گفتا من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم
گفتا من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی، کآشفته مینمایی
گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری، کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت، دارم سر گدایی
گفتا به دلربایی، ما را چگونه بینی
گفتم چو خرمنی گل، در بزم دلربایی
گفتم که نوش لعلت، ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن، کو بندهپرور آید
گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی، کآشفته مینمایی
گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری، کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت، دارم سر گدایی
گفتا به دلربایی، ما را چگونه بینی
گفتم چو خرمنی گل، در بزم دلربایی
گفتم که نوش لعلت، ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن، کو بندهپرور آید
- ۳.۶k
- ۱۲ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط