{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله نهایی

معامله نهایی





پارت ۴۴





اه این خیلی احساس بدی داره . بخاطر اصرار همه هوانگ اومده تا خونه و حیاط و اطراف رو نشونم بده ، ولی متاسفانه تنها نیستیم ! ما دو نفر دست تو دست هم جلوتر راه میریم و بقیه پشت سرمون ، و البته قسم میخورم میتونم ذوق های هه جین رو بشنوم . بدترین جاش اینجاست ، ما زیاد دستای همو نگرفتیم اما باید وانمود کنم برام عادیه در صورتی که نیست و نیاز دارم مثل بچه ها ذوق کنم ( داره وا میذی دیگه باشه رین جون )
هوانگ داشت طویله اسب هارو بهم نشون میداد ولی کوچیک ترین علاقه ای نداشتم که اون دوتا اسب سفیدی که دارن داد میزنن « نعل پای ما از سر تا پات گرون تره !» رو نگاه کنم . اروم زمزمه کردم « عادیه تو خونه ای که دو ماه یک بار بهش سر میزنی اسب داشته باشی ؟»
کمی فکر کرد « نه زیاد »
همچنان زمزمه میکردم ولی لحنم تند تر بود « پس دقیقا به چه دلیل کوفتی ای باید انقدر خرج کنین ؟ اگه پول تو جیبتون اضافی کرده بدینش به من این کارا چیه اخه »
با اون پوزخند همیشگی مسخره و صدالبته جذابش گفت « اضافیاش نه ، همشو میریزم پای تو »
سریع سرم رو برگردوندم . ترجیح میدم با این اسبه که داره بهم اخم میکنه ارتباط چشمی برقرار کنم تا هوانگ « اون قطعا یه شوخی بود »
« از شوخیات خوشم میاد خانوم اکاشی »
صدای داد زدن هه جین رو شنیدم « کل روز میخواین عن کردن این بدبختارو نگاه کنین ؟ اونور چیزای جالب تری هست !»
وای خاک عالم ، میگم چرا انقدر اخم کرده نگو بنده خدا وسط فشار اوردنه . به نشونه عذرخواهی اروم سرمو برای اسبه تکون دادم و به سمت جای دیگه رفتیم .
وای ، بعد از قیافه خاندان هوانگ ( که لامصبا همشونم خوشگلن » این قشنگ ترین چیزیه که امروز دیدم . ابرای تو اسمون پراکنده ولی زیادن و انعکاسشون روی اب دریا خیلی خوشگل ترش کرده بود . « این ، واقعا خوشگله »
به دریا خیره شده بودم ، ولی میتونستم نگاه خندان هوانگ رو احساس کنم « فکر کنم واقعا وقت استراحتت کمه نه ؟ اخرین باری که اومدب دریا کی بود »
« احتمالا چهار سال پیش »
پوزخندش نمایان شد « پس حالا بلاخره تو یه چیزی بهم بدهکاری ، بخاطر اینکه همچین منظره ای رو‌ مهمون چشمای خوشگلت کردم »
دلم میخواد بهش بپرم ، واقعا دلم میخواد تیکه بندازم و چیزای اماده هم دارم . ولی اون قسمت « چشمای خوشگلت » حتی اجازه نمیده درست فکر کنم .
منو به سمت یکی از چهار نیمکتی که اونجا بود برد . بقیه روی نیمکت های بغلی نشته بودن « اه ، نمیتونم صبر کنم که بعد نهار بریم توی اب !» این اه جین بود که داد میزد
مونیکا پرسید « چرا حتما بعد نهار ؟»
« نمیشه با شکم خالی شنا کرد که ! البته من توی شنا کردن افتضاحم »
روجین کنار نیمکت بغلیمون ایستاده بود تا مونیکا جاش بشینه . خطاب به من گفت « چهل سال پیش که این خونه ساخته شد ، پدرم خودش این نیمکتارو ساخت . همونطور که گل خونه و طویله رو هم خودش ساخته بود . »
هوانگ اصلاح مرد « حافظت افتضاحه هیونگ . اون پدر بزرگ بود که اینجارو ساخت . اونم پنجاه سال پیش »
« هی نباید هیونگتو ضایع کنی »
« فقط دارم جلوی دوست دخترم خودنمایی میکنم »
به کتفش ضربه زدم « تو همین الان هم ثابت شده ای » میدونم قراره این رو به عنوان قسمتی از بازیگریم در نطر بگیره ، ولی نظر واقعیمه . کیه که قبول نداشته باشه هوانگ هیونجین بهترینه ؟
« واقعا زورت زیاده ها بانو »
اهی کشیدم و دوباره سرم رو به طرف ساحل برگردوندم . بازوهاش دورم حلقه شده بودن و به پشت نیمکت تکیه داده شده بودن . این یارو ، واقعاً ‍نی داره یه کارایی تو قلبم میکنه . من واقعا ادم انگار نیستم


#هیونجین #فیکشن
دیدگاه ها (۴)

معامله نهاییپارت ۴۳به رو جین نگاه کردم ، این استین حلقه ای ه...

معامله نهاییپارت ۴۲« هی هوانگ هیونجین ! تو واقعا یه بچه ی لج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط