جونگ کوک

#عشق.خونی🔗🩸
#Part.②


خواستم دوربین ها رو چک کنم تا ببینم کسی این دور و اطرف نباشه ولی وقتی دوربین ها رو باز کردم.. مغزم قفل کرد
این کیه داره پشت پنجره اتاقم منو نگاه میکنه؟
خیلی آروم لبتابم رو بستم و از کشوی کنار تختم یه اسلحه برداشتم و رفتم سمت تراس.. در تراس رو که باز کردم و سریع اسلحه رو گرفتم طرفی که اون مرد رو دیدم ولی هیچ کس اونجا نبود.. داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم اخه خودم هم تو دوربین دیدمش هم وقتی میومدم طرف تراس پس چطوری غیبش زد؟ اهه ولش کن حتما تووهم زدم
برگشتم داخل و در تراس رو بستم. رفتم نشستم جلوی میز آرایشم و به قیافم نگاه کردم.. چقدر زیر چشام سیاه شده بود..
همین طوری که به خودم نگاه میکردم احساس کردم سایه یکی رو دیدم.. تا خواستم برگردم ببینم چی بود هیچی نفهمیدم و سیاهــــــــــــی...

☆ویو کوک☆

کوک: چی شد؟ فرستادیش دنبالش؟
بادیگارد: بله ارباب آوردتش
کوک: خوبه پس بریم پیشش

رفتیم داخل یکی از اتاق های باند.. ههه یه لحظه دلم براش سوخت اخه با طناب اونم خیلی محکم طوری که فک کنم پوستش رو زخم میکرد بسته شده بود.. رفتم جلو تر و دور صندلیش چرخیدم

کوک: خب خب خب خب.. ببین کی اینجاست!؟جونگ‌وو دوست پسر سابقه خانم پارک ات!

(چیه فک میکردی که ات رو دزدیده؟نخیر داداش، من رمانام فقط هیجانیه😎یعنی در فکر اینم واکنشت چی بود🤣 )

جونگ‌وو: ازم چی میخوای عوضی؟(عصبی)
کوک: نچ نچ نچ نشد که.. این چه طرزه حرف زدن با رئیسته؟
جونگ‌وو: خفه شو.. تو هیچ کاره من نیستی!
کوک: خب دیگه بسته! یکم رو میدم زود فاز برت میداره.. برات یه کاری دارم(عصبی)
جونگ‌وو: اول این کوفتی ها رو باز کن
کوک: عه یادم رفته بود.. کای بیا اینا رو باز کن که تو ماموریتش لو نره
جونگ‌وو: منظورت چیه؟ چه ماموریتی؟
کوک:.......

جونگ‌وو: چی؟(داد..تعجب)
کوک: صداتو بیار پایین(عصبی)
جونگ‌وو: تو چی داری میگی؟ من.. من همچین کاری رو نمیکمم هیچ وقت!
کوک: جونگ‌وو! من خیلی دارم خودم رو کنترل میکنم که کاری نکنم! میدونم وضعیت مالی خانوادت و خودت خوب نیست پس قول میدم اگر این کار رو بکنی پول خوبی بدم!
جونگ‌وو: ولی.. ولی من نمیتونم..
کوک: ببین جونگ‌وو من یه حرف رو دو بار تکرار نمیکنم! پس یا انجامش میدی یا هم خودت هم خانوادت رو نابود میکنم!(عصبی)
جونگ‌وو: باشه باشه باشه.. حله انجامش میدم.. فقط یه سوال..
کوک: بنال(عصبی)
جونگ‌وو: تا کی وقت دارم بیارمش؟
کوک: تا سه روز وقت داری بیاریش وگرنه همون طور که گفتم نابو..
جونگ‌وو: باشه داداش عههه.. تو هم هی گیر دادی نابودت میکنم نابودت میکنم.. نگران نباش خودم حلش میکنم برات میارم
کوک: خوبه.. حالا هم گمشو برو(داد..عصبی)

☆ویو ات☆

اههههههه.. اینجا کجاست؟ چرا سرم گیج میره؟ چرا همه جا تاریکه؟ داشتم سعی میکردم بشینم ولی نشد که نشد.. نگار یه چیزی منو به پایین میکشید
همینجوری سعی در بلند شدن بودم که یکی اومد داخله اتاق و چراغ ها رو روشن کرد
چون چشام به تاریکی عادت کرده بود یه چند باری پشت سر هم پلک زدم تا درست ببینم تا این که دیدم اون..

ات: صب کن ببینم تو؟(تعجب)


خب اینم پارت دوم رمان.. امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید🙂
دیدگاه ها (۲)

جونگ کوک

جونگ کوک

جونگ کوک

جونگ کوک

باشه پس بیا من خودم تو رو میکنم چند ساعت ببینم دیگه چی داری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط