The originals
The originals
Part 3
*عمارت قدیمی خانواده جئون*
یونگی:* بلع..حدس میزدم..اینجا رو از حالت متروکه در آورده...درست مثل خونه قدیمی مون..* کوکک؟!.. اینجایی..*رفتم طبقه بالا و تو بالکن اتاق بزرگ دیدمش*.. تو اینجایی!...
کوک: برای چی اومدی؟
یونگی: *عصبانیه*.. اتفاقی افتاده؟
کوک: ..بعد از اینکه از اینجا رفتیم حدس بزن کی اومده برای فرمانراویی..مایکل!
یونگی:*پسر خونده کوک.. یک سیاه پوست انسان بود که بدست پدرش کتک میخورد..اون فقط هفت سالش بود...مادرش اشتباهی اونو حامله شده بود و ترکشون کرد..و کوک هم پسر رو نجات داد* اونو مثل خودت بزرگ کردی!..عشق پادشاهی
کوک: اون بهم خیانت کرده!.. اونو بزرگش کردم!.. تبدیلش کردم!..آموزشش دادم..الانم میخواد اونا رو علیه من استفاده کنه؟!
یونگی: اونو باهم حلش میکنیم..مسئله دیگه ای هم داریم!
کوک: چیشده
یونگی: تو یک زن رو حامله کردی
کوک:*قهقه شیطانی* شوخی خوبی بود!
یونگی: لیا مارشال!.. آشنا نیست؟! *نیشخند مسخره*
کوک:*خشک شدن خنده* چیییی؟.. اون زنیکه بچه منو حمل میکنه...بگو که داری شوخی میکنی
یونگی:..
کوک؛ کجاس...
یونگی: پیش جادوگر ها..البته تهیونگ و جیمین هم هستن
کوک؛ تو واقعا باورکردی اون بچه مننه؟
یونگی: توداری چی میگی
کوک: من به خودمم اعتماد ندارم چه برسه به اینکه بخوام باور کنم یک بچه دارم *پوزخند*
یونگی:. بیا و ببینش..ضرری نداره که!
کوک:... فقط بخاطر تو دارم میام!
*محفل جادوگر ها*
کوک:*منتظر بودم زن رو بیارن..کنار جیمین و تهیونگ و یونگی ایستاده بودم*پس کی...*دختره اومد*
سوفی: بفرما اینم زن و بچت..
کوک: اون زن و بچه من نیست..اینقدر نگو
سوفی:..*نفس عمیق از حرص* یا به درخواست خواهرم اجازه میدی جادوگر ها تو شهر فعالیت کنن یا هم میکشیمشون
کوک: اولا بازم میگم اون زن و بچه من نیست ثانیا فعلا شهر دست کن نیست
سوفی: *با جادو بهش نشون دادم* خودت حاضر نیستی بچتو شناسایی کنی پس من برات میکنم *صدای قلب بچه تو اتاق پخش شد*
کوک:*.. این واقعیت داره..اون بچه منه*
سوفی:یا بچتو میکشم یا همکاری میکنی تا مایکل رو شکست بدیم
کوک: هم بچه و هم مادر رو بکش..اصلا برام مهم نیست
Part 3
*عمارت قدیمی خانواده جئون*
یونگی:* بلع..حدس میزدم..اینجا رو از حالت متروکه در آورده...درست مثل خونه قدیمی مون..* کوکک؟!.. اینجایی..*رفتم طبقه بالا و تو بالکن اتاق بزرگ دیدمش*.. تو اینجایی!...
کوک: برای چی اومدی؟
یونگی: *عصبانیه*.. اتفاقی افتاده؟
کوک: ..بعد از اینکه از اینجا رفتیم حدس بزن کی اومده برای فرمانراویی..مایکل!
یونگی:*پسر خونده کوک.. یک سیاه پوست انسان بود که بدست پدرش کتک میخورد..اون فقط هفت سالش بود...مادرش اشتباهی اونو حامله شده بود و ترکشون کرد..و کوک هم پسر رو نجات داد* اونو مثل خودت بزرگ کردی!..عشق پادشاهی
کوک: اون بهم خیانت کرده!.. اونو بزرگش کردم!.. تبدیلش کردم!..آموزشش دادم..الانم میخواد اونا رو علیه من استفاده کنه؟!
یونگی: اونو باهم حلش میکنیم..مسئله دیگه ای هم داریم!
کوک: چیشده
یونگی: تو یک زن رو حامله کردی
کوک:*قهقه شیطانی* شوخی خوبی بود!
یونگی: لیا مارشال!.. آشنا نیست؟! *نیشخند مسخره*
کوک:*خشک شدن خنده* چیییی؟.. اون زنیکه بچه منو حمل میکنه...بگو که داری شوخی میکنی
یونگی:..
کوک؛ کجاس...
یونگی: پیش جادوگر ها..البته تهیونگ و جیمین هم هستن
کوک؛ تو واقعا باورکردی اون بچه مننه؟
یونگی: توداری چی میگی
کوک: من به خودمم اعتماد ندارم چه برسه به اینکه بخوام باور کنم یک بچه دارم *پوزخند*
یونگی:. بیا و ببینش..ضرری نداره که!
کوک:... فقط بخاطر تو دارم میام!
*محفل جادوگر ها*
کوک:*منتظر بودم زن رو بیارن..کنار جیمین و تهیونگ و یونگی ایستاده بودم*پس کی...*دختره اومد*
سوفی: بفرما اینم زن و بچت..
کوک: اون زن و بچه من نیست..اینقدر نگو
سوفی:..*نفس عمیق از حرص* یا به درخواست خواهرم اجازه میدی جادوگر ها تو شهر فعالیت کنن یا هم میکشیمشون
کوک: اولا بازم میگم اون زن و بچه من نیست ثانیا فعلا شهر دست کن نیست
سوفی: *با جادو بهش نشون دادم* خودت حاضر نیستی بچتو شناسایی کنی پس من برات میکنم *صدای قلب بچه تو اتاق پخش شد*
کوک:*.. این واقعیت داره..اون بچه منه*
سوفی:یا بچتو میکشم یا همکاری میکنی تا مایکل رو شکست بدیم
کوک: هم بچه و هم مادر رو بکش..اصلا برام مهم نیست
- ۱.۷k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط