{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The originals

The originals
Part 4

یونگی: *بعد از اینکه این حرف رو زد از محل خارج شد* کسی به این زن و بچه دست نمیزنه تا من بیام!..* دنبال کوک رفتم و خوابوندم تو گوش جونگ کوک* تو چه گوهی خوردییی
کوک: من برای بچه داری و همسر داری وقت ندارم کار های مهم تری دارم که بهشون برسم
الایژا: چی گفتییییی...تو چت شدع؟!.. من میدونم که این تو نیستی
کوک: من به قدرت نیاز دارم..نه بچه
الایژا: پادشاهی قدرت نیست..زور و ظلم قدرت نیست..خودخواهی و مغروری قدرت نیست...خانواده ست که قدرتن...باهم بودن قدرته..چون این ماییم..خانواده اصیل زاده ها..راجبش فکر کن ! *تنهاش گذاشتن*

*همگی در محفل جادوگر ها منتظر بودن که بلاخره کوک اومد*

کوک: چی میخواید!
سوفی: فقط اجازع حکمرانی واسه خودمون بدون دخالت کسی..یک جایی فقط واسع جادوگرها..میخواییم خودمون باشیم..نه گرگینه ای باشه نه خون آشامی..و حتی اصیل ها!..ما میگیم قبرستون...چون اونجا با نیاکانمون میتونیم ارتباط بهتری برقرار بگیریم
کوک: تو شهر من داری تصمیم میگیری که با خون آشام ها و گرگینه ها ارتباطی نداشته باشید؟!
سوفی: بلع..دقیقا!
کوک؛ این امکان نداره!....خیلی خب باشه..اما اگر ببینم نزدیک خانواده ام شدی من میدونم و شما
سوفی:.. قبول

*دو هفته بعد*

یونگی

عمارت رو تمیز کردیم و اسباب و اثاثیه رو چیدیم و به همه یک اتاق واسه خودشون انتخاب کردن.. ربکا هم *خواهر کوچیکترمون* قراره هفته بعد بهمون ملحق بشه

یونگی: *در زدن اتاق لیا* میتونم بیام؟
لیا: آره حتما!
یونگی: من نمیدونم طی این چند ماه چی کشیدی..مخصوصا با اون بچه قدرتمند از سه موجود *جادوگر (از طرف مادر بزرگ) گرگینه (از پدر و مادر) خون اشام ( از پدر)...از طرف برادرم عذر میخوام
لیا: من خودم تصمیم به نگه داریش داشتم...با اینکه میدونستم پدر این بچه کیه..فقط میخواستم میخواستم مادر شدن رو تجربه کنم..چون من یتیم بزرگ شدم..مادر و پدرم تو جنگ بین خون اشام ها و گرگینه ها کشته شدند..
یونگی: بابت این اتفاق متاسفم...من خودم ازت محافظت میکنم
دیدگاه ها (۰)

The originals Part 5جونگ کوک:*بهم برخورد با اینکه برام مهم ن...

The originals Part 3*عمارت قدیمی خانواده جئون*یونگی:* بلع..ح...

The originals Part 2یونگی:آنا و سوفی؟... شوخی میکنییی نهه؟!....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط