{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم

فصل دوم:

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩-‌ - - - - - -‌ - - - - - - پارت هجدهم:

و سویون-عصبی دستاشو روی پیشونیش فشار داد و بعد ناخون شستشو گاز گرفت:برادرتو‌ نمی‌شناسی؟
حتی سعی نکرد به سانزو دست بده،اون به درک
در مقابل تونست با ایزانا حال و احوال کنه...

ریندو-با حرص لبشو گاز گرفت-نمیخواست چیزی بگه که سویون رو عصبی تر از قبل کنه اما تحمل رفتار ران برای ریندو حتی سخت تر هم شده بود

ریندو،توی دلش غر زد
"ایزانا که برادرشو ن-کرده
بایدم از سانزو شاکی باشه"

اما نگفت و سکوت کرد
چی میتونست بگه...؟
ریندو آدمی نبود که بتونه بی پرده حرفاشو بزنه،مخصوصا بیان کردن مسئله‌ی مهمی مثل اینکه برادرش،از رابطه‌ی جنسیش خبر داشته...اونم نه با هرکسی،بلکه با دوست صمیمیشون!

و حالا اصلا چطور میتونست به سویون بگه،
باهاش حرف بزنه و درد و دل کنه،بدون اینکه قضاوت شه و یا غرورش زیر سوال برده شه...؟!

ذهنش همینجوری هم درگیر بود-نگاه لعنتی سانزو کم بود که تونست نگاه ران رو هم روی خودش حس کنه،میتونست بفهمه که داره بهش چشم غره میره...ران خیلی واضح داشت با حرص بهش نگاه میکرد و ریندو چنگ شدن دلش رو حس کرد

چند لحظه بعد-سویون با آه کوتاهی بلند شد و به سمت ران راه افتاد-اون نمیتونست همینطوری رهاش کنه،نمیخواست که بزاره ران-خودشو بابت تمامی موضوعات مسئول بدونه

و با رفتنش-نگاه ریندو توی جمع چرخید،کرک های نازک پشت گردنش از شدت نگاه سانزو سیخ وایساده بودن-قلبش گومپ گومپ صدا میداد و لبهاش خشک شده بودن

حس میکرد جریان خون توی رگهاش چند برابر شده و نفسش تنگ شده بود-لعنتی...استرس داشت!

به انعکاس آینه‌ی روبروش نگاه کرد،یه آینه‌ی مورب که صاف توی صورت سانزو افتاده بود و چهرشو نشون میداد-اگه به اون نگاه میکرد میتونست صورت بی نقص سانزو رو به خوبی ببینه!

پس به همون آینه زل زد-به صورت گندمی سانزو-موهایی که پوستشو یکم تیره کرده بودن و کت و شلوار خوش دوخت توی تنش!

فاصله‌ی کم دو سال بینشون-حالا حتی بیشتر هم به نظر می‌رسید...سانزو خیلی بالغ،سکسی و زیبا به نظر میومد و ریندو مثل یه پسر بچه‌ی نوجوون بود!

نمیخواست قبولش کنه-غرورش نمیزاشت قبول کنه که سانزو-اون مرد جذابی که روبه روش نشسته و بهش زل زده ازش کوچیکتره-و نه تنها کوچیکتر هست بلکه کسیه که شبها توی تنش فرو میشده و بهش عشق می‌ورزیده!

خاطرات داشتن برمیگشتن-ریندو پلک زد و سرشو تکون داد،انقدر محکم که گردنش تقه کرد و از فکر بیرونش اورد‌‌‌-ریندو زجر کشیده بود-شکسته بود اما سانزو نه‌‌‌...مطمئن بود که ککش هم نگذیده!

خودش خوب میدونست چقدر آزار دیده-چقدر زیره نگاه های پر حرف ران کتک خورده و شکنجه شده اما،نمیخواست بقیه اینو بدونن

و مهم تر از همه،نمیخواست سانزو متوجه بشه
ریندو-از اعماق وجود عطش دیدن سانزو رو داشت
اما ترجیح میداد که مخفی نگهش‌ داره

╭─────┈┈┈.°୭‌       
╰┈➤ 🌈
 .𝂅  ִ ◯⃘ 𝆬 .  𞥊ֹ ׄ   𝇈⃝☁️𓂃
۫  ︩︪𔓕 🔥ৎ  Ɨɑց:: #سانزوxریندو  𝆺𝅥 ׅ𝆭   ࿚     ‌  
ㅤׁ  ᨦദ   ֹֹ  🔗  ˳   ๋ 𝐾𝑒𝑒𝑝 𝑐𝑎𝑙𝑚 𝑎𝑛𝑑 𝑏𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 ︪︩   𓆪 ׅ  ๋   ‌   
་  ‌ ˖ 🍋 ៹࣪  ֹ 𝓱𝓪𝓻𝓾𝓬𝓱𝓲𝓼𝓮𝓷 ׅ 𝆺𝅥 ִ𝆭
دیدگاه ها (۰)

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

فصل دوم:␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌----...

فصل دوم:␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌----...

پارت جدید

پارت ۵ زندگی شیرین

تک پارتی ریندو درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط