝓬𝓱𝓲𝓼𝓮𝓷 ׅ 𝆺𝅥 ִ𝆭
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩------------- پارت شانزدهم:
ران-سعی کرد لبخند بزنه،و لبخند هم زد
اما نه اونقدر صمیمی که قبلا بود-بلکه غریب و نا آشنا دست ایزانا رو فشرد و ایزانا-دست دیگهشو به سمت سویون گرفت:انتخاب کاکوچو بود-بگیرش!
سعی میکرد چشماشو از روی شکم سویون برداره-نمیخواست،نمیتونست که بهش نگاه بندازه!
و سویون هم-نگاهشو می دزدید،معذب بود
خیلی زیاد...اصلا دوست نداشت به دستش نگاه بندازه-اونو یاد گذشته مینداخت و این خوب نبود
اما واضح بود که هردو هنوز هم از دیدن هم دیگه عذاب میکشن-طوری که تحملش سخت بود،اما سویون در نهایت هدیهشو گرفت:ممنونم،واقعا لازم نبود!
ایزانا جواب نداد-حتی دیگه نگاهشو به ران و سویون هم ننداخت،بالاجبار راهشو گرفت و رفت و پشت سرش
سانزو از راه رسید-ران پلکاشو روی هم فشرد،انگار که عذاب امشب هیچوقت قرار نبود واسش تموم بشه
و سانزو-
با کت و شلوار مشکی براقی که نگاه همه رو به خودش جلب کرده بود اونجا بود-اما نه بخاطر کت و شلوار،بلکه بخاطر موهای صورتی و بلندی که از پشت بسته شده بودن چشمارو روی خودش انداخته بود
بعد هم بدون صبر و بی اهمیت به اخم ران-خودشو جلو کشید و سویون رو انقدر محکم توی بغلش فشرد که برجستگی شکمش رو کاملا حس کنه
سانزو،توی دلش آرزو میکرد که ای کاش میتونستن به اون دوران برگردن،به نوزده سالگی کوتاهی که واسشون سرتا سر لذت و سرگرمی بود
و بعد-انگار که هنوز سیر نشده باشه،خودشو عقب کشید و گونه های سویون رو بوسید و نرم تر توی بغل نگهش داشت:منم دلم تنگ شده بود-خیلی زیاد!
سویون،با احساس خفه شدن به زور توی کمر سانزو کوبید و لب زد،تمام اون مدت-سانزو هیچ ارتباطی با هیچکس نداشته بود-نه با هایتانی ها حرف میزد و نه تلفن های سویون رو جواب میداد،سانزو برای مدت زیادی با اونها قهر بود،انقدر قهر که بتونه زخم عمیق روی قلبشو ترمیم کنه
اما در اخر-سویون رو رها کرد و دسته گل سفید رو به سمتش گرفت:بدجوری قلمبه شدی-مامان شدن چطوریه؟
سویون،گل رو با علاقه بو کشید و بعد کنار باقی کادوها گذاشت:خوبه-اگه تهوع های سره صبحی و قش کردن هاشو در نظر نگیریم!
گفت و به ران نگاه کرد و ران-سعی کرد واقعا به سانزو لبخند بزنه،هرچند بیشتر شبیه نشون دادن دندوناش با غیض بود!
بعدشم اصلا تلاش نکرده بود که بهش دست بده:فکر نمیکردم بیای-خوشحال شدم!
گفت و سانزو-متقابلا دستشو توی جیبش فرو برد و جواب داد:قیافت که چیز دیگهای رو میگه...
ران تند شد:چی میگه سانزو؟
و سانزو با سماجت و غرور توی چشم های ران زل زد-یه چیزی شبیه "آشغال عوضی" توی نگاهش سره ران داد میزد اما هیچی نگفت،و ران هم با گرفتنش نگاهش و شل کردن کراواتش بهش توپید:فقط از جلوی چشمام گم شو!
سویون سرزنش وار زمزمه کرد:ران!
و سانزو-با تکون دادن سرش به سویون لبخند زد:بیخیال،زیاد مزاحمتون نمیشم-بخاطر تو اومدم فقط!
یکبار دیگه دستشو روی بازوی سویون کشید-گفت و ازشون دور شد و سویون-نگاهشو منحرف کرد:خیلی بی ملاحظهای ران!
متقابلا،ران هم به سمت دیگهای زل زد:این بی ملاحظه همونیه که توی تخت اسمشو فریاد میکشی!
و همونیه که الان پدر بچهته- سویون...
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
ㅤׁ ᨦദ ֹֹ 🔗 ˳ ๋ 𝐾𝑒𝑒𝑝 𝑐𝑎𝑙𝑚 𝑎𝑛𝑑 𝑏𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 ︪︩ 𓆪 ׅ ๋
་ ˖ 🍋 ៹࣪ ֹ 𝓱𝓪𝓻𝓾𝓬𝓱𝓲𝓼𝓮𝓷 ׅ 𝆺𝅥 ִ𝆭
- ۱.۲k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط