معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۴۲
« هی هوانگ هیونجین ! تو واقعا یه بچه ی لجبازی میدونی ؟ »
« بخاطر همینه که میتونه فامیلی هوانگ رو حمل کنه » این هوانگ بزرگ بود که حرف میزد
بهش نگاه کردم که با قیافه ای کلافه از پذیرایی به اشپزخونه نقل مکان میکرد . روی صندلی سر میز نشست « یونجین ، میتونی کارای خیلی مفید تری از بحث کردن با برادرت انجام بدی »
« مثلا چی ؟»
« مثلا پیدا کردن یه عروس و اوردن یه وارث لعنتی »
« پدر !»
من و هوانگ کاملا احساس کنار گذاشته شده از بحث رو داشتیم . هوانگ بیخیال اون دوتا شد و کنار گوشم زمزمه کرد « بحثای روز مرشون خسته کنندست . اگه بلند بشیم و بریم قرار نیست متوجه بشن یا اهمیتی بدن »
به حرفش اعتماد کردم و هردومون بلند شدیم و به سمت پذیرایی رفتیم «, خیلی غالفگیر نشو » این مردک منطورش چی- . . . اوه . . .
به هرج و مرج توی پذیرایی نگاه کردم و گفتم « مطمئنی هوانگ ها یه خاندان مافیایی ان ؟»
« با اینکه یه هوانگم ، نه . مطمئن نیستم . ولی باید به اینا عادت کنی ، چون دیگه جزوی از مایی »
جزوی از هوانگ ها ، چیزی دور از واقغیت به نطر میاد . بیخیال رین ، هرچقدر بیشتر فکر خودتو درگیر هوانگ هیونجین کنی بیشتر به حقیقتی که نمیخوای قبولش کنی نزدیک میشی .
با این حال ، با چشمام اخرالزمان رو به رو رو بررسی کردم . هه جین با پیژامه ای پر از پیشی های رنگی زنگی و تیشرتی که مطمئنا برای یکی از برادراشه سمت رو جین بیچاره کوسن های تجملاتی پرت میکرد . مونیکا که کنار روجین نشسته بود کار زیادی به جنگ تمام عیارشون نداست تا اینکه یکی از پرتاب های هه جین اشتباهی رفت سمتش ، خب ، کی فکرش رو میکرد مونیکا مثل دستگاه های پرتاب توپ تنیس پرسرعت باشه ؟ اه جین و سلوارک زرد فوسفوری و تیشرت موزیش اون گوشه نقش داور ، گزارش کرد و تماشاچی رو همزمان داشت .
این یه چسه رو از من قبول کنید
پارت ۴۲
« هی هوانگ هیونجین ! تو واقعا یه بچه ی لجبازی میدونی ؟ »
« بخاطر همینه که میتونه فامیلی هوانگ رو حمل کنه » این هوانگ بزرگ بود که حرف میزد
بهش نگاه کردم که با قیافه ای کلافه از پذیرایی به اشپزخونه نقل مکان میکرد . روی صندلی سر میز نشست « یونجین ، میتونی کارای خیلی مفید تری از بحث کردن با برادرت انجام بدی »
« مثلا چی ؟»
« مثلا پیدا کردن یه عروس و اوردن یه وارث لعنتی »
« پدر !»
من و هوانگ کاملا احساس کنار گذاشته شده از بحث رو داشتیم . هوانگ بیخیال اون دوتا شد و کنار گوشم زمزمه کرد « بحثای روز مرشون خسته کنندست . اگه بلند بشیم و بریم قرار نیست متوجه بشن یا اهمیتی بدن »
به حرفش اعتماد کردم و هردومون بلند شدیم و به سمت پذیرایی رفتیم «, خیلی غالفگیر نشو » این مردک منطورش چی- . . . اوه . . .
به هرج و مرج توی پذیرایی نگاه کردم و گفتم « مطمئنی هوانگ ها یه خاندان مافیایی ان ؟»
« با اینکه یه هوانگم ، نه . مطمئن نیستم . ولی باید به اینا عادت کنی ، چون دیگه جزوی از مایی »
جزوی از هوانگ ها ، چیزی دور از واقغیت به نطر میاد . بیخیال رین ، هرچقدر بیشتر فکر خودتو درگیر هوانگ هیونجین کنی بیشتر به حقیقتی که نمیخوای قبولش کنی نزدیک میشی .
با این حال ، با چشمام اخرالزمان رو به رو رو بررسی کردم . هه جین با پیژامه ای پر از پیشی های رنگی زنگی و تیشرتی که مطمئنا برای یکی از برادراشه سمت رو جین بیچاره کوسن های تجملاتی پرت میکرد . مونیکا که کنار روجین نشسته بود کار زیادی به جنگ تمام عیارشون نداست تا اینکه یکی از پرتاب های هه جین اشتباهی رفت سمتش ، خب ، کی فکرش رو میکرد مونیکا مثل دستگاه های پرتاب توپ تنیس پرسرعت باشه ؟ اه جین و سلوارک زرد فوسفوری و تیشرت موزیش اون گوشه نقش داور ، گزارش کرد و تماشاچی رو همزمان داشت .
این یه چسه رو از من قبول کنید
- ۱۱۴
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط