معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۴۳
به رو جین نگاه کردم ، این استین حلقه ای ها اصلا تولید میشن ؟ فکر کنم تپلسد اختصاصیه چون هیچ شرکت عاقلی روی یه استین حلقه ای که از سه متری معلومه جنسش بی نقصه عکس پوکمون چاپ نمیکنه ! اینجا فقط مونیکا عادی لباس پوشیده بود ، البته به اونم نمیخورد بخواد یه ست پاپیونی صورتی بپوشه ، ولی حداقل از بقیه خیلی بهتر بود . دستی که روی شونم قرار گرفت باعث شد بپرم ، ولی وقتی پشتمو نگاه کردم و مامان هوانگ رو دیدم کمی عادی شدم « وای خدا عجب لباس قشنگی داری ! الحق که تایپ هیونجینی ، از دوست دختر هیون کمتر از اینا انتطار نمیره » لبخند موادبانه ای زدم . اونموقع ( خیلی وقت پیش ) که هوانگ گفت کاملا مشخصات تایپش رو دارم ، جدی بود ؟ عجیب نیست اگه شاهزاده ای مثل اون از من خوشش بیاد ؟
« تو فکر فرو نرو رین ، میتونم از چهرت تشخیص بدم به چی فکر میکنی » به هوانگ نگاه کردم که در گوشم زمزمه میکرد
« رین چان ! از این بچه ها ترسیذی نه ؟ منم نمیدونم چیکارشون کنم . تازه کجای کارو دیدی ، همشون بجز هیونجین تو دوره نوجوونی دلشون میخواست با همین استایلا برن بیرون ، میدونی چندتا استایلیست استخدام کردم تا درست شدن ؟ فقط هیونجین عین بچه ادم بود . قربونس برم به خودم رفته » و پیشونی و موهای هوانگ رو محکم و پشت سر هم میبوسید . اونم که حسابی حال میکزد خم شده بود و با اون لبخند جذابش خودنمایی میکرد . این مرتیکه واقعا از لوس شدن خوشش میاد نه ؟ مامانس به سمت من اومد « رین چان ! بیا بغلم بیینم » و همون کاری که با هوانگ کردو سر منم اورد . تنها تفاوتش این بود که من برخلاف هوانگ کاملا شوکه بودم . والدین ژاپنی اهل بوسیدن بچه هاسون نیستن ، اونم آب دار . ( عوضش والدبن ایرانی هستن ، دو برابر کره ای ها ) ملکه هوانگ به من نگاه کرد که این سیخ صاف وایساده بودم . سربع یک قدم دور شد « وای خدای من ! این تو ژاپن مرسوم نیست نه ؟ وای رین چان ببخسید اذیتت کردمم »
سزیع به خودم اومدم « نه مشکلی نیست ، فقط یکم جدید بود » ملکه هوانگ که بلاخره انگار راحت شده یود محکم بغلم کرد « رین ، میدونی ؟ من واقعا خوشحالم عروسی مثل تو دارم ، مثل دخترم میمونی »
متقابلا بغلش کردم ولی جوری که اون نبینه با ناراحتی به هوانگ نگاه کردم . عوض من اون اصلا ناراحت بنطر نمیومد . چجوری قراره یه روز مقابل این خانواده وایسم و یکم همش تظاهر بود ؟ خب درواقع یکم سخت- . . . . . آی ! ملکه هوانگ ازم جدا شد ، منم با بهت به کوسنی نگاه کردم که چند ثانیه پیش با سرعت دو کیلومتر بر ثانیه روی کله ام فرود اومده بود و الان روی زمین ولو بود . هه جین سریع دستپاچه سد « وای خاک عالم ، ببخشید اونیی . میخواستم هیونجین رو بزنم ، یکم پرتابم اشتباه بود »
به هه جین نگاه کردم ، بعد به اه جین و مونیکا که پست سرش اوو میکردن و دیس لایک نشون مبدادن « پرتاب افتضاحی بود هه جینا !» این اه جین بود که حرف میزد
هوانگ با اون هیکل گنده ی دیوار مانند بی مصرفش دیدم رو مختل کرد « حالت خوبه رین ؟»
لعنت به تظاهر کردن . لبخند مهربونی زدم « اره هیونیی . هه جین نگران نباش ، اسیبی بهم نرسیده .»
#هیونجین #فیکشن
پارت ۴۳
به رو جین نگاه کردم ، این استین حلقه ای ها اصلا تولید میشن ؟ فکر کنم تپلسد اختصاصیه چون هیچ شرکت عاقلی روی یه استین حلقه ای که از سه متری معلومه جنسش بی نقصه عکس پوکمون چاپ نمیکنه ! اینجا فقط مونیکا عادی لباس پوشیده بود ، البته به اونم نمیخورد بخواد یه ست پاپیونی صورتی بپوشه ، ولی حداقل از بقیه خیلی بهتر بود . دستی که روی شونم قرار گرفت باعث شد بپرم ، ولی وقتی پشتمو نگاه کردم و مامان هوانگ رو دیدم کمی عادی شدم « وای خدا عجب لباس قشنگی داری ! الحق که تایپ هیونجینی ، از دوست دختر هیون کمتر از اینا انتطار نمیره » لبخند موادبانه ای زدم . اونموقع ( خیلی وقت پیش ) که هوانگ گفت کاملا مشخصات تایپش رو دارم ، جدی بود ؟ عجیب نیست اگه شاهزاده ای مثل اون از من خوشش بیاد ؟
« تو فکر فرو نرو رین ، میتونم از چهرت تشخیص بدم به چی فکر میکنی » به هوانگ نگاه کردم که در گوشم زمزمه میکرد
« رین چان ! از این بچه ها ترسیذی نه ؟ منم نمیدونم چیکارشون کنم . تازه کجای کارو دیدی ، همشون بجز هیونجین تو دوره نوجوونی دلشون میخواست با همین استایلا برن بیرون ، میدونی چندتا استایلیست استخدام کردم تا درست شدن ؟ فقط هیونجین عین بچه ادم بود . قربونس برم به خودم رفته » و پیشونی و موهای هوانگ رو محکم و پشت سر هم میبوسید . اونم که حسابی حال میکزد خم شده بود و با اون لبخند جذابش خودنمایی میکرد . این مرتیکه واقعا از لوس شدن خوشش میاد نه ؟ مامانس به سمت من اومد « رین چان ! بیا بغلم بیینم » و همون کاری که با هوانگ کردو سر منم اورد . تنها تفاوتش این بود که من برخلاف هوانگ کاملا شوکه بودم . والدین ژاپنی اهل بوسیدن بچه هاسون نیستن ، اونم آب دار . ( عوضش والدبن ایرانی هستن ، دو برابر کره ای ها ) ملکه هوانگ به من نگاه کرد که این سیخ صاف وایساده بودم . سربع یک قدم دور شد « وای خدای من ! این تو ژاپن مرسوم نیست نه ؟ وای رین چان ببخسید اذیتت کردمم »
سزیع به خودم اومدم « نه مشکلی نیست ، فقط یکم جدید بود » ملکه هوانگ که بلاخره انگار راحت شده یود محکم بغلم کرد « رین ، میدونی ؟ من واقعا خوشحالم عروسی مثل تو دارم ، مثل دخترم میمونی »
متقابلا بغلش کردم ولی جوری که اون نبینه با ناراحتی به هوانگ نگاه کردم . عوض من اون اصلا ناراحت بنطر نمیومد . چجوری قراره یه روز مقابل این خانواده وایسم و یکم همش تظاهر بود ؟ خب درواقع یکم سخت- . . . . . آی ! ملکه هوانگ ازم جدا شد ، منم با بهت به کوسنی نگاه کردم که چند ثانیه پیش با سرعت دو کیلومتر بر ثانیه روی کله ام فرود اومده بود و الان روی زمین ولو بود . هه جین سریع دستپاچه سد « وای خاک عالم ، ببخشید اونیی . میخواستم هیونجین رو بزنم ، یکم پرتابم اشتباه بود »
به هه جین نگاه کردم ، بعد به اه جین و مونیکا که پست سرش اوو میکردن و دیس لایک نشون مبدادن « پرتاب افتضاحی بود هه جینا !» این اه جین بود که حرف میزد
هوانگ با اون هیکل گنده ی دیوار مانند بی مصرفش دیدم رو مختل کرد « حالت خوبه رین ؟»
لعنت به تظاهر کردن . لبخند مهربونی زدم « اره هیونیی . هه جین نگران نباش ، اسیبی بهم نرسیده .»
#هیونجین #فیکشن
- ۲۷۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط