من دوستت دارم دیونه پارت۱۲۵ احساس کردم قلبم نمیتپه..مات ب
من دوستت دارم دیونه #پارت۱۲۵ #احساس کردم قلبم نمیتپه..مات به عرفان نگاه میکردم..
-خوشحالی نه..امیروازم گرفتی خوشحالی،،یهو فوران کردم،
-چی داری میگی واسه خودت..همش تقصیرتوء اگه همون اول اون دهن لعنتیتو بازمیکردی وبهم میگفتی چه حسی بهم داری الان امیر اینجانبود..اگه همون اول احساس منو نسبت به امیرازم میپرسیدی میگفتم که امیر برام عین داداشه .میگفتم که من به امیر به چشم یه داداش نگاه میکنم،
ولی توهیچ وقت ازم نپرسیدی،غرورمو شکستمو گفتم دوست دارم ولی پسم زدی...بخاطرتو من مجبور شدم درخواست امیروقبول کنم،بخاطر پیشنهاد احمقانه ای که به سیناداده بودی،.اونقدر گریه کردمو گله کردم، احساس کردم دنیاداره دورسرم میچرخه،
(عرفان)
-عرفان پسرم مطمعنی میخوای اینکارو بکنی،
-آره مامان بزرگ من این شهرو بدون امیرنمیخوام.نفس کشیدن برام سخته..اینجا نمیتونم راحت نفس بکشم،بهتره بریم..میریم شیراز همونجایه خونه اجاره میکنیم..
-من نمیام..
نگاهی به بابا انداختم،
-بابا خواهش میکنم میگم که من اینجانمیتونم چرانمیفهمی. توروخدایکم درکم کن،
-همین که شنیدی منو مامان بزرگت هیچ جا نمیایم،
-باشه نیاین خودم میرم...
سمت اتاقم راه افتادم..داخل اتاق شدمو درومحکم کوبیدم به هم،
-نمیاین خب نیاین خودم میرم گورمو گم میکنم.لباساموتو ساک ریختم.دراتاقم روزدن..باصدای عصبی گفتم:
-بیاداخل،
دراتاق بازشدورویاداخل
-تواینجاچه غلطی میکنی..چی میخوای؟
-عرفان ک...کجای میخوای بری؟؟
-به تو مربوط نیست مگه نگفتم دیگه نمیخوام ببینمت..بهش نزدیک شدم...گفتم ازت متنفرم..نگفتم..چرادست ازسرم برنمیداری ..منم میخوای بکشی...تواصلا کارت همینه...کشتن آدماهرکی، عاشقت میشه میمیره اول پدرومادرت.بعدش امیر حالا هم راه افتادی دنبال من...ولی من دم به تله ای تو نمیدم..گمشوازاینجا داشتم میسوختم ،به هق هق افتاد،
-عرفان لطفا بامن اینجوری ح...حرفات دارن اذیتم میکن..میکنن...بالحن تندی گفتم:
-به درک که داری اذیت میشی .عین هرزه هاراه افتادی دنبال من که چی بشه..کاش توجای امیرمرده بودی.براچنددقیقه باچشمای معصومو اشک آلودش بهم خیره شد...خودمم نمیفهمیدم چی داره ازدهنم بیرون میاد عین دیونه هاهرچی سرزبونم میومدومیگفتم .چشم ازش گرفتم..
-بجااینطوری نگاه کردن گورتوگم ک...یه طرف صورتم سوخت..
-کارت شده شکستن غرور این دختربیچاره..جرمش چیه..اینه که توء احمقو دوست داره..دستمو روگونه ام کشیدم،،
-ولی من دوستش ندارم..این باعث شد امیر بمیره،،همش تقصیراینه..تقصیراینه که داداش من یک ماهه اسیرخاک شده،،اگه اون پای شومشو تو زندگیمون نمیذاشت ،امیرزنده بود،،
(رویا)
-خیلی پستی عرفان،،ازت بدم میاد توووو پست ترین آدمی هستی که تاحالا دیدم،،اینو گفتمو از اتاق بیرون زدم،
-خوشحالی نه..امیروازم گرفتی خوشحالی،،یهو فوران کردم،
-چی داری میگی واسه خودت..همش تقصیرتوء اگه همون اول اون دهن لعنتیتو بازمیکردی وبهم میگفتی چه حسی بهم داری الان امیر اینجانبود..اگه همون اول احساس منو نسبت به امیرازم میپرسیدی میگفتم که امیر برام عین داداشه .میگفتم که من به امیر به چشم یه داداش نگاه میکنم،
ولی توهیچ وقت ازم نپرسیدی،غرورمو شکستمو گفتم دوست دارم ولی پسم زدی...بخاطرتو من مجبور شدم درخواست امیروقبول کنم،بخاطر پیشنهاد احمقانه ای که به سیناداده بودی،.اونقدر گریه کردمو گله کردم، احساس کردم دنیاداره دورسرم میچرخه،
(عرفان)
-عرفان پسرم مطمعنی میخوای اینکارو بکنی،
-آره مامان بزرگ من این شهرو بدون امیرنمیخوام.نفس کشیدن برام سخته..اینجا نمیتونم راحت نفس بکشم،بهتره بریم..میریم شیراز همونجایه خونه اجاره میکنیم..
-من نمیام..
نگاهی به بابا انداختم،
-بابا خواهش میکنم میگم که من اینجانمیتونم چرانمیفهمی. توروخدایکم درکم کن،
-همین که شنیدی منو مامان بزرگت هیچ جا نمیایم،
-باشه نیاین خودم میرم...
سمت اتاقم راه افتادم..داخل اتاق شدمو درومحکم کوبیدم به هم،
-نمیاین خب نیاین خودم میرم گورمو گم میکنم.لباساموتو ساک ریختم.دراتاقم روزدن..باصدای عصبی گفتم:
-بیاداخل،
دراتاق بازشدورویاداخل
-تواینجاچه غلطی میکنی..چی میخوای؟
-عرفان ک...کجای میخوای بری؟؟
-به تو مربوط نیست مگه نگفتم دیگه نمیخوام ببینمت..بهش نزدیک شدم...گفتم ازت متنفرم..نگفتم..چرادست ازسرم برنمیداری ..منم میخوای بکشی...تواصلا کارت همینه...کشتن آدماهرکی، عاشقت میشه میمیره اول پدرومادرت.بعدش امیر حالا هم راه افتادی دنبال من...ولی من دم به تله ای تو نمیدم..گمشوازاینجا داشتم میسوختم ،به هق هق افتاد،
-عرفان لطفا بامن اینجوری ح...حرفات دارن اذیتم میکن..میکنن...بالحن تندی گفتم:
-به درک که داری اذیت میشی .عین هرزه هاراه افتادی دنبال من که چی بشه..کاش توجای امیرمرده بودی.براچنددقیقه باچشمای معصومو اشک آلودش بهم خیره شد...خودمم نمیفهمیدم چی داره ازدهنم بیرون میاد عین دیونه هاهرچی سرزبونم میومدومیگفتم .چشم ازش گرفتم..
-بجااینطوری نگاه کردن گورتوگم ک...یه طرف صورتم سوخت..
-کارت شده شکستن غرور این دختربیچاره..جرمش چیه..اینه که توء احمقو دوست داره..دستمو روگونه ام کشیدم،،
-ولی من دوستش ندارم..این باعث شد امیر بمیره،،همش تقصیراینه..تقصیراینه که داداش من یک ماهه اسیرخاک شده،،اگه اون پای شومشو تو زندگیمون نمیذاشت ،امیرزنده بود،،
(رویا)
-خیلی پستی عرفان،،ازت بدم میاد توووو پست ترین آدمی هستی که تاحالا دیدم،،اینو گفتمو از اتاق بیرون زدم،
۸۰.۴k
۱۶ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.