جونگ کوک
#عشق.خونی🔗🩸
#Part.①
ات: نـــــــــه اون کارو نکن اون خیلی باهوشه و میفهمه..
....: ولی این تنها راه نجات از اینجاست!
ات: نـــــــــــــــــــــــــــه..
........................................................
☆ویو جونگ کوک☆
کوک: خب.. محموله ها رسیدن؟
بادیگارد: بله ارباب.. ولی یه مشکلی هست
کوک: باز چی شده؟
بادیگارد: راستش..
کوک: ده بنال تا یکی تو اون کله پوکت خالی نکردم(داد)
بادیگارد: خب راستش من محموله ها رو چک کردم ولی به جای اسلحه سنگ گذاشته بودن
کوک: هه.. پس که اینطور.. بازی بدی رو با من شروع کردی خانم پارک ات دختر دومین مافیای کره(نیشخند)
بادیگارد: ارباب.. الان میخواید چی کار کنید؟
کوک: همون کار همیشگی..
........................................................
☆ویو ات☆
خیلی گشنم بود ولی نمیتونستم چیزی بخورم.. توی اتاقم زندانی شده بودم اونم نه به دست نامادریم.. بلکه به دست بابام.. بابایی که تا دیروز میگفت میخوان باندش رو بده به من.. من تنها دخترشم.. من نباشم اونم نمیتونه باشه
هه.. چه فکرایی که درمورد بابام نکرده بودم
یه دو روزی بود که مونده بودم تو اتاقم.. فقط به در و دیوار نگاه میکردم.. نه میتونستم برم بیرون نه میتونستم خودم رو سرگرم کنم اخه عوضی گوشی و لبتابمم ازم گرفت اههه
یه فکری به ذهنم رسید.. من همیشه یه لبتاب یدک توی اتاقم دارم.. از تختم اومدم پایین و روی زمین جلوی میز نشستم.. کشوی میز رو باز کردم و دستم رو بردم پایینش و لبتابی که چسبونده بودمش اونجا رو برداشتم و دوباره نشستم روی تخت
لبتاب رو باز کردم و رمزش رو زدم
اولین چیزی که اومد جلوی چشم پیامی بود که یو جونگ برام فرستاده بود
"پیام"
ات مواظب خودت باش.. جئون میخواد به خونتون حمله کنه.. بابات به جای این که محموله واقعی رو بفرسته سنگ فرستاده و جئون هم فک میکنه کاره توعه.. داره همه کاری میکنه تا تو رو پیدا کنه پس یه جایی مخفی شو چون هم من هم خودت میدونیم وقتی گیر جئون بیوفتی چه بلایی سرت میاد..
"پایان پیام"
با پیامش لرزه به جونم افتاد.. جئون سنگدل ترین و پست ترین مافیای کره هست.. حتی گفته شده پدر مادرشو خودش کشته حالا چه برسه به منه بدبخت که هیچ گناهی ندارم
خواستم دوربین ها رو چک کنم تا ببینم کسی این دور و اطراف نباشه ولی وقتی دوربین ها رو باز کردم...
#Part.①
ات: نـــــــــه اون کارو نکن اون خیلی باهوشه و میفهمه..
....: ولی این تنها راه نجات از اینجاست!
ات: نـــــــــــــــــــــــــــه..
........................................................
☆ویو جونگ کوک☆
کوک: خب.. محموله ها رسیدن؟
بادیگارد: بله ارباب.. ولی یه مشکلی هست
کوک: باز چی شده؟
بادیگارد: راستش..
کوک: ده بنال تا یکی تو اون کله پوکت خالی نکردم(داد)
بادیگارد: خب راستش من محموله ها رو چک کردم ولی به جای اسلحه سنگ گذاشته بودن
کوک: هه.. پس که اینطور.. بازی بدی رو با من شروع کردی خانم پارک ات دختر دومین مافیای کره(نیشخند)
بادیگارد: ارباب.. الان میخواید چی کار کنید؟
کوک: همون کار همیشگی..
........................................................
☆ویو ات☆
خیلی گشنم بود ولی نمیتونستم چیزی بخورم.. توی اتاقم زندانی شده بودم اونم نه به دست نامادریم.. بلکه به دست بابام.. بابایی که تا دیروز میگفت میخوان باندش رو بده به من.. من تنها دخترشم.. من نباشم اونم نمیتونه باشه
هه.. چه فکرایی که درمورد بابام نکرده بودم
یه دو روزی بود که مونده بودم تو اتاقم.. فقط به در و دیوار نگاه میکردم.. نه میتونستم برم بیرون نه میتونستم خودم رو سرگرم کنم اخه عوضی گوشی و لبتابمم ازم گرفت اههه
یه فکری به ذهنم رسید.. من همیشه یه لبتاب یدک توی اتاقم دارم.. از تختم اومدم پایین و روی زمین جلوی میز نشستم.. کشوی میز رو باز کردم و دستم رو بردم پایینش و لبتابی که چسبونده بودمش اونجا رو برداشتم و دوباره نشستم روی تخت
لبتاب رو باز کردم و رمزش رو زدم
اولین چیزی که اومد جلوی چشم پیامی بود که یو جونگ برام فرستاده بود
"پیام"
ات مواظب خودت باش.. جئون میخواد به خونتون حمله کنه.. بابات به جای این که محموله واقعی رو بفرسته سنگ فرستاده و جئون هم فک میکنه کاره توعه.. داره همه کاری میکنه تا تو رو پیدا کنه پس یه جایی مخفی شو چون هم من هم خودت میدونیم وقتی گیر جئون بیوفتی چه بلایی سرت میاد..
"پایان پیام"
با پیامش لرزه به جونم افتاد.. جئون سنگدل ترین و پست ترین مافیای کره هست.. حتی گفته شده پدر مادرشو خودش کشته حالا چه برسه به منه بدبخت که هیچ گناهی ندارم
خواستم دوربین ها رو چک کنم تا ببینم کسی این دور و اطراف نباشه ولی وقتی دوربین ها رو باز کردم...
- ۱.۸k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط