{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۵۶

ویو راوی
تهیونگ پایین قصر بود و کالسکه ها و سربازا و ژنرال ها همه منتظر املیا بودن دیوید برای بدرقه تهیونگ اومده بود

☆ ته ته به سلامت بری بیای

تهیونگ خنده ای کرد و گفت

_ باشه بابا اینقدر نفوس بد نزن چیزی نمیشه

☆ هعییی .......میگم ولی نگا قدرت خانومت رو یه ارتش آدم منتظرش موندن تا بیاد

جلن اومد سمتشون و گفت

!عالیجناب تعداد سربازها مشخص شد و گاری های آذوقه هم راه افتادن ، کی حرکت می‌کنیم؟

_ چند دقیقه وایسین

!چشم

همون لحظه صدای پا از قصر اومد

_ بهش گفتم نیاد ولی گوش نکرد ، چه دردسری شد ، هیچ وقت دوست نداشتم با زن جماعت برم بیرون

صدای کل کل املیا و لوئیس اومد

+ این یکی قشنگ نیست اون یکی رو بیار

٪ این که قشنگه بانوی من ولی بفرمایید بانوی من

+ اخه تهیونگ گفته این رنگ بهم میاد اون شنلم رو هم بده

_ کی گفتم بهش میاد ، چرا حرف میندازی دهن من ؟...............اخه پوشیدن یه لباس چه قدر طول میکشه

!عالیجناب برم بهشون بگم عجله کنن

_ نههههههه.........یکم دیگه صبر کنین ................دختره دیگه معلومه میخواد به خودش برسه ............عجله نکن

جان و جورج که اونورتر بود خیلی سعی میکردن که نخندن ، چند دقیقه بعد املیا همراه لوئیس اومد . تهیونگ محو تماشای املیا شد و بعد از چند دقیقه با صدای املیا به خودش اومد

+ببخشید منتظر موندید

_ ..............بریم دیگه

قبل از اینکه املیا سوار کالسکه بشه دیوید اومد سمتم و گفت

☆ بانو املیا با این همه زیبایی که داری حتی لاغر و رنگ پریده هم بشی باز هم می‌درخشی پس یادت نره که خوب بخوری و بخوابی

تهیونگ اومد جلوی دیوید و گفت

_ با این عشوه گری هات رو به جای دخترای حرمسرات رو دخترای خانواده ات امتحان نکن ( لبخند تهدید آمیز )

املیا و لوئیس سوار کالسکه شدن و همه راه افتادن و از قصر خارج شدن

ویو املیا
حالا وقتشه ، پنجره کالسکه رو باز کردم و دیدم تهیونگ دقیقا همراه ما با اسب میاد بهش نگاه کردم و سعی داشتم براش دلبری کنم که گفت

_ پنجره رو ببند هوا سرده

با قیافه اعصبانی پنجره رو بستم

٪ عالیجناب اصلا نمیخواد به شما اعتراف کنه

+ اشکال نداره تو این سفر میکنه

...........................................................

بچه ها حتما حتما نظرتون رو بگین😘😘
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۷ویو راوی چند ساعت گذشت و کم کم ظه...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم لباس املیا اسلاید سوم تهیونگ ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۵ویو املیا با خوشحالی رفتم پیش زوی...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۴ویو املیا حالا وقت عملی کردن پلن ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۶ویو املیا از کالسکه پیاده شدم ته...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۵ویو املیا چند روزی گذشت و به تولد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط