{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۵۸
ویو راوی
چند ساعتی گذشت و تصمیم گرفتن که کم کم راه بیوفتن و به سمت شهر کاردیف برن . هنوز راه نیوفتاده بودن و منتظره جمع کردن وسایل بودن . املیا کنار کالسکه بود و به تهیونگ نگاه میکرد ، تهیونگ اونور تر بود و جان به سمتش اومد و گفت

!عالیجناب چادرها جمع شدن و سربازا تقریبا آماده حرکتن

_ خیلی خب

تهیونگ چشمم به املیا خورد که داره بهش نگاه میکنه . تهیونگ به طرف دیگه ای برگشت و اروم به جان گفت

_ برگرد اینور

!بله عالیجناب؟

_ ببین بانو املیا به ما نگاه میکنه

جان برگشت و گفت

!نه

تهیونگ برگشت و به املیا نگاه کرد و املیا با دیدن تهیونگ لبخندی زد و تهیونگ میخواست چیزی به جان بگه

_ تو .............بخواب رو زمین

جان و تهیونگ بلافاصله هر روزمین خوابیدن و تیرهای زیادی از بالا سرشون رد شد . املیا و لوئیس به سمت کالسکه رفتن ولی تا خواستن سوار بشن تیری دقیقا از کنار املیا رد شد ، تهیونگ که یه چشمم به املیا به راهزنا که حمله کردن داشت مبارزه میکرد .تک تک سربازا با راهزنا داشتن مبارزه میکردن که یکی از راهزنا به سمت لوئیس اومد ولی تا میخواست کاری کنه آلن با یه حرکت شمشیر رو از دست راهزن درآورد و شروع به زدنش کرد و لوئیس هم با مشک ابی که در دست داشت محکم تو سر راهزن زد ، املیا که جلوی در کالسکه بود با
هر حرکت اسب ها لرزیی به تنش می‌افتاد .املیا نگاهی به تهیونگ کرد و با صدای بلند گفت

+ مراقب باش

همون لحظه تیری از کنار تهیونگ رد شد و بازوی دستش رو کمی خراش داد تهیونگ نیم نگاهی به املیا کرد و بعد دوباره با راهزنا درگیر شد ، همون لحظه تیری از کنار اسبی رد شد و باعث شد اسب خراشی ببیند و باعث بی قرار شدنش بشود و به همین دلیل اسب ها از خود بی خود شدن و شروع به حرکت کردن و کلاسکه هم همراه با اسب ها راه افتاد و املیا با حرکت ناگهانی کالسکه داخل کالسکه افتاد

٪ بانوی منننننن

تهیونگ با دیدن راه افتادن کالسکه سریع به سمت اسب رفت و با اسب به دنبال کالسکه رفت . املیا که تازه به خودش اومده بود دید که داره به نا کجا آباد میره همون لحظه تهیونگ سوار بر اسب پا به پای اسب میومد

_ بپر .......من میگیرمت

املیا سرشو با ترس به نشانه نه تکون داد و هردو به جلوشون خیره شدن که یک پرتگاه مرتفعی هست . تهیونگ دستش رو دراز کرد و گفت

_ زود باش

املیا میخواست پاشه ولی حرکت های اسب ها مانع بلند شدنش میشدن..........
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم لباس املیا اسلاید سوم تهیونگ ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۷ویو راوی چند ساعت گذشت و کم کم ظه...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت چهارمویو املیا وقتی گل لاوندر رو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۶ویو راوی تهیونگ پایین قصر بود و ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط