「#NEWTON'S LAW」
「#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 63
✦.................................
همان روز
جونگکوک تا آخر وقت از مقابل شیشه تکان نخورد، هر بار که پرستار برای گرفتن فشار خون داخل اتاق میرفت، نگاهش ناخودآگاه سمت او میرفت
هر بار که نیکی چند قدم راه میرفت، نفس جونگکوک بیصدا حبس میشد اما نیکی حتی یک بار دیگر هم به او نگاه نکرد.
[ غروب همان روز ]
دکتر کیم برای آخرین معاینه وارد اتاق شد پرونده را بست و با رضایت گفت:
دکتر: خیلی خوب پیش رفتین.
نیکی آرام پرسید:
+ یعنی...؟
دکتر لبخند زد
دکتر: اگر تا فردا همین وضعیت حفظ بشه، میتونیم مرخصتون کنیم.
پرستار با ذوق گفت:
پرستار: بالاخره!
اما نیکی فقط آرام سر تکان داد؛ نه خوشحال شد نه هیجانزده انگار تنها چیزی که میخواست، دور شدن از آن بیمارستان بود.
بیرون اتاق جکسون کنار جونگکوک ایستاده بود، چند لحظه سکوت کرد بعد آرام گفت:
جکسون: رئیس...
جونگکوک نگاهش را از اتاق برنداشت
_ بگو
جکسون مکثی کرد
جکسون: فردا احتمالاً مرخصش میکنن.
چند ثانیه سکوت بعد جونگکوک فقط یک جمله گفت:
_ آماده باش.
جکسون فهمید منظورش چیست
جکسون: چشم.
ـ [ ☀ 10:20 ] صبح روز بعد ]
از ساعت هشت، اتاق نیکی شلوغ شده بود؛ هیونوو از همان اول صبح آمده بود، جونگهو و سوها هم رسیده بودند، دوهیون کنار پنجره ایستاده بود
پرستار آخرین سرم را جدا کرد. دکتر کیم وارد شد پرونده را ورق زد و بعد از چند سؤال کوتاه، گوشی پزشکی را از گردنش برداشت. لبخند کوتاهی زد:
دکتر: تب نداره.. ریهها هم کاملاً پایدارن.
آخرین برگه را امضا کرد و با لبخند خطاب به نیکی گفت:
دکتر: تبریک میگم، امروز مرخص میشین.
نفس راحتی داخل اتاق پیچید، هیونوو بیاختیار چشمهایش را بست
سوها زیر لب گفت:
سوها: خدا رو شکر...
همان لحظه جونگکوک که تمام مدت ساکت کنار دیوار ایستاده بود، بدون عجله نگاهش را به جکسون داد
_ جکسون.
جکسون فوراً صاف ایستاد
جکسون: بله رئیس.
_ ماشینو بیار جلوی ورودی.
جکسون بدون لحظهای مکث گفت:
جکسون: چشم.
خواست از اتاق بیرون برود که صدای نیکی بلند شد:
+ لازم نیست.
همه برگشتند، نیکی آرام اما محکم ادامه داد:
+ من میرم پیش داییم.
هیونوو متعجب نگاهش کرد. جونگکوک چند ثانیه هیچ حرفی نزد بعد خیلی آرام گفت:
_ نه.
فقط همین یک کلمه اما همان یک کلمه باعث شد دوباره سکوت روی اتاق بنشیند
نیکی مستقیم نگاهش کرد
+ خودم تصمیم میگیرم.
جونگکوک همانطور آرام ایستاده بود
_ تصمیم درمانت تموم شده، از اینجا به بعد با من میای.
نیکی خندید اما آن خنده، هیچ گرمایی نداشت
+ با تو؟
چشمهایش از خشم برق زد
+ بعد از همهی اون اتفاقا؟
هیونوو ناخوداگاه یک قدم جلو آمد
هیونوو: نیکی...
اما دختر حرفش را قطع کرد
+ نه دایی.. این دفعه بذار خودم حرف بزنم
نگاهش دوباره روی جونگکوک نشست
+ من دیگه برنمیگردم اون خونه.
جونگکوک همانطور که ایستاده بود، نگاهش را از نیکی برنداشت.. چند ثانیه سکوت... بعد خیلی آرام گفت:
_ برمیگردی.
نیکی انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، اخمش در هم رفت:
+ نه.
جونگکوک همان لحن آرامش را حفظ کرد:
_ گفتم برمیگردی!
این بار صدای نیکی بلندتر شد:
+ گفتم نه!
سکوت؛سکوتی که حتی صدای دستگاههای اتاق هم نتوانست آن را بشکند.
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد فقط خیلی آرام، طبق عادت قدیمی زبانش را به داخل لپش فشرد، فکش برای لحظهای منقبض شد.
جکسون همان لحظه فهمید؛جونگکوک عصبانی شده بود اما خطرناک ترین عصبانیت جونگکوک همیشه بیصداترینش بود
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از نیکی بردارد، فقط دستش را خیلی آرام بالا آورد؛ یک اشاره... همین، نه حرفی زد نه تکراری.
اما همه معنی آن حرکت را فهمیدند، جکسون اولین نفری بود که قدم عقب گذاشت
جکسون: همه... بیرون.
هیونوو با اخم گفت:
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 63
✦.................................
همان روز
جونگکوک تا آخر وقت از مقابل شیشه تکان نخورد، هر بار که پرستار برای گرفتن فشار خون داخل اتاق میرفت، نگاهش ناخودآگاه سمت او میرفت
هر بار که نیکی چند قدم راه میرفت، نفس جونگکوک بیصدا حبس میشد اما نیکی حتی یک بار دیگر هم به او نگاه نکرد.
[ غروب همان روز ]
دکتر کیم برای آخرین معاینه وارد اتاق شد پرونده را بست و با رضایت گفت:
دکتر: خیلی خوب پیش رفتین.
نیکی آرام پرسید:
+ یعنی...؟
دکتر لبخند زد
دکتر: اگر تا فردا همین وضعیت حفظ بشه، میتونیم مرخصتون کنیم.
پرستار با ذوق گفت:
پرستار: بالاخره!
اما نیکی فقط آرام سر تکان داد؛ نه خوشحال شد نه هیجانزده انگار تنها چیزی که میخواست، دور شدن از آن بیمارستان بود.
بیرون اتاق جکسون کنار جونگکوک ایستاده بود، چند لحظه سکوت کرد بعد آرام گفت:
جکسون: رئیس...
جونگکوک نگاهش را از اتاق برنداشت
_ بگو
جکسون مکثی کرد
جکسون: فردا احتمالاً مرخصش میکنن.
چند ثانیه سکوت بعد جونگکوک فقط یک جمله گفت:
_ آماده باش.
جکسون فهمید منظورش چیست
جکسون: چشم.
ـ [ ☀ 10:20 ] صبح روز بعد ]
از ساعت هشت، اتاق نیکی شلوغ شده بود؛ هیونوو از همان اول صبح آمده بود، جونگهو و سوها هم رسیده بودند، دوهیون کنار پنجره ایستاده بود
پرستار آخرین سرم را جدا کرد. دکتر کیم وارد شد پرونده را ورق زد و بعد از چند سؤال کوتاه، گوشی پزشکی را از گردنش برداشت. لبخند کوتاهی زد:
دکتر: تب نداره.. ریهها هم کاملاً پایدارن.
آخرین برگه را امضا کرد و با لبخند خطاب به نیکی گفت:
دکتر: تبریک میگم، امروز مرخص میشین.
نفس راحتی داخل اتاق پیچید، هیونوو بیاختیار چشمهایش را بست
سوها زیر لب گفت:
سوها: خدا رو شکر...
همان لحظه جونگکوک که تمام مدت ساکت کنار دیوار ایستاده بود، بدون عجله نگاهش را به جکسون داد
_ جکسون.
جکسون فوراً صاف ایستاد
جکسون: بله رئیس.
_ ماشینو بیار جلوی ورودی.
جکسون بدون لحظهای مکث گفت:
جکسون: چشم.
خواست از اتاق بیرون برود که صدای نیکی بلند شد:
+ لازم نیست.
همه برگشتند، نیکی آرام اما محکم ادامه داد:
+ من میرم پیش داییم.
هیونوو متعجب نگاهش کرد. جونگکوک چند ثانیه هیچ حرفی نزد بعد خیلی آرام گفت:
_ نه.
فقط همین یک کلمه اما همان یک کلمه باعث شد دوباره سکوت روی اتاق بنشیند
نیکی مستقیم نگاهش کرد
+ خودم تصمیم میگیرم.
جونگکوک همانطور آرام ایستاده بود
_ تصمیم درمانت تموم شده، از اینجا به بعد با من میای.
نیکی خندید اما آن خنده، هیچ گرمایی نداشت
+ با تو؟
چشمهایش از خشم برق زد
+ بعد از همهی اون اتفاقا؟
هیونوو ناخوداگاه یک قدم جلو آمد
هیونوو: نیکی...
اما دختر حرفش را قطع کرد
+ نه دایی.. این دفعه بذار خودم حرف بزنم
نگاهش دوباره روی جونگکوک نشست
+ من دیگه برنمیگردم اون خونه.
جونگکوک همانطور که ایستاده بود، نگاهش را از نیکی برنداشت.. چند ثانیه سکوت... بعد خیلی آرام گفت:
_ برمیگردی.
نیکی انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، اخمش در هم رفت:
+ نه.
جونگکوک همان لحن آرامش را حفظ کرد:
_ گفتم برمیگردی!
این بار صدای نیکی بلندتر شد:
+ گفتم نه!
سکوت؛سکوتی که حتی صدای دستگاههای اتاق هم نتوانست آن را بشکند.
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد فقط خیلی آرام، طبق عادت قدیمی زبانش را به داخل لپش فشرد، فکش برای لحظهای منقبض شد.
جکسون همان لحظه فهمید؛جونگکوک عصبانی شده بود اما خطرناک ترین عصبانیت جونگکوک همیشه بیصداترینش بود
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از نیکی بردارد، فقط دستش را خیلی آرام بالا آورد؛ یک اشاره... همین، نه حرفی زد نه تکراری.
اما همه معنی آن حرکت را فهمیدند، جکسون اولین نفری بود که قدم عقب گذاشت
جکسون: همه... بیرون.
هیونوو با اخم گفت:
- ۱.۲k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط