{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW」

#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 65
✦.................................

نیکی با ناباوری خندید

+ من مال تو نیستم.

_ از لحظه‌ای که اسمت کنار اسم من ثبت شد هستی.

+ الان نامو៸سن جدی‌ای؟

جونگکوک فقط یک قدم جابه‌جا شد بدون اینکه حتی دستی به او بزند، دوباره مسیرش را بست نگاهش همچنان سرد بود

_ این بحث تمومه.

نیکی با حرص گفت:

+ هیچ‌چیز تموم نشده.

_ برای تو شاید ولی برای من... از همون روزی که وارد خونه‌ی من شدی، راه برگشتی وجود نداشت.

نیکی فکش را روی هم فشار داد

+ من زندانی تو نیستم.

جونگکوک لبخند بسیار کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک هشدار بود

_ زاندانی؟ نه، زندانی می‌تونه فرار کنه...

چشم‌هایش مستقیم در چشم‌های نیکی قفل شد.

_ تو هرجا بری پیدات میکنم، توله دزد.

+ تو مریضی... یه سادیسمیِ خودخواه

جونگکوک هیچ پاسخی نداد، نه اخمی کرد نه حتی پلکی زد انگار شنیدن چنین حرف‌ هایی برایش عادی بود فقط چند ثانیه همان‌طور ایستاد و نگاه سنگینش را از صورت نیکی برنداشت

نیکی با حرص خواست از کنارش رد شود

+ برو کنار

جونگکوک تکان نخورد.

نیکی شانه‌اش را به سینه‌ی او کوبید تا کنار برود، اما انگار به دیوار سنگی برخورد کرده بود، زیر لب با عصبانیت غرید:

+ لعنتی...

در همان لحظه، جونگکوک بدون اینکه حتی کلمه‌ای بگوید خم شد، یک دستش پشت زانوهای نیکی قرار گرفت و دست دیگرش پشت کمر او، در یک حرکت سریع و محکم نیکی را از روی تخت بلند کرد

نیکی از غافلگیری نفسش بند آمد

+ هی...

بی‌اختیار هر دو دستش را روی شانه‌های او گذاشت تا تعادلش را حفظ کند، اما همان لحظه با عصبانیت شروع کرد به تقلا

+ جونگکوک! بذارم پایین!

مشت کوچکش چند بار محکم به سینه‌ی او خورد اما برای مردی با آن هیکل و آن قدرت، ضربه‌های نیکی بیشتر شبیه برخورد قطره‌های باران بود، نه نگاهش تغییر کرد نه قدم‌هایش؛ انگار اصلاً چیزی احساس نکرده بود

نیکی با حرص بیشتری به سینه‌اش کوبید

+ گفتم ولم کن!

جونگکوک فقط خیلی کوتاه نگاهش کرد

_ نه.

فقط یک کلمه و دوباره راه افتاد، نیکی از خشم نفس‌نفس می‌زد

+ ازت متنفرم!
_ ...

+ صداتو میشنوی؟!

سکوت.

+ یه آدم روانی‌ای!

جونگکوک بدون حرفی فقط در را با شانه باز کرد و از اتاق بیرون رفت. در راهرو، همه منتظر بودند؛ جکسون با دیدن نیکی در آغوش جونگکوک، فقط صاف‌تر ایستاد

هیون‌وو ناخودآگاه یک قدم جلو آمد

هیون‌وو: نیکی

اما نگاه سرد جونگکوک کافی بود تا جمله‌اش نیمه‌تمام بماند، جونگکوک بدون اینکه بایستد، فقط گفت:

_ حرکت میکنیم.

جکسون بی‌درنگ سر خم کرد

جکسون: بله رئیس.

+ خودم می‌تونم راه برم!

جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، قدم‌ هایش آرام محکم و بدون تردید ادامه پیدا کرد. هیون‌وو با نگرانی به خواهرزاده‌اش نگاه می‌کرد؛ نیکی دستش را به سمت او دراز کرد.

+ دایی...

هیون‌وو لبخند تلخی زد؛ جلو آمد، خیلی آرام موهای نیکی را نوازش کرد و گفت:

هیون‌وو: مراقب خودت باش... هر وقت لازم باشه، من کنارت هستم.

نیکی لبش را گاز گرفت و سرش را پایین انداخت.

جونگکوک همان لحظه برگشت و بدون هیچ حرف دیگری به سمت آسانسور راه افتاد؛ همان‌قدر آرام، همان‌قدر مغرور... گویی از همان ابتدا مطمئن بود که هیچ‌. چیز و هیچ‌کس قرار نیست مسیر تصمیمش را عوض کند.

در شیشه‌ای بیمارستان پشت سرشان بسته شد؛ باد ملایمی میان محوطه پیچید و مو های نیکی را روی صورتش ریخت، جکسون درِ مرسدس مشکی را باز نگه داشته بود

جونگکوک فقط یک جمله گفت:

_ سوار شو.

نیکی حتی نگاهش هم نکرد چند قدم جلوتر رفت، انگار می‌خواست خودش راهش را انتخاب کند

در همان لحظه چند متر آن‌طرف‌تر، کنار یک خودروی مشکی دیگر، دوهیون ایستاده بود؛ دست‌ هایش داخل جیب شلوارش بود و بی‌صدا صحنه را تماشا میکرد
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 67✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 64✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 63✦.....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 5✦.....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط