داستان من و تو p 7
من آماده رفتم اتاق جیهوپ ودر رو زدم... آماده ای؟
جیهوپ:بیا تو!
وارد شدم... پرنس رو دیدم... البته جیهوپ حتی توی پیژامه هم پرنسه 😂
_جیهوپ پر فکت! فک کنم یونگی بهتره تورو بگیره تا منو 😂
جیهوپ:باز این حرف زد! دختر تو خوشگل تر شدی!
_آووووو....ممنون!
جیهوپ نمتونست جلوی خندشو بگیره.. اون حجم از کیوتی و بامزگی بورام برای قلبش زیاد بود... موهاش.. کفشاش... یونگی باید خوشبخت میبود که با همچین دختری میخواد ازدواج کنه....
_جیهوپ... به نظرت یونگی از این لباسا دوس نداره؟!
سوالی که در اصل بورام میخواست بپرسه.. این بود که یونگی منو دوس داره؟ چرا بامن جور دیگه رفتار میکنه؟
بورام دیده بود... در مزایده هفته ی پیش.. اون با دختری که همیشه عاشقش بود بهترین رفتارا رو داشت... دختر داییش... لونا...
بورام حس میکرد اضافیه... اون از خداش بود که عشق زندگیش همیشه خوشحال باشه... ولی یونگی با بورام خوشحال نبود... بورام حس گناهکار رو داشت از هفته ی پیش تا الان....
جیهوپ:آره.. یونگی دوس داره.. برای یونگی اینجور چیزا مهم نیس... جیهوپ حس بورام میفهمید.. ازهفته ی پیش تا حالا اشک توی چشای بورام موج میزد... نمیدونست چیکار کنه حالش خوب شه.... هرکاری میکرد تا شادش کنه... بورام رو به سمت خودش کشید و بغلش کرد... سرشو چسبوند به شانه ی خودش.... یکم گریه کن وسط مهمونی حالت بد نشه....
فهمید بورام قبل ازاینکه زود تر بگه شروع به گریه کرده... جیهوپ تنها کاری که از دستش بر میومد رو انجام داد.. موهای فرشو ناز کرد... تنها کاری که وقتی باباش با بورام انجام میداد... انگار دنیا رو به بورام داده باشن خوشحال میشد...
جیهوپ:بیا تو!
وارد شدم... پرنس رو دیدم... البته جیهوپ حتی توی پیژامه هم پرنسه 😂
_جیهوپ پر فکت! فک کنم یونگی بهتره تورو بگیره تا منو 😂
جیهوپ:باز این حرف زد! دختر تو خوشگل تر شدی!
_آووووو....ممنون!
جیهوپ نمتونست جلوی خندشو بگیره.. اون حجم از کیوتی و بامزگی بورام برای قلبش زیاد بود... موهاش.. کفشاش... یونگی باید خوشبخت میبود که با همچین دختری میخواد ازدواج کنه....
_جیهوپ... به نظرت یونگی از این لباسا دوس نداره؟!
سوالی که در اصل بورام میخواست بپرسه.. این بود که یونگی منو دوس داره؟ چرا بامن جور دیگه رفتار میکنه؟
بورام دیده بود... در مزایده هفته ی پیش.. اون با دختری که همیشه عاشقش بود بهترین رفتارا رو داشت... دختر داییش... لونا...
بورام حس میکرد اضافیه... اون از خداش بود که عشق زندگیش همیشه خوشحال باشه... ولی یونگی با بورام خوشحال نبود... بورام حس گناهکار رو داشت از هفته ی پیش تا الان....
جیهوپ:آره.. یونگی دوس داره.. برای یونگی اینجور چیزا مهم نیس... جیهوپ حس بورام میفهمید.. ازهفته ی پیش تا حالا اشک توی چشای بورام موج میزد... نمیدونست چیکار کنه حالش خوب شه.... هرکاری میکرد تا شادش کنه... بورام رو به سمت خودش کشید و بغلش کرد... سرشو چسبوند به شانه ی خودش.... یکم گریه کن وسط مهمونی حالت بد نشه....
فهمید بورام قبل ازاینکه زود تر بگه شروع به گریه کرده... جیهوپ تنها کاری که از دستش بر میومد رو انجام داد.. موهای فرشو ناز کرد... تنها کاری که وقتی باباش با بورام انجام میداد... انگار دنیا رو به بورام داده باشن خوشحال میشد...
۵.۹k
۰۱ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.