فیک ببر سیاه

فیک ببر سیاه
پارت ۱۶

(هوای زیرزمین سنگین شده… صدای قدم‌ها و موتورهای بالا هنوز میاد، ولی دیگه فقط یه صدای دیگه توی فضا پیچیده — صدای نفسای بریده‌ی ا.ت و جیمین. اون لحظه دیگه جنگی بیرون نیست… جنگ اصلی بین دوتاست. بین عقل و دل. بین تاریکی و یه حس لعنتی که نمی‌شه انکارش کرد.)

ا.ت (با صدای گرفته و چشمای اشکی): تو… با من بازی کردی جیمین… من بهت اعتماد کرده بودم…

(جیمین یه قدم نزدیک‌تر میاد. سایه‌ی بلندش روی دیوار می‌افته. صورتش نصف توی تاریکیه، نصف توی نور زرد کم‌رنگ. چشماش برق خطرناک و زخمی داره.)

جیمین (آروم… مثل کسی که خودش از خودش خسته‌ست): آره… کردم. چون من آدم خوب نیستم… من اون کسی نیستم که بتونی بهش تکیه کنی. من یه هیولام… و از همون اول هم بهت گفته بودم.

(ا.ت اشکاش رو پاک می‌کنه اما صداش میلرزه. یه قدم عقب میره اما نگاهشو ازش نمی‌گیره.)

ا.ت: پس چرا اون شب… اون شب گفتی کنار من امنی؟ چرا کاری کردی که حس کنم… برات مهمم؟

(جیمین نفس عمیقی می‌کشه، انگار داره با خودش بجنگه. یه لحظه نگاهشو می‌ندازه زمین… بعد دوباره بلندش می‌کنه. حالا دیگه اون نگاه سرد مافیایی نیست. یه چیزیه بین درد… و یه عشق بیمار.)

جیمین (آهسته): چون بودی. چون لعنتی… تو اون تنها نقطه‌ای بودی که منو از خودم دور می‌کردی. از اون دنیای کثیفی که خودم ساختم. وقتی نگام می‌کنی… حس می‌کنم هنوز یه ذره انسانم…

(یه قدم دیگه نزدیک‌تر میاد. حالا فقط چند سانتی‌متر فاصله بینشونه. گرمای نفسش توی صورت ا.ت می‌خوره. صداش پایین و زمزمه‌وار میشه.)

جیمین: ولی من نمی‌تونم بذارم بری. چون اگه بری… دوباره تبدیل میشم به همون هیولایی که ازش متنفرم.

(ا.ت نفسش بند میاد. قلبش تند می‌زنه. نگاهش بین لب‌ها و چشمای جیمین می‌چرخه. یه حس متضاد توی وجودش شعله می‌کشه: ترس… و کشش.)

ا.ت (با صدای آروم اما لرزون): جیمین… این… عشقه نیست… این زندونه.

(جیمین لبخند تلخی می‌زنه. یه لبخند خسته… ولی پر از دیوونگی عاشقانه.)

جیمین (آروم): من بلد نیستم عاشق بشم… من فقط بلدم مال خودم کنم.

(یه لحظه سکوت. صدای تیک‌تاک ساعت زیرزمین به گوش می‌رسه. جیمین یه دستشو آروم بالا میاره و کنار صورت ا.ت می‌ذاره. لمسش داغه… و خطرناک. ا.ت می‌لرزه ولی عقب نمی‌ره.)

جیمین (زمزمه): تو… نقطه‌ی ضعف منی. و مافیا هیچ‌وقت نقطه‌ی ضعفشو ول نمی‌کنه… هیچ‌وقت.

(اشک از گوشه‌ی چشم ا.ت سر می‌خوره پایین. ولی در کمال ناباوری… یه ذره از اون درد عجیب، یه چیزی شبیه عشق سیاه رو هم توی وجودش حس می‌کنه. قلبش دیگه فقط از ترس نمی‌زنه.)

ا.ت (با صدای خفه): من… ازت متنفرم… ولی نمی‌تونم ازت دور شم…

(چشمای جیمین برق می‌زنه. یه برق تلخ و دیوونه‌وار. آروم پیشونیشو به پیشونی ا.ت تکیه میده. صدای نفساشون قاطی هم میشه.)

جیمین (زمزمه با صدای گرفته): پس بمون… کنار یه هیولا. فقط بمون.

(اون لحظه نه کسی حرفی می‌زنه، نه صدای تیر مهمه، نه دنیای بیرون. فقط دو نفرن… گیر کرده بین یه عشق تاریک و یه سقوط بی‌پایان.) 🖤🔥

#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#مافیایی
دیدگاه ها (۱)

فیک ببر سیاه پارت ۱۷(سکوت زیرزمین مثل پتویی سنگین همه‌جا رو ...

فیک ببر سیاه پارت ۱۸(ده روز بعد. صبحی که انگار تصمیم گرفته ب...

فیک ببر سیاه پارت ۱۵(صدای نفس‌هاشون توی زیرزمین پیچیده. نور ...

فیک ببر سیاهپارت ۱۴ (صدای نفس‌های بریده‌ی ا.ت و جیمین با دوی...

چندشاتی جونگکوک(پارت۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط