خاطرههای شکسته
خاطرههای شکسته
هیونجین در اتاقی پر از عکسها و یادگاریهای قدیمی نشسته بود. هر عکس، قصهای داشت؛ لحظاتی که به گذشته تعلق داشتند، خاطراتی شیرین و تلخ که در ذهنش پیچیده بودند.
او دستش را روی یکی از عکسها گذاشت؛ عکسی از روزهای خوشی که حالا دور به نظر میرسیدند. دلتنگی و غم در قلبش پیچید، اما همزمان انگیزهای برای تغییر و رهایی از آن خاطرات به وجود آمد.
هیونجین تصمیم گرفت که دیگر گذشته را پشت سر بگذارد. آن خاطرههای شکسته نباید مانع ساختن آیندهی روشن و تازهاش شوند. او به آرامی عکسها را جمع کرد و در جعبهای گذاشت.
یک نفس عمیق کشید و پنجره را باز کرد؛ هوای تازه به داخل آمد و با خودش حس تازگی و امید را آورد. آیندهای نو در انتظارش بود، و این بار او آماده بود تا آن را بسازد.
هیونجین در اتاقی پر از عکسها و یادگاریهای قدیمی نشسته بود. هر عکس، قصهای داشت؛ لحظاتی که به گذشته تعلق داشتند، خاطراتی شیرین و تلخ که در ذهنش پیچیده بودند.
او دستش را روی یکی از عکسها گذاشت؛ عکسی از روزهای خوشی که حالا دور به نظر میرسیدند. دلتنگی و غم در قلبش پیچید، اما همزمان انگیزهای برای تغییر و رهایی از آن خاطرات به وجود آمد.
هیونجین تصمیم گرفت که دیگر گذشته را پشت سر بگذارد. آن خاطرههای شکسته نباید مانع ساختن آیندهی روشن و تازهاش شوند. او به آرامی عکسها را جمع کرد و در جعبهای گذاشت.
یک نفس عمیق کشید و پنجره را باز کرد؛ هوای تازه به داخل آمد و با خودش حس تازگی و امید را آورد. آیندهای نو در انتظارش بود، و این بار او آماده بود تا آن را بسازد.
- ۲.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط