پدر ناتنی من
پدر ناتنی من...
part:¹⁷
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:امروز چطور بود...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی خوب بود...بهترین تولدم بود جیمین شی...به خصوص غافلگیری اخر...!
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:ک..کدوم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:منحرف اقا...کیک و میگم...
زدمتو سرم...کلا یکی از هدیه هارو یادم رفت...قرار بود تو کافه بدم بهش...راب*//*طه اخریه نزاشت...
ماشینو نگه داشتم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چیزی شد...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:یکی از هدیه های مهمم موند...
یه جعبه کوچیک از تو جیبم در اوردم و دادم بهش...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:این...این چیه...؟
بازش کرد و از ذوق جلوی دهنشو گرفت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:این...خیلی...قشنگه جیمینااااا...
گردنبد رو دراورد(اسلاید دوم)...و بهش دست زد....
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:برا ببندمش..؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اوهوم...
گردنبندو ازش گرفتم و به سمت گردنش بردن و بستمش...هین بستن هی نگاهم به لباش میوفتاد...خیلی نزدیک بودیم...جیمین...همین یکم پیش داشتی میکر**///**دیش...بعد تموم شدن کارم برگشتم سرجام...بهش نگاه میکرد و بهش نگاه میکرد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی خیلی...قشنگه...
یه حرکت یکدفعه ای زد...اومد سمتم یقمو گرفت و لbاش رو گذاشت رو لbام...بدون هیچ مiک زدن یا خورdن...فقط محکم لbاشو گذاشته بود رو لbام و چشاشو بسته بود...منم چشماشو بستم...بعد ۵ مین مدا شد و گفت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اینم تشکرم...
این خیلی...خوب بود...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خوشم اومد...
ماشینو روشن کردم...استینای پیرهنم بالا بود و رگام معلوم بودن(این جیمین هاته😔😫)...و جی یونگ داشتن به دستام نگاه میکردن...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:شما...مردا..همتون...رگ دستتون هنگام رانندگی....انقد...هاته...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:چجور...؟خوشت میاد..؟(پوزخند)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی...چی...نه نه...نه...
دختره ی عجیب غریب...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اخه کوک هم رگاش هنگام رانندگی میزنه بیرون...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خیلیم دقت میکنیا...دروغ نگو...خوشت میاد ازشون...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...همینو میخواستی..؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خیلی بامزه و کیوتی...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خب رسیدیم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ممنون بابت امروز...و کلا امشب...خیلی شب خوبی بود جیمینا...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:میخواستم حالت و خوب کنم...فقط...کوک...پشیمونه...باهاش خوب رفتار کن....میدونم سخت بوده...ولی سعی کن حداقل باهاش حرف بزنی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اگه واقعا همین باشه...سعی میکنم جیمینا...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:افرین دختر خوب...حالا برو...خدافظ...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:باشه...خدافظ...
-----------------------------
نکنه جیمین بهش اعتراف کنه...؟...ولی...واقعا حق با جیمین بود...باید باهاش خوب میبودم...و کارم...خیلی احمقانه بود...با صدای در به خودم اومدم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من اومدم...بابا...
اون الان گفت...بابا...؟
از اتاقمبیرون اومدم و رفتم دم در پیشش...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:چطور بود...؟خوش گذشت...؟برام تعریف میکنی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بزار برم لباسمو عوض کنم الان میام...
"جی یونگ،سعی خودشو کرد که با کوک خوب رفتار کنه...و رفتار کوک...واقعا خیلی مهربونانه بود...برای اون اتفاقی که برای اون و جیمین افتاده بود...رفت دستشویی و خودشو تمیز کرد...لباساشو عوض کرد و اومد پایین... رو مبل کنار کوک نشست..."
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خب...؟
"اتفاقای اونروز رو مو به مو...بجز اون اتفاقایی که بین خودشو و جیمین افتاده بود تعریف کرد...هدفون و اون کیک باقی مونده رو به کوک نشون داد بعد از اونا گردنبند...کوک با ذوق به حرفای عشقش یا دخترکش گوش میکرد"
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:قشنگه گردنبندم...؟معلومه خیلی گرونه...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:این گردنبد...خیلی اشناست...ولی واقعا قشنگه...مبارکت باشه...ببخشید...که برای تولدت کاری نکردم...برای همین...رفتم...یه انگشتر برات خریدم...
انگشترو بهش دادم....اونو امروز بعد کار خریدم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی قشنگه جئون....خیلییییی...
با ذوق انگشترو دستش کرد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خوشحالم خوشت اومده...
"اون مافیای سرد...الان...از جی یونگ عذر خواهی کرد...؟"
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:برو بخواب حتما خسته ای هوم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اوهوم خیلی خستم...شب بخیر کوک...
هنوز زوده شخصیت یونگی رو بیارم وسط...؟
یا هنوز زوده که راز های فیک رو برملا کنم..؟...
اون فردی که به جی یونگ کمک کرد یا اتفاقی که واقعا ۸ ، ۹ سال پیش افتاد رو بگم..؟
یا اینکه...بگم اونی که تو بچگی جی یونگ رو دوست داشته و داداش جی یونگ کیه...؟
یا اینکه بگم که همه ی این اتفاقا تقصیر کی بوده...؟
زوده...؟
بگیددددد...
part:¹⁷
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:امروز چطور بود...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی خوب بود...بهترین تولدم بود جیمین شی...به خصوص غافلگیری اخر...!
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:ک..کدوم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:منحرف اقا...کیک و میگم...
زدمتو سرم...کلا یکی از هدیه هارو یادم رفت...قرار بود تو کافه بدم بهش...راب*//*طه اخریه نزاشت...
ماشینو نگه داشتم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چیزی شد...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:یکی از هدیه های مهمم موند...
یه جعبه کوچیک از تو جیبم در اوردم و دادم بهش...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:این...این چیه...؟
بازش کرد و از ذوق جلوی دهنشو گرفت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:این...خیلی...قشنگه جیمینااااا...
گردنبد رو دراورد(اسلاید دوم)...و بهش دست زد....
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:برا ببندمش..؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اوهوم...
گردنبندو ازش گرفتم و به سمت گردنش بردن و بستمش...هین بستن هی نگاهم به لباش میوفتاد...خیلی نزدیک بودیم...جیمین...همین یکم پیش داشتی میکر**///**دیش...بعد تموم شدن کارم برگشتم سرجام...بهش نگاه میکرد و بهش نگاه میکرد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی خیلی...قشنگه...
یه حرکت یکدفعه ای زد...اومد سمتم یقمو گرفت و لbاش رو گذاشت رو لbام...بدون هیچ مiک زدن یا خورdن...فقط محکم لbاشو گذاشته بود رو لbام و چشاشو بسته بود...منم چشماشو بستم...بعد ۵ مین مدا شد و گفت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اینم تشکرم...
این خیلی...خوب بود...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خوشم اومد...
ماشینو روشن کردم...استینای پیرهنم بالا بود و رگام معلوم بودن(این جیمین هاته😔😫)...و جی یونگ داشتن به دستام نگاه میکردن...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:شما...مردا..همتون...رگ دستتون هنگام رانندگی....انقد...هاته...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:چجور...؟خوشت میاد..؟(پوزخند)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی...چی...نه نه...نه...
دختره ی عجیب غریب...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اخه کوک هم رگاش هنگام رانندگی میزنه بیرون...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خیلیم دقت میکنیا...دروغ نگو...خوشت میاد ازشون...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...همینو میخواستی..؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خیلی بامزه و کیوتی...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خب رسیدیم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ممنون بابت امروز...و کلا امشب...خیلی شب خوبی بود جیمینا...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:میخواستم حالت و خوب کنم...فقط...کوک...پشیمونه...باهاش خوب رفتار کن....میدونم سخت بوده...ولی سعی کن حداقل باهاش حرف بزنی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اگه واقعا همین باشه...سعی میکنم جیمینا...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:افرین دختر خوب...حالا برو...خدافظ...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:باشه...خدافظ...
-----------------------------
نکنه جیمین بهش اعتراف کنه...؟...ولی...واقعا حق با جیمین بود...باید باهاش خوب میبودم...و کارم...خیلی احمقانه بود...با صدای در به خودم اومدم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من اومدم...بابا...
اون الان گفت...بابا...؟
از اتاقمبیرون اومدم و رفتم دم در پیشش...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:چطور بود...؟خوش گذشت...؟برام تعریف میکنی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بزار برم لباسمو عوض کنم الان میام...
"جی یونگ،سعی خودشو کرد که با کوک خوب رفتار کنه...و رفتار کوک...واقعا خیلی مهربونانه بود...برای اون اتفاقی که برای اون و جیمین افتاده بود...رفت دستشویی و خودشو تمیز کرد...لباساشو عوض کرد و اومد پایین... رو مبل کنار کوک نشست..."
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خب...؟
"اتفاقای اونروز رو مو به مو...بجز اون اتفاقایی که بین خودشو و جیمین افتاده بود تعریف کرد...هدفون و اون کیک باقی مونده رو به کوک نشون داد بعد از اونا گردنبند...کوک با ذوق به حرفای عشقش یا دخترکش گوش میکرد"
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:قشنگه گردنبندم...؟معلومه خیلی گرونه...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:این گردنبد...خیلی اشناست...ولی واقعا قشنگه...مبارکت باشه...ببخشید...که برای تولدت کاری نکردم...برای همین...رفتم...یه انگشتر برات خریدم...
انگشترو بهش دادم....اونو امروز بعد کار خریدم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی قشنگه جئون....خیلییییی...
با ذوق انگشترو دستش کرد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خوشحالم خوشت اومده...
"اون مافیای سرد...الان...از جی یونگ عذر خواهی کرد...؟"
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:برو بخواب حتما خسته ای هوم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اوهوم خیلی خستم...شب بخیر کوک...
هنوز زوده شخصیت یونگی رو بیارم وسط...؟
یا هنوز زوده که راز های فیک رو برملا کنم..؟...
اون فردی که به جی یونگ کمک کرد یا اتفاقی که واقعا ۸ ، ۹ سال پیش افتاد رو بگم..؟
یا اینکه...بگم اونی که تو بچگی جی یونگ رو دوست داشته و داداش جی یونگ کیه...؟
یا اینکه بگم که همه ی این اتفاقا تقصیر کی بوده...؟
زوده...؟
بگیددددد...
- ۱۴.۵k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط