شب تولدم
شب تولدم
پارت 20
ات: اره میدونم همچیو میدونم خواهرتو از دست دادی میدونم مامانمون رو از دست دادیم میدونم همچیو (اشک تو چشماش جمع میشه)
داییش: پس همچیو گفته بهت
ات: اره همچی رو گفته شیش ماه ازش دور موندم هنوز دو روزه برگشتم بهش (میره دست جونگ کوک رو بالا میگیره و با گریه میگه) ببین دایی دستشو ببین دستشو میخواست خودکشی کنه چون دور بودم ازش میبینی ولی من بعد از خوانوادم جونگ کوک احساس امنیت بهم میده (داد وگریه)
تهیون: ات داری دیونم میکنی (دستشو رو ات بلند میکنه)
تهیونگ: هی هی صبر کن حتی اگه خواهرت باشه حق زدنشو نداری (میره جلو ات)
ات: همتون تمومش کنیننننننن (عربده) اونا دیگه نیستن اگه فقط من براتون ارزش دارم تمومش کنین میخوام باهم خوب باشیم دعوا رو تموم کنین من دوست دارم با برادرام هم زندگی کنم ولی اگه دشمنی باشه از جای جونگ کوک تکون نمیخورم (داد و میفته رو زمین )
جونگ کوک: اتتتتتتتتت (براید استایل بغلش میکنه و میره داخل حیاط )
جونگ کوک: میدونم نفس کم اوردی سریع نفس بکش( میزارتش رو زمین و با دستش به صورت ات باد میزنه)
مادر بزرگش: این یه عشق واقعی نمیشه کاریش کرد (میره داخل خونه)
ات: بهترم
جونگ کوک: پاشو قشنگم
۱٠ مین بعد
ات: مامانجون با جونگ کوک اشتی میکنی؟
مادر بزرگش: ات فقط به خاطر تو
داییش: ینی چی چطور میبخشی مامان
مادر بزرگش: برای ات
ات: فردا خونه ما دعوتین سونگ هو رو هم با خودم میبرمش امشب
سونگ هو: اجی هولاااااا
تهیون: سونگ هو بدون من خوابش نمیبره فردا میارمش تا شب پیشت باشه
ات: پس توم بیا
تهیون: من (تعجب)
ات: اره سریع وسایلتو جمع کن من لباسای سونگ هو رو جمع میکنم
20 مین بعد
تهیون: مامانجون خدافظ دایی خدافظ
مادر بزرگش: خدافظ عزیزم یه بغل میدی بهم ات
ات: اره (مادر بزرگشو بغل میکنه و میرن
کمی بعد
تهیون: ات چه جایی زندگی میکنی دختر چقدر بزرگه
ات: این عمارت اصلی جونگ کوک منم یه عمارت دارم تو جنگل(ذوق)
تهیون: ایول
جونگ کوک: تهیوگ رو ببین با متور دخترونه(خنده)
ات: وایییی (خنده) کوک میگه بیا
جونگ کوک: بله
تهیونگ: کی با تو کار داره (خنده) پرنسس برم دنبال کلی؟
ات: نه (اخم)
جونگ کوک اووووو پرنسس حسودی کرده
ات: اره همه حواس ته به اونه بت من اهمیت نمیده جونگ کوک: اوخدا قشنگم من هستم که (اتو بغل میکنه)
سونگ هو: اجی پیاده بسیم
ات: اوخدا اره عزیزم بزار بیام بغلت کنم
سونگ هو: من راه میلم
ات: باشه(خنده)
راوی: ات دست سونگ هو رو گرفت و رفتن تو عمارت تهیون و جونگ کوک هم پشت سر ات و سونگ هو رفتن داخل عمارت
تهیون: درسته هنوز اکی نشدیم باهم ولی خونه توپی داری ایول
جونگ کوک: مرسی ولی خونه من نیست
تهیون: خونه کیه پس(تعجب)
جونگ کوک:( نگاهی به ات میکنه) تا الان چهارتا عمارت به نامشه و فقط از یکیش خبر داره این عمارت بزرگترین عمارتمه که اونم به نامشه
تهیون: وای پسر چقد تو خوبی درسته پدر و مادرمونو تو کشتی ولی خب در عوض برای ات جاشونو پر کردی
جونگ کوک: خودم خیلی پشیمونم ولی من قبلا اتو 10 بار ازشون خواستم بهم ندادن عشق خیلی خطرناکه پسر تا عاشق نشی درک نمیکنی
تهیون: عاشق نشدم البته چرا ولی هوسی بوده تا الان عاشق نشدم که واقعی باشه اما درک میکنم
کمی بعد ات با یه تیشرت بلند که از کوک بود دست سونگ هو رو گرفت و اومد پایین
جونگ کوک: پرنسس لباس منو پوشیدی
ات: اره مشکلی داری برو دادگاه
جونگ کوک: من چیزی نگفتم فقط گم شدی توش(خنده)
ات: توش باشه بخندی
جونگ کوک: اع ات اینا رو از کجا یاد گرفتی بی ادب
تهیون:(خنده)
جیمین: ات ایول( خنده)
تهیونگ: من میرم بخوابم
ات: الان اگه کلی بود تا صب بیدار میموند
تهیونگ: پرنسس من دوسش ندارم چرا شما دوتا میخواین مارو به اسم هم بزنین
ات: اع پس نمیزارم بخوابی
تهیونگ: جونگ کوک خوب تربیت کردی مهمونارو نمیزاره بخوابن
ات: هوو از خداتم باشه (خنده)
جونگ کوک: من چکارم(خنده)
ات: برو بخواب تنبل خوشم نیومد
تهیونگ: تروخدا فسقلی رو ببین میگه خوشم نیومد شب بخیر (اتو بغل میکنه یه بوس روی گونش میزاره و میره بالا)
تهیون: دختر پس تو اینجا حسابی حال میکنی
ات: هعی بگی نگی
جونگ کوک: بگی نگی تو حال نکنی کی بکنه (منحرفا😂)
سونگ هو: اجی من شیر میخوام
تهیون: داداشی یادم رفت برات شیر بردارم میشه امشب شیر نخوری
ات: یه لحظه حس کردم از من شیر میخواد بگذریم چه شیری میخوای تو یخچال هست
جونگ کوک: ات(خنده)
تهیون: اوا (خنده)
ات: چیه خب (خنده) سونگ هو داداشی بیا ببینم چه شیری میخوای
این پارت برای این پرنسسمون 👇🏻👇🏻
@batman77
پارت 20
ات: اره میدونم همچیو میدونم خواهرتو از دست دادی میدونم مامانمون رو از دست دادیم میدونم همچیو (اشک تو چشماش جمع میشه)
داییش: پس همچیو گفته بهت
ات: اره همچی رو گفته شیش ماه ازش دور موندم هنوز دو روزه برگشتم بهش (میره دست جونگ کوک رو بالا میگیره و با گریه میگه) ببین دایی دستشو ببین دستشو میخواست خودکشی کنه چون دور بودم ازش میبینی ولی من بعد از خوانوادم جونگ کوک احساس امنیت بهم میده (داد وگریه)
تهیون: ات داری دیونم میکنی (دستشو رو ات بلند میکنه)
تهیونگ: هی هی صبر کن حتی اگه خواهرت باشه حق زدنشو نداری (میره جلو ات)
ات: همتون تمومش کنیننننننن (عربده) اونا دیگه نیستن اگه فقط من براتون ارزش دارم تمومش کنین میخوام باهم خوب باشیم دعوا رو تموم کنین من دوست دارم با برادرام هم زندگی کنم ولی اگه دشمنی باشه از جای جونگ کوک تکون نمیخورم (داد و میفته رو زمین )
جونگ کوک: اتتتتتتتتت (براید استایل بغلش میکنه و میره داخل حیاط )
جونگ کوک: میدونم نفس کم اوردی سریع نفس بکش( میزارتش رو زمین و با دستش به صورت ات باد میزنه)
مادر بزرگش: این یه عشق واقعی نمیشه کاریش کرد (میره داخل خونه)
ات: بهترم
جونگ کوک: پاشو قشنگم
۱٠ مین بعد
ات: مامانجون با جونگ کوک اشتی میکنی؟
مادر بزرگش: ات فقط به خاطر تو
داییش: ینی چی چطور میبخشی مامان
مادر بزرگش: برای ات
ات: فردا خونه ما دعوتین سونگ هو رو هم با خودم میبرمش امشب
سونگ هو: اجی هولاااااا
تهیون: سونگ هو بدون من خوابش نمیبره فردا میارمش تا شب پیشت باشه
ات: پس توم بیا
تهیون: من (تعجب)
ات: اره سریع وسایلتو جمع کن من لباسای سونگ هو رو جمع میکنم
20 مین بعد
تهیون: مامانجون خدافظ دایی خدافظ
مادر بزرگش: خدافظ عزیزم یه بغل میدی بهم ات
ات: اره (مادر بزرگشو بغل میکنه و میرن
کمی بعد
تهیون: ات چه جایی زندگی میکنی دختر چقدر بزرگه
ات: این عمارت اصلی جونگ کوک منم یه عمارت دارم تو جنگل(ذوق)
تهیون: ایول
جونگ کوک: تهیوگ رو ببین با متور دخترونه(خنده)
ات: وایییی (خنده) کوک میگه بیا
جونگ کوک: بله
تهیونگ: کی با تو کار داره (خنده) پرنسس برم دنبال کلی؟
ات: نه (اخم)
جونگ کوک اووووو پرنسس حسودی کرده
ات: اره همه حواس ته به اونه بت من اهمیت نمیده جونگ کوک: اوخدا قشنگم من هستم که (اتو بغل میکنه)
سونگ هو: اجی پیاده بسیم
ات: اوخدا اره عزیزم بزار بیام بغلت کنم
سونگ هو: من راه میلم
ات: باشه(خنده)
راوی: ات دست سونگ هو رو گرفت و رفتن تو عمارت تهیون و جونگ کوک هم پشت سر ات و سونگ هو رفتن داخل عمارت
تهیون: درسته هنوز اکی نشدیم باهم ولی خونه توپی داری ایول
جونگ کوک: مرسی ولی خونه من نیست
تهیون: خونه کیه پس(تعجب)
جونگ کوک:( نگاهی به ات میکنه) تا الان چهارتا عمارت به نامشه و فقط از یکیش خبر داره این عمارت بزرگترین عمارتمه که اونم به نامشه
تهیون: وای پسر چقد تو خوبی درسته پدر و مادرمونو تو کشتی ولی خب در عوض برای ات جاشونو پر کردی
جونگ کوک: خودم خیلی پشیمونم ولی من قبلا اتو 10 بار ازشون خواستم بهم ندادن عشق خیلی خطرناکه پسر تا عاشق نشی درک نمیکنی
تهیون: عاشق نشدم البته چرا ولی هوسی بوده تا الان عاشق نشدم که واقعی باشه اما درک میکنم
کمی بعد ات با یه تیشرت بلند که از کوک بود دست سونگ هو رو گرفت و اومد پایین
جونگ کوک: پرنسس لباس منو پوشیدی
ات: اره مشکلی داری برو دادگاه
جونگ کوک: من چیزی نگفتم فقط گم شدی توش(خنده)
ات: توش باشه بخندی
جونگ کوک: اع ات اینا رو از کجا یاد گرفتی بی ادب
تهیون:(خنده)
جیمین: ات ایول( خنده)
تهیونگ: من میرم بخوابم
ات: الان اگه کلی بود تا صب بیدار میموند
تهیونگ: پرنسس من دوسش ندارم چرا شما دوتا میخواین مارو به اسم هم بزنین
ات: اع پس نمیزارم بخوابی
تهیونگ: جونگ کوک خوب تربیت کردی مهمونارو نمیزاره بخوابن
ات: هوو از خداتم باشه (خنده)
جونگ کوک: من چکارم(خنده)
ات: برو بخواب تنبل خوشم نیومد
تهیونگ: تروخدا فسقلی رو ببین میگه خوشم نیومد شب بخیر (اتو بغل میکنه یه بوس روی گونش میزاره و میره بالا)
تهیون: دختر پس تو اینجا حسابی حال میکنی
ات: هعی بگی نگی
جونگ کوک: بگی نگی تو حال نکنی کی بکنه (منحرفا😂)
سونگ هو: اجی من شیر میخوام
تهیون: داداشی یادم رفت برات شیر بردارم میشه امشب شیر نخوری
ات: یه لحظه حس کردم از من شیر میخواد بگذریم چه شیری میخوای تو یخچال هست
جونگ کوک: ات(خنده)
تهیون: اوا (خنده)
ات: چیه خب (خنده) سونگ هو داداشی بیا ببینم چه شیری میخوای
این پارت برای این پرنسسمون 👇🏻👇🏻
@batman77
- ۲۷.۲k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط