{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW」

#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 62
✦.................................

دکتر: امروز بیشتر غذا خورد

یا...

دکتر: اکسیژن کاملاً قطع شده.

و جونگکوک فقط یک تکان کوتاه سر میداد، نه لبخندی، نه نفس راحتی. انگار تا وقتی خودش با چشم‌ هایش نبیند نیکی سالم از آن اتاق بیرون آمده هیچ خبری برایش کافی نبود.

[ ☀ 8:50 | صبح روز سیزدهم ]

دکتر آخرین برگه‌ی آزمایش را بست و لبخند زد

دکتر: وضعیت ریه خیلی بهتره.

پرستار با خوشحالی گفت:

پرستار: امروز میتونه چند قدم راه بره.

نیکی که روی تخت نشسته بود، فقط آرام سر تکان داد؛ صورتش هنوز رنگ سابق را نداشت اما دیگر آن دختر رنگ‌پریده‌ی روز قبل هم نبود

پرستار کنار تخت آمد

پرستار: امتحان کنیم؟

نیکی آرام گفت:

+ آره...

پرستار دستش را گرفت، آهسته از تخت پایین آمد. پاهایش هنوز توان سابق را نداشتند... اولین قدم زانویش لرزید.

پرستار سریع بازویش را گرفت

پرستار: آروم... عجله نکن.

نیکی نفس عمیقی کشید.. دومین قدم، سومین... کم‌کم راه افتاد؛ آرام...اما محکم.

همان لحظه پشت شیشه جونگکوک بی‌حرکت ایستاده بود؛ چشم‌هایش از روی نیکی برداشته نمی‌شد، وقتی دید روی پاهای خودش ایستاده برای اولین بار بعد از روز حادثه انگشت‌های مشت‌شده‌اش کمی شل شدند.

نه لبخند زد نه تکان خورد، فقط نگاه کرد؛ انگار می‌خواست این تصویر را تا آخر عمرش حفظ کند.

پرستار آرام گفت:

پرستار: تا پنجره بریم؟

نیکی خیلی آرام جواب داد:

+ اوکی.

چند قدم دیگر برداشت تا مقابل پنجره رسید؛ نور آفتاب روی صورتش افتاد، چشم‌ های سبزش زیر نور، دوباره همان رنگ همیشگی را پیدا کرده بودند

برای چند ثانیه فقط بیرون را نگاه کرد بعد بی‌اختیار نگاهش از شیشه‌ی روبه‌رو گذشت

جونگکوک را دید؛ همان‌جا ایستاده بود، مثل تمام این چهار روز نه تکان خور... نه حتی پلک زد فقط نگاهش می‌کرد

چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.

جونگکوک خیلی آرام فقط خیلی آرام سرش را پایین آورد؛ نه برای خواهشی، نه برای عذرخواهی فقط انگار می‌خواست مطمئن شود حالش خوب است.

اما نیکی هیچ احساسی در صورتش نبود؛ نه خشم، نه گریه، نه حتی ناراحتی؛ فقط بی‌تفاوت.

نگاهش را از او گرفت انگار پشت آن شیشه هیچ‌کس نبود، سرش را به سمت شهر برگرداند.

آن بی‌تفاوتی.. از هر فریادی دردناک‌تر بود.

جونگکوک همان‌جا ماند، صورتش هیچ تغییری نکرد اما جکسون که چند متر آن‌ طرف‌ تر ایستاده بود برای اولین بار فهمید این سکوت دارد رئیسش را آرام‌آرام از داخل میشکند..

ـــــــــــ

پرستار با لبخند گفت:

پرستار: امروز خیلی بهتر راه رفتین.

نیکی آرام جواب داد:

+ باید زود خوب بشم.

پرستار خندید

پرستار: برای اینکه برگردین خونه؟

نیکی چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:

+ برای اینکه دیگه هیچوقت محتاج هیچکس نباشم.

صدایش آن‌قدر پایین بود که فقط پرستار شنید اما جونگکوک از پشت شیشه حرکت لب‌هایش را دید؛ نفهمید چه گفت، فقط دید که دیگر حتی حاضر نیست یک بار دیگر به او نگاه کند.

آن روز برای اولین بار جونگکوک فهمید به دست آوردن قلب دختری که خودش شکسته با هیچ قدرتی ممکن نیست؛

نه با اسمش نه با نفوذش نه با پولش. و شاید این سخت‌ترین معامله‌ای بود که مردی مثل جئون جونگکوک، هیچ راهی برای بردنش نداشت.
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 63✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 64✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 61✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 60✦.....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط