پدر ناتنی من
پدر ناتنی من...
part:¹⁸
واقعا خوابم نمیومد...فقط داشتم به اونواتفاق فکر میکردم...من و جیمین باهم رابطه داشتیم...؟...اون گفت که این یه رابطه واقعی نیست...هعی...واقعا از جونگکوک خوشم میومد...؟...چرا قلبم پیشش تند میزد...؟که با صدای در به خودم اومدم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:ام...جی یونگ...بیداری...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...بیا تو...
که جونگکوک درو باز کرد...اون شبا هم پیرهن سفید میپوشید...؟خیلیم نازک بود و سی//کس پ*ک هاشو به رخ میکشوند...اومد رو تخت کنارم نشست...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:دیگه باهام قهر نیستی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:نه...نیستم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:میگم...میشه...بغلت دراز بکشم...؟
نمیدونم...چرا دلم برای بغلش خوابیدن تنگ شده بود...؟...مغزم میگفت نه...ولی قلبم یجور دیگه عمل میکرد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اوهوم...
اومد و کنارم دراز کشید...بهش نگاه کردم...بعد به پهلو دراز کشیدم...نمیتونستم...نمیتونستم نگاهش نکنم...چشمام به صورتش قفل شده بود...که اونم به پهلو دراز کشید...و باهاش چشم تو چشم شدم...ضربان قلبم رفت بالا...بازم اون چشما...ادم تو چشماش غرق میشد...چه برسه به منی که بهش یکم حس داشتم...جئون...دیدی اخرش منم بهت حس پیدا کردم...؟...
چشماش مثل یه اقیانوس بود...وقتی بیشتر به چشماش نگاه میکردم...یه دردی رو تو چشماش میدیدم...هر چند نمیدونستم اون درد چیه...؟...
انگار...تا حالا اون درد و به هیچکس نگفته بود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چه دردی رو...این همه مدت از...همه...پنهان میکنی...؟...چشمات...لوت داد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:من...؟...در واقع...راست میگی...یه درد ۸ ساله دارم...بیشتر از اون...مال قبلتر از اون...باورت میشه...من عاشق یه دختر شده بودم...که ازم تقرییا ۱۰ سال کوچیکتر بود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اون کی بود...؟...نکنه..همون خواهر یونگی بود...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:درسته...مین جنا...فقط من...اونو درست یادمه...در واقع پدر من و جیمین و پدر اون باهم دوست بودن...پدر اون...یه داداش هم داشت...که اونم با پدر من و جیمین دوست بود...اون فقط میخواست...بعد پدر جنا...رئیس مافیا بشه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴بعدش...؟...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:تصادف شد...تو اون تصادف...
یه قطره اشک از چشماش...روی بالشت ریخت...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:جنا...پدرش...مادرش...هر سه تاشون...مردن...بعدش...انداختنش گردن من...چون من میخواستم به جای اون رئیس شم...و من هم بعد یه مدت...رئیس مافیا شدم...یونگی...برادر جنا...توی تصادف نبود...پس زنده موند...و...هه...یه باند دیگه درست کرد و رئیسشون شد...و...دنبال انتقامه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:مطمئنی...اون دختر...مرده...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:مطمئن نیستم...ولی از اون تصادف...هیچکس جون سالم به در نمیبره....
گریه هاشو نگه میداشت...دستمو سمت کمرش بردم و بغلش کردم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:گریه...کن...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:ولی...من...
گریه هاش شروع کردن به ریختن...
-----------------------------
از وقتی که جی یونگ و دیدم...یه چیزایی از جنا به یاد اوردم...بعضی وقتا...سردرد میگیرم و بعضی کلمات توی ذهنم...که نمیدونم مال کین...تکرار میشن...
الان که از پیش جی یونگ اومدم...یه حموم رفتم...بعدش درومدم و لباسام و پوشیدم...که دوباره اون سردردا...اومدن سراغم...
"جیمین شیییی"
"ولی...من کوکو دوست دارم..."
"نه...نه..."
"اینو بخور جیمین..."
چی...؟...اون کیه...؟...
نه...این ممکن...نیست...همش یادم اومد...روز تصادف...اون...اون محمول فراموشی و بهم داد...جنا رو من نجات دادم..!...من تمام اون صحنه هارو دیدم...!...
part:¹⁸
واقعا خوابم نمیومد...فقط داشتم به اونواتفاق فکر میکردم...من و جیمین باهم رابطه داشتیم...؟...اون گفت که این یه رابطه واقعی نیست...هعی...واقعا از جونگکوک خوشم میومد...؟...چرا قلبم پیشش تند میزد...؟که با صدای در به خودم اومدم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:ام...جی یونگ...بیداری...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...بیا تو...
که جونگکوک درو باز کرد...اون شبا هم پیرهن سفید میپوشید...؟خیلیم نازک بود و سی//کس پ*ک هاشو به رخ میکشوند...اومد رو تخت کنارم نشست...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:دیگه باهام قهر نیستی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:نه...نیستم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:میگم...میشه...بغلت دراز بکشم...؟
نمیدونم...چرا دلم برای بغلش خوابیدن تنگ شده بود...؟...مغزم میگفت نه...ولی قلبم یجور دیگه عمل میکرد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اوهوم...
اومد و کنارم دراز کشید...بهش نگاه کردم...بعد به پهلو دراز کشیدم...نمیتونستم...نمیتونستم نگاهش نکنم...چشمام به صورتش قفل شده بود...که اونم به پهلو دراز کشید...و باهاش چشم تو چشم شدم...ضربان قلبم رفت بالا...بازم اون چشما...ادم تو چشماش غرق میشد...چه برسه به منی که بهش یکم حس داشتم...جئون...دیدی اخرش منم بهت حس پیدا کردم...؟...
چشماش مثل یه اقیانوس بود...وقتی بیشتر به چشماش نگاه میکردم...یه دردی رو تو چشماش میدیدم...هر چند نمیدونستم اون درد چیه...؟...
انگار...تا حالا اون درد و به هیچکس نگفته بود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چه دردی رو...این همه مدت از...همه...پنهان میکنی...؟...چشمات...لوت داد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:من...؟...در واقع...راست میگی...یه درد ۸ ساله دارم...بیشتر از اون...مال قبلتر از اون...باورت میشه...من عاشق یه دختر شده بودم...که ازم تقرییا ۱۰ سال کوچیکتر بود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اون کی بود...؟...نکنه..همون خواهر یونگی بود...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:درسته...مین جنا...فقط من...اونو درست یادمه...در واقع پدر من و جیمین و پدر اون باهم دوست بودن...پدر اون...یه داداش هم داشت...که اونم با پدر من و جیمین دوست بود...اون فقط میخواست...بعد پدر جنا...رئیس مافیا بشه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴بعدش...؟...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:تصادف شد...تو اون تصادف...
یه قطره اشک از چشماش...روی بالشت ریخت...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:جنا...پدرش...مادرش...هر سه تاشون...مردن...بعدش...انداختنش گردن من...چون من میخواستم به جای اون رئیس شم...و من هم بعد یه مدت...رئیس مافیا شدم...یونگی...برادر جنا...توی تصادف نبود...پس زنده موند...و...هه...یه باند دیگه درست کرد و رئیسشون شد...و...دنبال انتقامه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:مطمئنی...اون دختر...مرده...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:مطمئن نیستم...ولی از اون تصادف...هیچکس جون سالم به در نمیبره....
گریه هاشو نگه میداشت...دستمو سمت کمرش بردم و بغلش کردم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:گریه...کن...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:ولی...من...
گریه هاش شروع کردن به ریختن...
-----------------------------
از وقتی که جی یونگ و دیدم...یه چیزایی از جنا به یاد اوردم...بعضی وقتا...سردرد میگیرم و بعضی کلمات توی ذهنم...که نمیدونم مال کین...تکرار میشن...
الان که از پیش جی یونگ اومدم...یه حموم رفتم...بعدش درومدم و لباسام و پوشیدم...که دوباره اون سردردا...اومدن سراغم...
"جیمین شیییی"
"ولی...من کوکو دوست دارم..."
"نه...نه..."
"اینو بخور جیمین..."
چی...؟...اون کیه...؟...
نه...این ممکن...نیست...همش یادم اومد...روز تصادف...اون...اون محمول فراموشی و بهم داد...جنا رو من نجات دادم..!...من تمام اون صحنه هارو دیدم...!...
- ۱۴.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط