Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۲۸
تالار فرانسه با تم سفید و صورتی رنگ پوشیده شده بود مهمانان پولدار و محترمی در عروسی آنها حضور داشتند صدای آرام موسیقی دلنواز سکوت را ذره ذره میشکوند نایون با پیرهن بلند مشکی و کت خز روی شانه هایش و گردنبند الماسی بزرگ که در گردنش خود نمایی می نمود به مهمانان خوش آمد میگفت در کنارش یون با پیرهن زرد تا زانو هایش و گردنبند ظریف با لبخند حرف میزد نایون روبه مادر جونگ کوک کرد و گفت : باید یه تماس بگیرم اینجا بمون
یون با مهربانی سری تکان داد و به نایونی که از تالار بیرون رفت خیره شد
چند لحظه ای بعد جیمین به سراغش آمد روبه زن عمویش کرد : بانو نایون کجا رفت .. یون بدون منتظر گذاشتنش جواب داد : پسرم همین الان به بیرون از تالار رفت گفت باید تماسی بگیره
جیمین باشه ای گفت و به دنبال مادرش رفت...
میکاپر ها دوره یه سول جمع شده بودند و درحال آرایش کردنش بودن
هویون روی مبل راحتی لم داده بود دیگه کاسه صبرش لبریز شد درحینی که به پوتین های خفنش نگاه میکرد عصبی غرید : ده ساعته که مشغولین این آرایش کردن تموم نشد
میکاپر ها جواب دادن که کارشون طول می کشه ولی هویون دست بردار نبود کلافه اوفی کشید و روی مبل نشست چند لحظه ای بهشون زل زد تا اینکه بلند شد و به سمته آنها هجوم برد گنگ میکاپر ها رو کنار زد و زیر لب زمزمه نمود : ایشش حوصلم رو بر بردین
با کنار رفتن میکاپر ها صورت زیبای یه سول که از آرایش ملایمی برخوردار بود نمایان شد درحالیکه به یه گوش چشم دوخته بود هیچی نمیگفت چهره اش درهم بود اخم کوچکی روی پیشانیش خودنمایی مینمود
هویون با گنگی بهش چشم دوخت دست گذاشت روی شانه اش و بیان کرد : هی دختر هواست کجاست نکنه داری به شب ازدواج فکر میکنی
نگاه دختر حامله صاف شد مانند دریایی که موجش آرام یافت لبخند نصفه نیمه ای رو لب هایش نشست و از جا برخواست مقابل دوست اش ایستاد و با نگرانی که در صدایش موج میزد نجوا کرد : من احساس خیلی بدی دارم هویون فکر میکنم دارم جونگ کوک رو وادار به این ازدواج کردم.... آخی کشید و دستش را روی شکم اش گذاشت هویون نگران زل زد بهش : هی حالت خوبه نکنه بچه داره میاد
یه سول بیحال لب زد : یکم درد دارم نمیدونم چرا اینجوری شدم
هویون به صندلی اشاره کرد : بشین سره پا نمون هر وقت همه اومدن توهم بیا سالن
یه سول سری تکان داد لحظه ای چشم اش خورد به لباس هویون تنها یک هودی مشکی گشاد همراه کربات مشکی شلخته طرح دار و پوتین های مشکی لبخندی زد و مهربان گفت : لباست خیلی قشنگه بهت میاد
هویون نگاهی به لباسش کرد تک خنده ای هیستریکی زد : مرسی خوشحال شدم که خوشت اومد ...
.....
تالار فرانسه با تم سفید و صورتی رنگ پوشیده شده بود مهمانان پولدار و محترمی در عروسی آنها حضور داشتند صدای آرام موسیقی دلنواز سکوت را ذره ذره میشکوند نایون با پیرهن بلند مشکی و کت خز روی شانه هایش و گردنبند الماسی بزرگ که در گردنش خود نمایی می نمود به مهمانان خوش آمد میگفت در کنارش یون با پیرهن زرد تا زانو هایش و گردنبند ظریف با لبخند حرف میزد نایون روبه مادر جونگ کوک کرد و گفت : باید یه تماس بگیرم اینجا بمون
یون با مهربانی سری تکان داد و به نایونی که از تالار بیرون رفت خیره شد
چند لحظه ای بعد جیمین به سراغش آمد روبه زن عمویش کرد : بانو نایون کجا رفت .. یون بدون منتظر گذاشتنش جواب داد : پسرم همین الان به بیرون از تالار رفت گفت باید تماسی بگیره
جیمین باشه ای گفت و به دنبال مادرش رفت...
میکاپر ها دوره یه سول جمع شده بودند و درحال آرایش کردنش بودن
هویون روی مبل راحتی لم داده بود دیگه کاسه صبرش لبریز شد درحینی که به پوتین های خفنش نگاه میکرد عصبی غرید : ده ساعته که مشغولین این آرایش کردن تموم نشد
میکاپر ها جواب دادن که کارشون طول می کشه ولی هویون دست بردار نبود کلافه اوفی کشید و روی مبل نشست چند لحظه ای بهشون زل زد تا اینکه بلند شد و به سمته آنها هجوم برد گنگ میکاپر ها رو کنار زد و زیر لب زمزمه نمود : ایشش حوصلم رو بر بردین
با کنار رفتن میکاپر ها صورت زیبای یه سول که از آرایش ملایمی برخوردار بود نمایان شد درحالیکه به یه گوش چشم دوخته بود هیچی نمیگفت چهره اش درهم بود اخم کوچکی روی پیشانیش خودنمایی مینمود
هویون با گنگی بهش چشم دوخت دست گذاشت روی شانه اش و بیان کرد : هی دختر هواست کجاست نکنه داری به شب ازدواج فکر میکنی
نگاه دختر حامله صاف شد مانند دریایی که موجش آرام یافت لبخند نصفه نیمه ای رو لب هایش نشست و از جا برخواست مقابل دوست اش ایستاد و با نگرانی که در صدایش موج میزد نجوا کرد : من احساس خیلی بدی دارم هویون فکر میکنم دارم جونگ کوک رو وادار به این ازدواج کردم.... آخی کشید و دستش را روی شکم اش گذاشت هویون نگران زل زد بهش : هی حالت خوبه نکنه بچه داره میاد
یه سول بیحال لب زد : یکم درد دارم نمیدونم چرا اینجوری شدم
هویون به صندلی اشاره کرد : بشین سره پا نمون هر وقت همه اومدن توهم بیا سالن
یه سول سری تکان داد لحظه ای چشم اش خورد به لباس هویون تنها یک هودی مشکی گشاد همراه کربات مشکی شلخته طرح دار و پوتین های مشکی لبخندی زد و مهربان گفت : لباست خیلی قشنگه بهت میاد
هویون نگاهی به لباسش کرد تک خنده ای هیستریکی زد : مرسی خوشحال شدم که خوشت اومد ...
.....
- ۳۲۱
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط