---
---
## پارت اول: ابرهای تیره در آسمانِ دلِ تهیونگ
امروز هوا ابری بود، نه فقط بیرون، بلکه توی دلِ تهیونگ هم. ات صبح که بیدار شد، دید تهیونگ کنارش نیست. اول فکر کرد رفته زودتر سر کار، ولی وقتی رفت آشپزخونه، با صحنهی عجیبی روبرو شد: تهیونگ با اخم نشسته بود پشت میز و داشت قهوهاش رو میخورد، انگار که تلخترین قهوهی دنیا باشه.
ات با لبخند رفت جلو و کنارش نشست. «صبح بخیر عشقم! چرا زودتر از من بیدار شدی؟»
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد و گفت: «صبح.»
ات فهمید یه جای کار میلنگه. «چی شده عزیزم؟ صورتت چرا اینطوریه؟ کسی اذیتت کرده؟»
تهیونگ با یه نگاهِ خیلی جدی به ات گفت: «خودت خوب میدونی چی شده.»
ات کمی فکر کرد. دیروز عصر... آهان! اون ماجرا! ات برای اینکه تهیونگ رو بخندونه، یه شوخی خیلیییییییییییییییییییی بد باهاش کرده بود و تهیونگ هم از خنده غش کرده بود، ولی انگار یه ذره هم دلخور شده بود.
«اوه... اون قضیه؟ تهیونگ، من فقط میخواستم بخندونمت! فکر نمیکردم انقدر جدی بگیریش.»
تهیونگ با اخم گفت: «جدی؟ من فکر کردم الان یه فاجعهی غذایی راه انداختم! اون سس رو چطور ریختی رو اون پیراهنِ مورد علاقهم؟»
ات سعی کرد جلوی خندهاش رو بگیره. «تقصیر تو بود که انقدر خندیدی! چشمات اشک میاومد، معلوم بود که نمیبینی کجا رو داری میری!»
تهیونگ دست به سینه شد و گفت: «خب، حالا من قهر کردم. تا وقتی که یه عذرخواهی حسابی نکنی، خبری از آشتی نیست.»
ات لبخندی زد و گفت: «باشه عزیزِ دلِ قهر کردهی من. ببینیم چطور میتونم نازت رو بکشم.»
---
## پارت اول: ابرهای تیره در آسمانِ دلِ تهیونگ
امروز هوا ابری بود، نه فقط بیرون، بلکه توی دلِ تهیونگ هم. ات صبح که بیدار شد، دید تهیونگ کنارش نیست. اول فکر کرد رفته زودتر سر کار، ولی وقتی رفت آشپزخونه، با صحنهی عجیبی روبرو شد: تهیونگ با اخم نشسته بود پشت میز و داشت قهوهاش رو میخورد، انگار که تلخترین قهوهی دنیا باشه.
ات با لبخند رفت جلو و کنارش نشست. «صبح بخیر عشقم! چرا زودتر از من بیدار شدی؟»
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد و گفت: «صبح.»
ات فهمید یه جای کار میلنگه. «چی شده عزیزم؟ صورتت چرا اینطوریه؟ کسی اذیتت کرده؟»
تهیونگ با یه نگاهِ خیلی جدی به ات گفت: «خودت خوب میدونی چی شده.»
ات کمی فکر کرد. دیروز عصر... آهان! اون ماجرا! ات برای اینکه تهیونگ رو بخندونه، یه شوخی خیلیییییییییییییییییییی بد باهاش کرده بود و تهیونگ هم از خنده غش کرده بود، ولی انگار یه ذره هم دلخور شده بود.
«اوه... اون قضیه؟ تهیونگ، من فقط میخواستم بخندونمت! فکر نمیکردم انقدر جدی بگیریش.»
تهیونگ با اخم گفت: «جدی؟ من فکر کردم الان یه فاجعهی غذایی راه انداختم! اون سس رو چطور ریختی رو اون پیراهنِ مورد علاقهم؟»
ات سعی کرد جلوی خندهاش رو بگیره. «تقصیر تو بود که انقدر خندیدی! چشمات اشک میاومد، معلوم بود که نمیبینی کجا رو داری میری!»
تهیونگ دست به سینه شد و گفت: «خب، حالا من قهر کردم. تا وقتی که یه عذرخواهی حسابی نکنی، خبری از آشتی نیست.»
ات لبخندی زد و گفت: «باشه عزیزِ دلِ قهر کردهی من. ببینیم چطور میتونم نازت رو بکشم.»
---
- ۱۰۵
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط