{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۱

وحشت زده با هین بلندي از جا پریدم..
انگار قلبم تازه داشت شروع به تپش میکرد و درد عجيبي
توی سینه ام بود.. اخ..
لرزون دستم رو به سینه ام کشیدم و از يادآوري حال جیمین هول و ترسیده به دور و برم نگاه کردم.. اینجا..
قلبم ریخت. اینجا..
لرزون و هول بلند شدم.
نفسم بند اومده بود و داشتم سکته میکردم. وسط یه مزرعه ذرت روي زمين افتاده بودم.. من...
من اینجا چیکار میکنم؟
با اضطراب و لرزون به دور و برم نگاه کردم... من الان باید..بیمارستان باشم.. پیش جیمینم .
جیمین..
جیمینم حالش بد بود. قلبم وایستاد.. وحشت زده لرزي به تنم افتاد..
خط دستگاه جیمین صاف شده بود..
اشکم جاري شد..
و بي قرار گفت یه خوابه؟حقیقت نداره نه؟ اشكم جاري شد و دلتنگ و پر درد دو طرف صورتش رو گرفتم. حسش میکردم.
گرماي تنشو حس میکردم.. انگار..واقعي بود..
لرزون و پرغم لبخند گنگي زدم و منگ گفتم:تو خوبي نه ؟ پردرد لبهاشو به هم فشرد و گفت: خوبم ..الا... اینجا... پیشونیمو محکم بوسید و هق هق خفه و شوکه اي از گلوش خارج شد و درمونده گفت: بهشته نه؟ اما..تو چرا اینجایی؟
ترسیده و لرزون گفت : الا جانم. چرا اينجايي؟يه رويايي نه؟ هیچ کدومش واقعي نيست..
ناباورانه نالیدم : نه...نه... این..خواب نیست..بهشت نیست.. ما .. واقعيم جیمین... تند حشت زده به پیرهنش چنگ زدم..
یه تیشرت طوسي و شلوار مشکي تنش بود..
من لباساي خودم تنم بود. اینجا..
به زور وناباورانه از ته گلوم گفتم واقعیه..
کل بدنم از شوک داشت یخ میزد و میلرزید. جیمین محکم به کمرم چنگ زد و منو به خودش فشرد و بود کرد.
خدایااا... پردرد زار زدم.. هیچ وقت فک نمیکردم باز فشار محکم دستاشو حس کنم. اما الان.. الان..
با نفس خیلی سنگین و لرزون دست جیمین رو محکم گرفتم. اخ..
پردرد و دلتنگ هق هق
جیمینم اینجاست..کنار من..
اما اینجا.. و گیج و منگ و بهت زده برگشتم سمت عمارت بزرگ..
ستونهاي سر به فلک کشیده یه عمارت سفید که
دورش سرسبز بود نکنه واقعا به خواب باشه؟
نکنه واقعا..واقعا مرده باشیم و اینجا.. بهت زده لرزیدم.. دور تا
جیمین دستش رو دور شکمم سفت کرد و منو محکم به خودش چسبوند و شوکه و اروم گفت:الا..حسش خيلي واقعيه..
و نفس خيلي عميق و بهت زده شو بیرون داد. با لذت خيلي عجيب و عشق با بغض در عین ناباوري و شوك به زور لبخند زدم.
واقعا اینجا کجاست؟
با چشماي خيلي اشفته و مضطرب و گيجي به دور و برم و این عمارت عجیب و رعب انگیز نگاه کردم.
دیدگاه ها (۱۴)

جوریی یهویی میام با ده پارت منتظر باشین

های کای اومد https://wisgoon.com/china_koreaکای بگه فالوش می...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۰درمونده و بلند زدم زیر گریه...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۱۹فرد هول بلند شد و با شوک گف...

پارت ۶۴۱ اشفته و مضطرب جلوي در اتاق عمل قدم میزدم. دل تو دلم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۹مکث بدون نگاه کردن به صورت ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۸خيلي داغون و لرزون گفت: خيل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط