{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۵۷

ویو راوی
چند ساعت گذشت و کم کم ظهر شد . نگه داشتن تا کمی استراحت کنن و چیزی بخورن . تهیونگ نشسته بود و جلوش یه میز باز شده بود و روی میز نقشه راه گذاشته شده بود ، بقیه سربازا تو چادرا یا درحال استراحت بودن یا داشتن چیزی میخوردن ، تهیونگ هم نونی دستش بود و داشت از اون می‌خورد وقتی اولین تیکه شو خورد به جان که کنارش بود گفت

_ یکم آب بیار

ولی تا جان میخواست کاری کنه املیا مشک آب رو به سمت تهیونگ گرفت . تهیونگ نگاهی املیا کرد و مشک آب رو گرفت و از نوشید . جان از اونجا رفت و املیا هم سنگی رو پیدا کرد و اورد پیش تهیونگ و میخواست روش بشینه که تهیونگ گفت

_ وایساااا .......اینو بگیر

املیا آب رو گرفت . تهیونگ از جاش پاشد و شنلشو دراورد و تاش کرد و گذاشت روی سنگ

_ الان بشین

املیا از این کار تهیونگ لبخند دندون نمایی زد و کنار تهیونگ نشست . تهیونگ لقمه ای از نونه کند و میخواست بخوره که املیا همون لقمه رو از دستش قاپید

_ غذای تعریفی نیست ، نمیتونی بخوریش

همون لحظه املیا نون رو گذاشت دهنش
و قیافه اش به طور نامحسوسی تغییر کرد و با دهن پر گفت

+تو میتونی ......چرا من نتونم؟

املیا سرشو کرد اونطرف و نون رو از دهنش تف کرد بیرون و قیافه اش کاملا تو هم رفت ولی تا خواست به حالت عادی برگرده تهیونگ یه نون کامل رو جلوش گرفت و گفت

_ اگه دوست داری بیا بازم بخور

املیا لبخند ضایعی زد و نون رو گرفت و به زور اضافه رو قورت داد

_ آب میخوای ؟

+ نه .......خوبه

_ بهت گفته بودم که سفر آسونی نیست بهت گفتم نیا ولی گوش نکردی

+ خب که چی ؟ بلاخره ارزششو داره که هر چیزی که میبینی رو میبینم ........هر جای که میری منم کنارت باشم........................گوش میدی به حرفام .............الوو کجایی؟

_ اهان نه داشتم به نقشه راهمون فکر میکردم

+ به چیش داری نگاه میکنی ؟

_ ببین اگه ما از این جا بریم ممکنه به راهزنا برخورد کنیم پس ریسک نمی‌کنیم حالا اگه بخواییم از این ..................

املیا کاملا محو تهیونگ شده بود همه چیز اطرافش محو شده بودن حتی صداها مدتی گذشت و تهیونگ به املیا نگاه کرد و گفت

_ چرا به من نگاه میکنی به نقشه نگاه کن

+نمیدونم چرا ولی خیلی قیافه جذابی داری

تهیونگ که از این رفتارای املیا گیج شده بود پشت دستشو گذاشت رو پیشونی املیا

_ تب نداری که ...........به نقشه نگاه کن

و با دستش سر املیا رو به سمت نقشه کشید و شروع کرد به ادامه توضیح دادن نقشه راه ، ولی بازم املیا غرق نگاه کردن تهیونگ میشه ولی وقتی میبنه تهیون‌گ بهش نگاه میکنه میگه

+ اره اره بهتره از این راه بریم

...........................................................

‌
‌‌
دیدگاه ها (۰)

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

پارت ۳۹

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_22ا.ت روی تخت دراز کشیده بود به سقف خیره ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

عشقی حقیقی

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط