{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW」

#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 61
✦.................................

جونگکوک نگاهش را از نیکی برنداشت چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام دستش را پایین آورد یک قدم عقب رفت، نه از روی غرور بلکه چون دید چشم‌های نیکی هنوز از او می‌ترسند.

و این سنگین‌تر از هر گلوله‌ای بود که در تمام عمرش به سمتش شلیک شده بود.

چند دقیقه بعد...

پزشک‌ها آخرین معاینه را انجام دادند، دکتر کیم چراغ کوچک را مقابل چشم‌های نیکی گرفت

دکتر: مردمک‌ها طبیعی... نبض هم بهتر شده

پرستار فشار خون را دوباره اندازه گرفت

پرستار: روی نه و شش... نسبت به صبح خیلی بهتره.

متخصص خارجی پرونده را بست

متخصص: از نظر پزشکی... این اتفاق تقریباً غیرمنتظره بود.

دکتر کیم لبخند کوتاهی زد

دکتر: فعلاً خطر مرگ از سرش گذشته اما بدنش هنوز خیلی ضعیفه هیچ استرسی هیچ بحثی، هیچ شوک احساسی.

همه با هم سر تکان دادند

دکتر نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.

دکتر: آقای جئون بهتره فعلاً بیرون منتظر بمونین.

جونگکوک بدون هیچ واکنشی فقط چند ثانیه به نیکی نگاه کرد؛ دختر صورتش را به سمت پنجره برگردانده بود حتی حاضر نبود دوباره نگاهش کند.

جونگکوک خیلی آرام گفت:

_ باشه.

بی‌صدا از اتاق بیرون رفت.

در که بسته شد نیکی برای اولین بار نفسش را با صدا بیرون داد، اشک آرام از گوشه‌ی چشمش پایین آمد

پرستار دستمالی برداشت و گونه‌اش را پاک کرد و با مهربانی گفت:

پرستار: گریه نکن عزیزم برای بدنت خوب نیست.

نیکی فقط چشم‌هایش را بست، صدایش به زحمت شنیده میشد:

+ آب... میخوام.

پرستار لبخند زد

پرستار: هنوز نه، فقط می‌تونی لب‌هاتو خیس کنی.

بیرون اتاق...

جونگکوک همان‌جایی ایستاده بود که در بسته شده بود، حرکت نمی‌کرد. جکسون چند دقیقه بعد از انتهای راهرو رسید؛ وقتی نگاهش به صورت جونگکوک افتاد فهمید اوضاع آن‌قدرها هم خوب نیست آرام نزدیک شد

جکسون: رئیس...

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:

_ بیدار شد.

جکسون لبخند زد

جکسون: خدا رو شکر پس بالاخره

اما جمله‌اش نیمه‌کاره ماند، چون نگاه جونگکوک را دید، جکسون آرام پرسید:

جکسون: چی شده...؟

چند ثانیه سکوت، بعد جونگکوک خیلی آرام گفت:

_ ازم میترسه.

جکسون چیزی نگفت، جونگکوک نگاهش را به شیشه دوخت؛ داخل اتاق نیکی آرام چشم‌ هایش را بسته بود.

_ حق داره...

صدایش آن‌قدر آرام بود که انگار با خودش حرف می‌زد:

_ اون شب... خودم درو روش بستم.

جکسون نفس عمیقی کشید

جکسون: رئیس... اون فقط شوکه شده.

جونگکوک سرش را تکان داد

_ اون نگاه... شوک نبود.

همان لحظه... صدای آسانسور آمد؛ هیون‌وو با عجله وارد راهرو شد چند روز بود برای انجام کارهای درمانی مدام بین بیمارستان و شرکت بیمه در رفت‌وآمد بود همین که فهمید نیکی به هوش آمده...

بدون معطلی خودش را رسانده بود چشمش به جونگکوک افتاد، چند ثانیه سکوت بین دو مرد برقرار شد. هیون‌وو آرام پرسید:

هیون‌وو: بیدار شده...؟

جونگکوک فقط یک بار سر تکان داد

_ آره.

هیون‌وو نفسش را با آسودگی بیرون داد دستش را روی صورتش کشید، چشم‌هایش از بی‌خوابی قرمز شده بود.

هیون‌وو: می‌تونم ببینمش...؟

جونگکوک لحظه‌ای به در اتاق نگاه کرد بعد خیلی کوتاه گفت:

_ برو.

هیون‌وو بدون حرف اضافه وارد اتاق شد.

چند دقیقه بعد از پشت شیشه جونگکوک دید که نیکی با دیدن دایی‌اش آرام اشک می‌ریزد

هیون‌وو خم شد و پیشانی دختر را بوسید، چیزی در گوشش گفت و برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی روی صورت نیکی نشست

جونگکوک همان‌جا ایستاد، بی‌حرکت چشم‌ هایش روی همان لبخند قفل شده بود؛ لبخندی که وقتی خودش کنار تخت بود هرگز ندیده بود.

ـ [ چهار روز بعد ]

چهار روز گذشت، چهار روز دیگر... چهار روزی که برای نیکی با دارو، فیزیوتراپی، سرگیجه، دردِ قفسه‌ی سینه و نفس‌های کوتاه گذشت.

و برای جونگکوک چهار روز ایستادن پشت همان شیشه.

دیگر کسی تعجب نمی‌کرد؛ پرستار های بخش، هر صبح وقتی شیفتشان را تحویل می‌گرفتند، قبل از هر چیز نگاهی به راهرو می‌انداختند. اگر مرد قدبلند با کت‌وشلوار مشکی کنار شیشه ایستاده بود یعنی هنوز شب تمام نشده بود.

او نه سؤال می‌پرسی نه اعتراضی می‌کرد فقط هر چند ساعت، وقتی پزشک معالج از اتاق بیرون می‌آمد، با همان صدای کوتاه و محکم می‌پرسید:

_ حالش؟

و پزشک جواب می‌داد:

دکتر: بهتره.

یا...
دیدگاه ها (۵)

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 62✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 63✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 60✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 59✦.....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 57✦.....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط