{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیاهوی دانش‌آموزان که برای رفتن به بوفه یا حیاط کلاس را ت

هیاهوی دانش‌آموزان که برای رفتن به بوفه یا حیاط کلاس را ترک می‌کردند، مثل صدایِ وزوزِ مبهمی در گوشِ میتسوری بود. تمامِ تمرکزِ او روی مردی بود که حالا دیگر فقط یک هم‌کلاسی نبود؛ او تمامِ دنیایِ گذشته و حالِ میتسوری بود.

وقتی صدایِ زنگ تفریح در فضا پیچید، میتسوری بدونِ تعلل به سمت میزِ اوبانای رفت. اوبانای که در حال جمع کردن دفترهایش بود، با دیدنِ میتسوری مکث کرد و با آن نگاهِ خاص و عمیقش به او خیره شد.

میتسوری، در حالی که سعی می‌کرد ضربانِ شدید قلبش را پنهان کند، با صدایی آرام و امیدوارانه پرسید:
— **«ایگورو سان... بعدِ مدرسه وقتت خالیه؟»**

اوبانای لحظه‌ای در چشمانِ درخشانِ میتسوری نگاه کرد، گویی در همان نگاهِ کوتاه، هزاران حرفِ ناگفته میانشان رد و بدل شد. او بدونِ تردید و با همان لحنِ آرام و جدی‌اش پاسخ داد:
— **«آره... وقتم کاملاً خالیه.»**

میتسوری که انگار با این جواب، تمامِ اضطرابش به شادی تبدیل شده بود، لبخندی درخشان زد و با اشتیاق پرسید:
— **«میتونیم بعدِ مدرسه بریم بیرون؟»**

اوبانای این بار لبخندِ بسیار کمرنگی زد که باعث شد صورتش مهربان‌تر از همیشه به نظر برسد. او به آرامی سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد و گفت:
— **«البته... هر جایی که تو بخوای.»**

میتسوری از خوشحالی نزدیک بود از جا بپرد. او به یاد آورد که چقدر دلتنگِ این لحظات بود؛ زمانی که هیچ شیطان، هیچ نبرد و هیچ ترسی وجود نداشت تا آن‌ها را از هم جدا کند. فقط آن‌ها بودند و دنیایی که حالا مالِ خودشان بود.

***
دیدگاه ها (۰)

لبخندِ کمرنگِ اوبانای، وقتی به گزینه‌های میتسوری گوش می‌داد،...

***مدرسه زودتر از همیشه به پایان رسید و هوا هنوز گرمایِ بعدا...

.***### بخش ۲: رویایِ خون و شکوفه (خاطره‌ی گذشته)میتسوری چشم...

***## ادامه داستانمیتسوری، در حالی که هنوز گرمای آغوش اوبانا...

سناریو عشق بی پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط