میدونم عکس های که برای سناریو میذارم سمه ولی خب بریم ادام
میدونم عکس های که برای سناریو میذارم سمه ولی خب بریم ادامه😂
با وجودِ اطمینانبخشیِ اوبانای و مهرِ او که در دلِ میتسوری موج میزد، هنوز هم سایهای از آن اضطرابِ صبحگاهی در وجودِ میتسوری باقی مانده بود. کلماتِ آن دخترها، مثلِ خارهایِ ریز، در ذهنش فرو رفته بودند و حتی با وجودِ قولِ اوبانای، او نمیتوانست به راحتی آنها را فراموش کند.
معلم، که با دقتِ خاصی او را زیرِ نظر داشت، متوجهِ حالتِ پریشانِ میتسوری شد. او نیازی به پرسیدن نداشت؛ در نگاهِ معصوم و در عین حالِ آشفتهی میتسوری، تمامِ داستانِ آن روزِ نحس را میخواند. معلم، صدایش را کمی پایین آورد تا فقط میتسوری و شاید اوبانای که نزدیکش بود، بشنوند.
«کانروجی-سان،» او با لحنی که ترکیبی از دلسوزی و قاطعیت بود گفت، «تمرکزت رو برگردون به اینجا. این درس برایِ فهمِ آیندهیِ خیلی از چیزها مهمه. در موردِ اتفاقِ امروز...» او مکثی کرد و به اوبانای نگاهی انداخت که با آرامشِ ظاهری، کتاب را ورق میزد. «... اینها فقط بادِ هوا هستن. حرفهایی که از دهنِ آدمهایِ ضعیف بیرون میاد. قدرتِ واقعی، تویِ قلبِ توئه، کانروجی-سان. و تویِ ارادهیِ تو.»
سپس، معلم رو به کلِ کلاس کرد و با صدایی که حالا دوباره بلند و رسا شده بود، ادامهی درس را شروع کرد. او داشت در موردِ ساختارِ اجتماعیِ دورانِ فئودالی ژاپن صحبت میکرد و چگونگیِ ایجادِ طبقاتِ اجتماعی و تبعیضها. میتسوری سعی کرد گوش دهد، اما ذهنش مثلِ پروانهای بیقرار، بینِ کلماتِ معلم، نگاهِ اوبانای، و خاطرهیِ آن دخترها در پرواز بود.
اوبانای، بدونِ اینکه از جای خود تکان بخورد، با دقتِ بیشتری به میتسوری خیره شد. او میدانست که فقط کلماتِ آرامشبخش کافی نیست. او باید به میتسوری نشان دهد که قوی است؛ نه فقط در میدانِ نبرد، بلکه در مقابلِ کلماتِ آزاردهنده.
در ادامهی درس، معلم مثالی زد: «تصور کنید، در آن دوران، یک صنعتگرِ ماهر، با وجودِ تمامِ مهارتش، به دلیلِ طبقهیِ اجتماعیِ پایینتر، موردِ تحقیر قرار میگرفت. آیا این تحقیر، مهارتِ او را از بین میبرد؟ ابداً. قدرتِ واقعیِ او، در کاری بود که انجام میداد، نه در حرفهایی که دیگران پشتِ سرش میزدند.»
همان لحظه، اوبانای قلمش را برداشت و دوباره رویِ کاغذی نوشت:
**«میبینی؟ مثلِ تو. اونها میتونن هرچی دلشون میخواد بگن. اما تو، تو تواناییِ شگفتانگیزی داری که قلبت رو شاد نگه داری، حتی وقتی دنیا سعی میکنه اون رو بشکنه. به خاطرِ همین، تو قوی هستی. خیلی قوی.»**
او این بار کاغذ را به آرامی رویِ میزِ میتسوری گذاشت، طوری که معلم هم بتواند ببیند. معلم نگاهی به کاغذ انداخت و لبخندِ محوی زد. او فهمید که اوبانای نه تنها شاهدِ اتفاقِ امروز، بلکه ناجیِ میتسوری در آن لحظه هم بوده است.
میتسوری کاغذ را خواند و اشکِ گرمی، نه از غم، بلکه از قدردانی، در گوشهی چشمش جمع شد. او به اوبانای نگاه کرد و با لبخندی که این بار دیگر از تهِ دل بود، سر تکان داد. او احساس کرد که آن کلماتِ آزاردهنده، مثلِ قطراتِ باران، کمکم از رویِ پوستش پاک میشوند و جایِ خود را به گرمایِ حضورِ اوبانای و درکِ معلم میدهند.
درس ادامه داشت، اما حالا میتسوری، با وجودِ آن اتفاقِ ناخوشایند، احساسِ تنهایی نمیکرد. او میدانست که در این دنیایِ جدید، نه تنهاست. اوبانای، معلم، و شاید خیلیهایِ دیگر، او را همانطور که هست، میدیدند و برایش ارزش قائل بودند. و این، قویترین سلاحِ او در مقابلِ تمامِ ضعفها و ناملایمات بود.
با وجودِ اطمینانبخشیِ اوبانای و مهرِ او که در دلِ میتسوری موج میزد، هنوز هم سایهای از آن اضطرابِ صبحگاهی در وجودِ میتسوری باقی مانده بود. کلماتِ آن دخترها، مثلِ خارهایِ ریز، در ذهنش فرو رفته بودند و حتی با وجودِ قولِ اوبانای، او نمیتوانست به راحتی آنها را فراموش کند.
معلم، که با دقتِ خاصی او را زیرِ نظر داشت، متوجهِ حالتِ پریشانِ میتسوری شد. او نیازی به پرسیدن نداشت؛ در نگاهِ معصوم و در عین حالِ آشفتهی میتسوری، تمامِ داستانِ آن روزِ نحس را میخواند. معلم، صدایش را کمی پایین آورد تا فقط میتسوری و شاید اوبانای که نزدیکش بود، بشنوند.
«کانروجی-سان،» او با لحنی که ترکیبی از دلسوزی و قاطعیت بود گفت، «تمرکزت رو برگردون به اینجا. این درس برایِ فهمِ آیندهیِ خیلی از چیزها مهمه. در موردِ اتفاقِ امروز...» او مکثی کرد و به اوبانای نگاهی انداخت که با آرامشِ ظاهری، کتاب را ورق میزد. «... اینها فقط بادِ هوا هستن. حرفهایی که از دهنِ آدمهایِ ضعیف بیرون میاد. قدرتِ واقعی، تویِ قلبِ توئه، کانروجی-سان. و تویِ ارادهیِ تو.»
سپس، معلم رو به کلِ کلاس کرد و با صدایی که حالا دوباره بلند و رسا شده بود، ادامهی درس را شروع کرد. او داشت در موردِ ساختارِ اجتماعیِ دورانِ فئودالی ژاپن صحبت میکرد و چگونگیِ ایجادِ طبقاتِ اجتماعی و تبعیضها. میتسوری سعی کرد گوش دهد، اما ذهنش مثلِ پروانهای بیقرار، بینِ کلماتِ معلم، نگاهِ اوبانای، و خاطرهیِ آن دخترها در پرواز بود.
اوبانای، بدونِ اینکه از جای خود تکان بخورد، با دقتِ بیشتری به میتسوری خیره شد. او میدانست که فقط کلماتِ آرامشبخش کافی نیست. او باید به میتسوری نشان دهد که قوی است؛ نه فقط در میدانِ نبرد، بلکه در مقابلِ کلماتِ آزاردهنده.
در ادامهی درس، معلم مثالی زد: «تصور کنید، در آن دوران، یک صنعتگرِ ماهر، با وجودِ تمامِ مهارتش، به دلیلِ طبقهیِ اجتماعیِ پایینتر، موردِ تحقیر قرار میگرفت. آیا این تحقیر، مهارتِ او را از بین میبرد؟ ابداً. قدرتِ واقعیِ او، در کاری بود که انجام میداد، نه در حرفهایی که دیگران پشتِ سرش میزدند.»
همان لحظه، اوبانای قلمش را برداشت و دوباره رویِ کاغذی نوشت:
**«میبینی؟ مثلِ تو. اونها میتونن هرچی دلشون میخواد بگن. اما تو، تو تواناییِ شگفتانگیزی داری که قلبت رو شاد نگه داری، حتی وقتی دنیا سعی میکنه اون رو بشکنه. به خاطرِ همین، تو قوی هستی. خیلی قوی.»**
او این بار کاغذ را به آرامی رویِ میزِ میتسوری گذاشت، طوری که معلم هم بتواند ببیند. معلم نگاهی به کاغذ انداخت و لبخندِ محوی زد. او فهمید که اوبانای نه تنها شاهدِ اتفاقِ امروز، بلکه ناجیِ میتسوری در آن لحظه هم بوده است.
میتسوری کاغذ را خواند و اشکِ گرمی، نه از غم، بلکه از قدردانی، در گوشهی چشمش جمع شد. او به اوبانای نگاه کرد و با لبخندی که این بار دیگر از تهِ دل بود، سر تکان داد. او احساس کرد که آن کلماتِ آزاردهنده، مثلِ قطراتِ باران، کمکم از رویِ پوستش پاک میشوند و جایِ خود را به گرمایِ حضورِ اوبانای و درکِ معلم میدهند.
درس ادامه داشت، اما حالا میتسوری، با وجودِ آن اتفاقِ ناخوشایند، احساسِ تنهایی نمیکرد. او میدانست که در این دنیایِ جدید، نه تنهاست. اوبانای، معلم، و شاید خیلیهایِ دیگر، او را همانطور که هست، میدیدند و برایش ارزش قائل بودند. و این، قویترین سلاحِ او در مقابلِ تمامِ ضعفها و ناملایمات بود.
- ۱۷۳
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط