Fate is predetermined.
part: 16
از دروازه عمارت بیرون رفتن و میسون سراسیمه و با عجله مینا رو صدا کرد
میسون: میناا!
مینا: چیزی شده؟
میسون نزدیک شد و دستشو گزاشت روی سینش تا نفسی تازه کنه، بعد کلیدی جلوی مینا گرفت
میسون: این خونه منه البته خیلی جای بزرگ و خوبی نیست ولی الان بهتر از این پیدا نمیکنید، برین اونجا ادرسشم برات میفرستم، من بهت قول میدم بابارو راضی کنم
مینا لبخند تلخی زد
مینا: عزیزم، نمیخاد خودت رو اذیت کنی..قبول نمیکنه
میسون: نه، مینا من خودمو خیلی مقصر میدونستم...اگر اون سال ها که منو به زور داد به پسر جئون ها مقاومت میکردم یا در رابطه با تو مقاومت میکردم و کمکت میکردم شاید اینطوری نمیشد.....یا اینکه حداقل توی خاک سپاریه مامان میتونستم بیارمت
مینا میسون رو در آغوش کشید و نفس عمیقی کشید
مینا: تقصیر تو نیست، بخاطر باباست اینا...خودتو مقصر ندون باشه؟
میسون: باشه ولی مطمئن باش ولتون نمیکنم، برتون میگردونم
مینا: اوهوم
جلوی ساختمونی نسبتا بلند ایستاده بودن
محله نه خیلی فقیر نشین بود نه خیلی پولدار
معمولی
البته کسی که الان در کنار خانوادش هس چه اهمیتی میده کجاست؟
مهم مگه باهم بودنه نیست؟
داخل خونه مبله بود (یعنی با وسایل بود)
تم خونه سفید و قهوه ای چوبی بود و توی خونه بوی چوب میومد
روی مبل ها و وسایل پارچه های سفید کشیده شده بود
مشخص بود سال هاست کسی اینجا نبوده
مینا دستی روی میز نهار خوری کشید و رو کرد به الیزا و یول و هر سه زدن زیر خنده از حجم گرد و خاک روی انگشت مینا
مینا:شرمنده بچها اگر قرار باشه تنهایی خونه رو گرد گیری و نظافت کنم از نهار و شام خبری نیست
یول: منم که دیگه پولی برام نمونده از رستوران هم خبری نیست
الیزا: پس نتیجه گیری اخلاقی اینه که هممون لباس کهنه بپوشیمو اهنگ بزاریم که شروع کنیم
مینا: افرین دختره باهوشم
دوباره زدن زیر خنده و رفتن تا لباس هاشون رو عوض کنن
ساعت نزدیک های ۳ بود و تقریبا کل خونه کارش تموم شده بود
خوشبختانه اتاق دو خواب بود و وسایل هاشون رو هم چیده بودن
مینا: بچهاا، غذا امادست
از دروازه عمارت بیرون رفتن و میسون سراسیمه و با عجله مینا رو صدا کرد
میسون: میناا!
مینا: چیزی شده؟
میسون نزدیک شد و دستشو گزاشت روی سینش تا نفسی تازه کنه، بعد کلیدی جلوی مینا گرفت
میسون: این خونه منه البته خیلی جای بزرگ و خوبی نیست ولی الان بهتر از این پیدا نمیکنید، برین اونجا ادرسشم برات میفرستم، من بهت قول میدم بابارو راضی کنم
مینا لبخند تلخی زد
مینا: عزیزم، نمیخاد خودت رو اذیت کنی..قبول نمیکنه
میسون: نه، مینا من خودمو خیلی مقصر میدونستم...اگر اون سال ها که منو به زور داد به پسر جئون ها مقاومت میکردم یا در رابطه با تو مقاومت میکردم و کمکت میکردم شاید اینطوری نمیشد.....یا اینکه حداقل توی خاک سپاریه مامان میتونستم بیارمت
مینا میسون رو در آغوش کشید و نفس عمیقی کشید
مینا: تقصیر تو نیست، بخاطر باباست اینا...خودتو مقصر ندون باشه؟
میسون: باشه ولی مطمئن باش ولتون نمیکنم، برتون میگردونم
مینا: اوهوم
جلوی ساختمونی نسبتا بلند ایستاده بودن
محله نه خیلی فقیر نشین بود نه خیلی پولدار
معمولی
البته کسی که الان در کنار خانوادش هس چه اهمیتی میده کجاست؟
مهم مگه باهم بودنه نیست؟
داخل خونه مبله بود (یعنی با وسایل بود)
تم خونه سفید و قهوه ای چوبی بود و توی خونه بوی چوب میومد
روی مبل ها و وسایل پارچه های سفید کشیده شده بود
مشخص بود سال هاست کسی اینجا نبوده
مینا دستی روی میز نهار خوری کشید و رو کرد به الیزا و یول و هر سه زدن زیر خنده از حجم گرد و خاک روی انگشت مینا
مینا:شرمنده بچها اگر قرار باشه تنهایی خونه رو گرد گیری و نظافت کنم از نهار و شام خبری نیست
یول: منم که دیگه پولی برام نمونده از رستوران هم خبری نیست
الیزا: پس نتیجه گیری اخلاقی اینه که هممون لباس کهنه بپوشیمو اهنگ بزاریم که شروع کنیم
مینا: افرین دختره باهوشم
دوباره زدن زیر خنده و رفتن تا لباس هاشون رو عوض کنن
ساعت نزدیک های ۳ بود و تقریبا کل خونه کارش تموم شده بود
خوشبختانه اتاق دو خواب بود و وسایل هاشون رو هم چیده بودن
مینا: بچهاا، غذا امادست
- ۵.۳k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط