ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۱۹
فرد هول بلند شد و با شوک گفت: بله..ماييم.. چيزي شده؟
پرستار به هممون نگاه کرد و.. گفت : کدومتون الا هستین؟
با نفس سنگيني تند و مضطرب گفتم : من.. من الام. قلبم خيلي تند تند و نگران میزد..
پرستار : اقاي ترينر مدام زیر لب اسم شمارو صدا میزنن..میتونین یه دقیقه ببينينش..
شوکه و ناباور اشکم جاري شد منو صدا میزنه.. جیمین..
میتونم ببینمش از این بهتر دلم پر میکشید براش
پرستار دنبال من بياين و رفت داخل.. تند
مشتاقانه دنبالش راه افتادم..
تند لبخند زدم.
براي ديدنش قلبم داشت از جا درمیومد.. بهم لباس مخصوص و ماسك دادن.. خيلي مضطرب و بي قرار تند تند پوشیدمش. منو برد سمت تختی و اروم گفت : فقط ۱دقیقه..اصلا هم سر و صدا نکنین و بهش فشار نیارین
با بغض تند تند سر تکون دادم و قدمي جلو رفتم.
بي اختيار غده توي گلوم بالاتر اومد و گلومو بیشتر فشرد.. با لباس سرمه اي روي تختي دراز کشیده بود و ماسك اکسیژن و کلی دستگاه و سرم بهش وصل بود.. وحشت زده و نگران بي اختيار هق هق کردم که تند دستم رو به دهنم گرفتم و رفتم جلوتر
چشماش خيلي خيلي بيحال و درمونده نیمه باز بود و یه
زور ورندازم میکرد. جگرم خون شد..
صورتش خيلي مظلوم و بیجون بود.. ماسکم رو کشیدم
پایین و پردرد گفتم: جیمین ...عزیزم.. چیکار کردي با خودت؟
و دستش رو توي دستاي يخ زده و لرزونم گرفتم و اروم بوسیدمش و گفتم مگه بهم قول نداده بودي خوب شي؟
اینه رسمش عزیزم؟ خیره تو چشمام اروم و به زحمت پلك زد و يه چيزي
گفت... اما چون ماسك رو دهنش بود متوجه نشدم.
لرزون گفتم:جانم..چیه؟
اروم دستش رو سمت ماسك برد و یه کم پایین آوردش و با صداي خيلي خيلي گرفته و ارومي که بيشتر شبيه زمزمه بود :گفت ممنونم. به خاطر...دیشب...
بهت زده با دهن باز اشکم جاري شد.. چي ميگه؟ من..
به زور گفت: دلم میخواست یه بار.دیگه..خونه مون..رو
بیینم...با تو...ببینمش.. واي خدا!...
ناباورانه و درمونده هق هق کردم و به زور سر تکون دادم. ماسك رو روي دهنش گذاشت و چندتا نفس کشید و باز برش داشت و اروم و به زور گفت: نبینم..غصه بخوري و.. ناراحت باشي که..تو باعث شدي..حالم بد شه هاا..من خودم خواستم. حالمم که دست خودم و تو نیست..
و سرفه زد.. گنگ و بهت زده نگاش کردم. اي خدا..
نفسم مقطع و خيلي داغون بیرون و تو میشد..
قلبم داشت از جا در میومد..
تمام وجودم داشت آتیش میگرفت..
تو اوج درد و حال بدش باز به فکر منه..
به فکر عذاب وجدان نداشتن و آروم بودن من.. سرفه اي زد كه ناچار ماسك پردرد گذاشت.. رو
اشک ریختم و با محبت و عشق دست به پیشونی و موهاش کشیدم..
عزیز دلم.. مهربونم قلبم داشت آتیش میگرفت.
جیمین قوي و مهربون من چقدر خسته و بیجون شده بود. چشماي ابي قشنگش حالا کسل و بیجون بودن و با هاله
سرخ ناخوشايندي احاطه شده بود..
اروم ماسك رو برداشت و زمزمه کرد:تو دلیل خنده ها و تك تك..لحظه هاي قشنگمي خانوم..تو..هیچ اشتباه و بدي.. نكردي... یادت نره. تو همه امید و همه قلبم...
( فصل سوم ) پارت ۶۱۹
فرد هول بلند شد و با شوک گفت: بله..ماييم.. چيزي شده؟
پرستار به هممون نگاه کرد و.. گفت : کدومتون الا هستین؟
با نفس سنگيني تند و مضطرب گفتم : من.. من الام. قلبم خيلي تند تند و نگران میزد..
پرستار : اقاي ترينر مدام زیر لب اسم شمارو صدا میزنن..میتونین یه دقیقه ببينينش..
شوکه و ناباور اشکم جاري شد منو صدا میزنه.. جیمین..
میتونم ببینمش از این بهتر دلم پر میکشید براش
پرستار دنبال من بياين و رفت داخل.. تند
مشتاقانه دنبالش راه افتادم..
تند لبخند زدم.
براي ديدنش قلبم داشت از جا درمیومد.. بهم لباس مخصوص و ماسك دادن.. خيلي مضطرب و بي قرار تند تند پوشیدمش. منو برد سمت تختی و اروم گفت : فقط ۱دقیقه..اصلا هم سر و صدا نکنین و بهش فشار نیارین
با بغض تند تند سر تکون دادم و قدمي جلو رفتم.
بي اختيار غده توي گلوم بالاتر اومد و گلومو بیشتر فشرد.. با لباس سرمه اي روي تختي دراز کشیده بود و ماسك اکسیژن و کلی دستگاه و سرم بهش وصل بود.. وحشت زده و نگران بي اختيار هق هق کردم که تند دستم رو به دهنم گرفتم و رفتم جلوتر
چشماش خيلي خيلي بيحال و درمونده نیمه باز بود و یه
زور ورندازم میکرد. جگرم خون شد..
صورتش خيلي مظلوم و بیجون بود.. ماسکم رو کشیدم
پایین و پردرد گفتم: جیمین ...عزیزم.. چیکار کردي با خودت؟
و دستش رو توي دستاي يخ زده و لرزونم گرفتم و اروم بوسیدمش و گفتم مگه بهم قول نداده بودي خوب شي؟
اینه رسمش عزیزم؟ خیره تو چشمام اروم و به زحمت پلك زد و يه چيزي
گفت... اما چون ماسك رو دهنش بود متوجه نشدم.
لرزون گفتم:جانم..چیه؟
اروم دستش رو سمت ماسك برد و یه کم پایین آوردش و با صداي خيلي خيلي گرفته و ارومي که بيشتر شبيه زمزمه بود :گفت ممنونم. به خاطر...دیشب...
بهت زده با دهن باز اشکم جاري شد.. چي ميگه؟ من..
به زور گفت: دلم میخواست یه بار.دیگه..خونه مون..رو
بیینم...با تو...ببینمش.. واي خدا!...
ناباورانه و درمونده هق هق کردم و به زور سر تکون دادم. ماسك رو روي دهنش گذاشت و چندتا نفس کشید و باز برش داشت و اروم و به زور گفت: نبینم..غصه بخوري و.. ناراحت باشي که..تو باعث شدي..حالم بد شه هاا..من خودم خواستم. حالمم که دست خودم و تو نیست..
و سرفه زد.. گنگ و بهت زده نگاش کردم. اي خدا..
نفسم مقطع و خيلي داغون بیرون و تو میشد..
قلبم داشت از جا در میومد..
تمام وجودم داشت آتیش میگرفت..
تو اوج درد و حال بدش باز به فکر منه..
به فکر عذاب وجدان نداشتن و آروم بودن من.. سرفه اي زد كه ناچار ماسك پردرد گذاشت.. رو
اشک ریختم و با محبت و عشق دست به پیشونی و موهاش کشیدم..
عزیز دلم.. مهربونم قلبم داشت آتیش میگرفت.
جیمین قوي و مهربون من چقدر خسته و بیجون شده بود. چشماي ابي قشنگش حالا کسل و بیجون بودن و با هاله
سرخ ناخوشايندي احاطه شده بود..
اروم ماسك رو برداشت و زمزمه کرد:تو دلیل خنده ها و تك تك..لحظه هاي قشنگمي خانوم..تو..هیچ اشتباه و بدي.. نكردي... یادت نره. تو همه امید و همه قلبم...
- ۱۰.۲k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط