معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۴۵
لایکا هنوز اون چیزی که میخوام نیست ولی ادم ظالمی نیستم
چند دقیقه بعد بقیه که سردشون شده بود برگشتن داخل خونه . منم میخواستم برم اما هه جین نذاشت . اه میتونم تصورش کنم که از پنجره اتاقش با دوربین چشمی تلاش میکنه دید بزنه . این یارو هوانگ ، واقعا ادم عجیبیه . اونموقع که میخواستیم همو بشناسیم تا جلوی خانوادش سوتی ندیم ، بهم گفته بود که به سرما حساسه . الان هم میتونم ببینم که دستاش دون دون شدن ، اما با این حال پتوی بافتنی ای که مادرش محض احتیاط برامون اورد رو داد به من . با اینکه سرما برای من قابل تحمله . همونطور که به دریا خیره شده بودم گفتم « لازم نیست ادای جنتلمن هارو دربیاری . اگه سردته ، باید ازم درخواست کنی این پتوعه رو بهت بدم »
برعکس من ، اون برای نگاه کردن بهم سرش رو برگردوند . نگاه کردن که نه ، خیره شدن .« من ادای جنتلمن هارو درنمیارم ، من یه جنتلمنم خانوم اکاشی . و البته ، انکار نمیکنم که دارم یخ میزنم ، اما ترجیح میدم خودم از سرما بلرزم تا تو . یقه لباست بازه و دامن کوتاه پوشیدی . چجوری میتونی این هوا رو تحمل کنی ؟»
بدون زدن حرفی بیشتر بهش نزدیک شدم . الان هم همچنان دو سانت باهم فاصله داشتیم اما از وضعیت قبلی مخیلی بهتر بود . اروم پتو رو روی شونش انداختم . جرعت نکردم موقع هیچکدوم از این کارا باهاش چشم تو چشم بشم ، یا حتی بهش نگاه کنم . زانوی کی موقع برقراری ارتباط چشمی با هوانگ سست نمیشه ؟ مخصوصا وقتی اینجوری نگاه میکنه ، واقعا تو نقشش غرقه یا ، چیزای دیگه ای وجود داره . زیر چشمی نگاه کردم که پوزخند همیشگیش به لبخند بزرگ تبدیل شد . « پناه بر عیسی مسیح . اگه واقعا دوست دخترم بودی به تمام درگاه های شناخته شده یا نشده تمام خدایان روی کره زمین سجده میکردم »
خوشحال بودم که باد موهامو توی صورتم میندازه و جلوی دیدش به گونه هایی که الان صورتی شدن رو میگیره . اروم گفتم « میتونم فرض بگیرم تو با همه اینجوری لاس میزنی . میدونی ؟ جلوگیری از ایجاد سوتفاهم »
« تو اینجوری فکر کن ، خانم اکاشی . البته که به جز مامانم ، تو تنها کسی هستی که باهاش لاس میزنم . اوه البته مدیرعامل های خانمی که باهاشون معامله میکنم هم هستن . وای اها -»
واقعا از لقب خانم اکاشی بدم میاد . دلم میخواد رین صدام کنه . داره نلافی اینکه هوانگ صداش میکنم رو برمیگردونه ؟
« اگه بخوای ادامه بدی باید تا صبح استثنا اضافه کنی . کار خودت رو راحت کن و بگو فقط با مرد ها لاس نمیزنم »
کمی فکر کرد « راستش با اونا هم میزنم »
بلاخره سرم رو با چشمای اندازه وزغ شده برگردوندم سمتش « چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ فقط اگه به کمکشون نیاز داشته باشم »
چشمام حتی گرد تر شد . هوانگ بیچاره هم برای دفاع از خودش تن صداش بالا میرفت « بابا نه منظورم کمک اونجوری نبود ! با شرکا منظورمه ! مثلا اگه نیاز داشته باشم حتما با کسی معامله کنم و همچین چیزایی »
متقاعدم نکرد « همه چیز باهم جور در میاد ، اولین فهمیدم چرا به کسی نیاز داره که " وانمود " کنه عشقته ، چون نمیتونی عشق واقغیت رو به خانوادت نشون بدی »
« بابا چرا اینجوری میکنی ، یا مسیح . من واقعا گی نیستم !کاملا از زن ها خوشم میاد . کوچک ترین گرایشی به مردها ندارم باور کن »
چشمامو ریز کردم « راجبش فکر میکنم »
سرش رو سمت ساحل برگردوند « واقعا نمیدونم باید باهات چیکار کنم رین »
بلاخره ، بلاخره گفت رین .
#هیونجین #فیکشن
پارت ۴۵
لایکا هنوز اون چیزی که میخوام نیست ولی ادم ظالمی نیستم
چند دقیقه بعد بقیه که سردشون شده بود برگشتن داخل خونه . منم میخواستم برم اما هه جین نذاشت . اه میتونم تصورش کنم که از پنجره اتاقش با دوربین چشمی تلاش میکنه دید بزنه . این یارو هوانگ ، واقعا ادم عجیبیه . اونموقع که میخواستیم همو بشناسیم تا جلوی خانوادش سوتی ندیم ، بهم گفته بود که به سرما حساسه . الان هم میتونم ببینم که دستاش دون دون شدن ، اما با این حال پتوی بافتنی ای که مادرش محض احتیاط برامون اورد رو داد به من . با اینکه سرما برای من قابل تحمله . همونطور که به دریا خیره شده بودم گفتم « لازم نیست ادای جنتلمن هارو دربیاری . اگه سردته ، باید ازم درخواست کنی این پتوعه رو بهت بدم »
برعکس من ، اون برای نگاه کردن بهم سرش رو برگردوند . نگاه کردن که نه ، خیره شدن .« من ادای جنتلمن هارو درنمیارم ، من یه جنتلمنم خانوم اکاشی . و البته ، انکار نمیکنم که دارم یخ میزنم ، اما ترجیح میدم خودم از سرما بلرزم تا تو . یقه لباست بازه و دامن کوتاه پوشیدی . چجوری میتونی این هوا رو تحمل کنی ؟»
بدون زدن حرفی بیشتر بهش نزدیک شدم . الان هم همچنان دو سانت باهم فاصله داشتیم اما از وضعیت قبلی مخیلی بهتر بود . اروم پتو رو روی شونش انداختم . جرعت نکردم موقع هیچکدوم از این کارا باهاش چشم تو چشم بشم ، یا حتی بهش نگاه کنم . زانوی کی موقع برقراری ارتباط چشمی با هوانگ سست نمیشه ؟ مخصوصا وقتی اینجوری نگاه میکنه ، واقعا تو نقشش غرقه یا ، چیزای دیگه ای وجود داره . زیر چشمی نگاه کردم که پوزخند همیشگیش به لبخند بزرگ تبدیل شد . « پناه بر عیسی مسیح . اگه واقعا دوست دخترم بودی به تمام درگاه های شناخته شده یا نشده تمام خدایان روی کره زمین سجده میکردم »
خوشحال بودم که باد موهامو توی صورتم میندازه و جلوی دیدش به گونه هایی که الان صورتی شدن رو میگیره . اروم گفتم « میتونم فرض بگیرم تو با همه اینجوری لاس میزنی . میدونی ؟ جلوگیری از ایجاد سوتفاهم »
« تو اینجوری فکر کن ، خانم اکاشی . البته که به جز مامانم ، تو تنها کسی هستی که باهاش لاس میزنم . اوه البته مدیرعامل های خانمی که باهاشون معامله میکنم هم هستن . وای اها -»
واقعا از لقب خانم اکاشی بدم میاد . دلم میخواد رین صدام کنه . داره نلافی اینکه هوانگ صداش میکنم رو برمیگردونه ؟
« اگه بخوای ادامه بدی باید تا صبح استثنا اضافه کنی . کار خودت رو راحت کن و بگو فقط با مرد ها لاس نمیزنم »
کمی فکر کرد « راستش با اونا هم میزنم »
بلاخره سرم رو با چشمای اندازه وزغ شده برگردوندم سمتش « چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ فقط اگه به کمکشون نیاز داشته باشم »
چشمام حتی گرد تر شد . هوانگ بیچاره هم برای دفاع از خودش تن صداش بالا میرفت « بابا نه منظورم کمک اونجوری نبود ! با شرکا منظورمه ! مثلا اگه نیاز داشته باشم حتما با کسی معامله کنم و همچین چیزایی »
متقاعدم نکرد « همه چیز باهم جور در میاد ، اولین فهمیدم چرا به کسی نیاز داره که " وانمود " کنه عشقته ، چون نمیتونی عشق واقغیت رو به خانوادت نشون بدی »
« بابا چرا اینجوری میکنی ، یا مسیح . من واقعا گی نیستم !کاملا از زن ها خوشم میاد . کوچک ترین گرایشی به مردها ندارم باور کن »
چشمامو ریز کردم « راجبش فکر میکنم »
سرش رو سمت ساحل برگردوند « واقعا نمیدونم باید باهات چیکار کنم رین »
بلاخره ، بلاخره گفت رین .
#هیونجین #فیکشن
- ۱۷۳
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط