_به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجاز

_به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجازه نداده بود بروم عملیات. مرا باش با ذوق و شوق روی لباسم شعار نوشته بودم. فکر کرده بودم رفتنی هستم.داشت رد می‌شد. سلام و احوال‌پرسی کرد. پا پی شد که چرا ناراحتم. با آن قیافه‌ی عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهمیده بود موضوع چیه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چیه؟ ناراحتی که چرا نرفتی عملیات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقیه. بقیه هم رفتند و برنگشتند» و راهش را گرفت و رفت.
#شهید_ابراهیم_همّت #خاطراتِ_شهدا #خاکیان_خدایی
دیدگاه ها (۱)

_به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم.حاجی اجازه ند...

رمان یادت باشد ۵۸

تو مال منی پارت ۷۶

PΛЯƬ18

Life goes on with pain. P34

پارت هشتم . . . . . .. _ به این می گن آهنگ آرشیدا خانم، نه ب...

💠 نماز توبه هر یکشنبه 🕌🔹علامه حسن زاده آملی رحمه الله تعالی ...

#ذکر_روز_یکشنبه •┈┈••✾❀🍃🥀🍃❀✾••┈┈•#عارفان_مجاهد #مدافع_حرم#شه...

🥀عرض تسلیت🏴 انا لله و انا الیه راجعون •┈┈••✾❀🍃🥀🍃❀✾••┈┈•#عارف...

🥀عرض تسلیت🏴 انا لله و انا الیه راجعون •┈┈••✾❀🍃🥀🍃❀✾••┈┈•#عارف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط