گفتم: لعنت بر شیطان…
گفتم: لعنت بر شیطان…
شیطان ظاهر شد در حالی که لبخندی بر لب داشت.
پرسیدم: چرا میخندی؟
پاسخ داد: از حماقت تو خندهام میگیرد!
پرسیدم: مگر چه کردهام؟
گفت: مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکردهام.
-پس چرا زمین میخورم!؟
جواب داد: نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکردهای!
پرسیدم: پس تو چه کارهای؟
پاسخ داد: هروقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد!
فعلا برو سواری بیاموز…!!!
شیطان ظاهر شد در حالی که لبخندی بر لب داشت.
پرسیدم: چرا میخندی؟
پاسخ داد: از حماقت تو خندهام میگیرد!
پرسیدم: مگر چه کردهام؟
گفت: مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکردهام.
-پس چرا زمین میخورم!؟
جواب داد: نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکردهای!
پرسیدم: پس تو چه کارهای؟
پاسخ داد: هروقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد!
فعلا برو سواری بیاموز…!!!
- ۶۴۷
- ۲۹ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط