Slave Season Part
Slave ♡ Season ♡ Part ۱۲۹
به دنبال مادرش میگشت در حیاط آن تالار باشکوه تا اینکه بانو نایون را گوشه ای کناره ستون دید به سویش قدم برداشت و پشته سرش ایستاد
او داشت با گوشی حرف میزد و جیمین تصمیم گرفت به حرف هایش گوش بسپارد ثانیه ای بعد صدای مادرش پخش شد که به فرد پشت خط عصبی حرف میزد : کاریو که بهت میگم بگن وسایل هویون رو جمع کن اون دیگه نمیتونه توی عمارت من بمونه میندازمش بیرون هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره فهمیدی
فرد پشت خط جواب داد : چشم خانم هرچی شما بگید
چشم های جیمین گرد شدن انگار دیگه آخر خط بود هیچکس نمیتونست جلوی اون زن وایسته اون این بار مطمئناً هویون رو از عمارت بیرون میکرد
جیمین با فکری که به سرش زد سریع از پیش مادرش افریته اش دور شد
...
یه سول برای آخرین دفعه به خودش توی آینه نگاه کرد هیچی کم نبود تنها استرس و دردش همراهش بود که اذیتش میکرد صدای فرد پشته سرش باعث گرفتن نگاه اش از اینه شد هویون پشته سرش ایستاد و گفت : همه منتظر تو هستن برو دیگه
دختر حامله نفس عمیقی کشید و با استرس دست گل زیبایش را به دست گرفت و روبه دوستش نمود : سرو وضعم خوبه نه مشکلی که نیست
هویون با اطمینان کامل لب زد: هیچ کم و کسری نداری فقط باید بری سالن
یه سول با استرس دامن بلند و بزرگش را به دست گرفت و پشت کرد بهش
از درب اتاق بیرون رفت و پا گذاشت توی سالن نورانی و زیبا سکوت برقرار شد و تنها نور چراغ روی عروس زیبا افتاد جونگ کوک در آن سر فرش سفید ایستاده بود، و محو زیبایی همسرش شده بود
یه سول در میان تلالو نورهای ملایم، با لباسی از جنسِ رویا ظاهر شد در چشمهای جونگ کوک
پیراهنی به سفیدیِ برفهای دستنخورده که با ظرافت تمام، شانههای عریانش را به نمایش میگذاشت، با انحنایی ملایم روی بازوها میلغزید و شکوهِ گردن و ترقوههای او را دوچندان میکرد
بالاتنهی لباس، کرستیِ ظریف با منجوقدوزیهای دستی و توریهای برجستهی بود که تا کمرگاه باریکش ادامه داشت از کمر به پایین، دامنِ پرچین و بسیار بلندی از لایههای بیشمارِ حریر و تورِ ارگانزا شروع میشد که با هر قدم، مثل موجهای آرام دریا روی زمین میرقصید طور بزرگ سفید رنگ لباس به طول چندین متر روی سنگفرشِ تالار کشیده میشد و حاشیههای آن با گلهای مینیاتوریِ برجسته تزئین شده بود، گویی او مستقیماً از دلِ یک افسانهی باستانی به این تالار قدم گذاشته بود
قدم های آرامش روی زمین باعث نگاهی همه میشد جونگ کوک هم به سمتش قدم برداشت در میان راه به عروس زیبایش رسید و کنارش ایستاد
یه سول با نگاه پر از استرس و اضطراب بهش زل زد ولی جونگ کوک با آرامش دستش را گرفت و به سوی جایگاه قدم برداشت
به دنبال مادرش میگشت در حیاط آن تالار باشکوه تا اینکه بانو نایون را گوشه ای کناره ستون دید به سویش قدم برداشت و پشته سرش ایستاد
او داشت با گوشی حرف میزد و جیمین تصمیم گرفت به حرف هایش گوش بسپارد ثانیه ای بعد صدای مادرش پخش شد که به فرد پشت خط عصبی حرف میزد : کاریو که بهت میگم بگن وسایل هویون رو جمع کن اون دیگه نمیتونه توی عمارت من بمونه میندازمش بیرون هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره فهمیدی
فرد پشت خط جواب داد : چشم خانم هرچی شما بگید
چشم های جیمین گرد شدن انگار دیگه آخر خط بود هیچکس نمیتونست جلوی اون زن وایسته اون این بار مطمئناً هویون رو از عمارت بیرون میکرد
جیمین با فکری که به سرش زد سریع از پیش مادرش افریته اش دور شد
...
یه سول برای آخرین دفعه به خودش توی آینه نگاه کرد هیچی کم نبود تنها استرس و دردش همراهش بود که اذیتش میکرد صدای فرد پشته سرش باعث گرفتن نگاه اش از اینه شد هویون پشته سرش ایستاد و گفت : همه منتظر تو هستن برو دیگه
دختر حامله نفس عمیقی کشید و با استرس دست گل زیبایش را به دست گرفت و روبه دوستش نمود : سرو وضعم خوبه نه مشکلی که نیست
هویون با اطمینان کامل لب زد: هیچ کم و کسری نداری فقط باید بری سالن
یه سول با استرس دامن بلند و بزرگش را به دست گرفت و پشت کرد بهش
از درب اتاق بیرون رفت و پا گذاشت توی سالن نورانی و زیبا سکوت برقرار شد و تنها نور چراغ روی عروس زیبا افتاد جونگ کوک در آن سر فرش سفید ایستاده بود، و محو زیبایی همسرش شده بود
یه سول در میان تلالو نورهای ملایم، با لباسی از جنسِ رویا ظاهر شد در چشمهای جونگ کوک
پیراهنی به سفیدیِ برفهای دستنخورده که با ظرافت تمام، شانههای عریانش را به نمایش میگذاشت، با انحنایی ملایم روی بازوها میلغزید و شکوهِ گردن و ترقوههای او را دوچندان میکرد
بالاتنهی لباس، کرستیِ ظریف با منجوقدوزیهای دستی و توریهای برجستهی بود که تا کمرگاه باریکش ادامه داشت از کمر به پایین، دامنِ پرچین و بسیار بلندی از لایههای بیشمارِ حریر و تورِ ارگانزا شروع میشد که با هر قدم، مثل موجهای آرام دریا روی زمین میرقصید طور بزرگ سفید رنگ لباس به طول چندین متر روی سنگفرشِ تالار کشیده میشد و حاشیههای آن با گلهای مینیاتوریِ برجسته تزئین شده بود، گویی او مستقیماً از دلِ یک افسانهی باستانی به این تالار قدم گذاشته بود
قدم های آرامش روی زمین باعث نگاهی همه میشد جونگ کوک هم به سمتش قدم برداشت در میان راه به عروس زیبایش رسید و کنارش ایستاد
یه سول با نگاه پر از استرس و اضطراب بهش زل زد ولی جونگ کوک با آرامش دستش را گرفت و به سوی جایگاه قدم برداشت
- ۳۵۳
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط